خطاي راهبردي خودخاص پندارهاغلامرضا بني اسديخودخاص پنداري بلايي است که بنيانها را فرو ميپاشد. عمري دارد به درازاي خلقتِ انسان. منتها اول بار اين خط را ابليس کلمه خواني کرد «... أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ من از او بهترم، که مرا از آتش و او را از خاک آفريدهاي.» با همين پندار هم از درگاه حضرت رحيم، «رجيم» شد. اما خطش کور نشد که هر روز به خوانشي نو، راه به بيراهه باز کرد. خودبرتر بيني، به برتري فرد نميانجامد که کهتري او را عيان ميکند چنان که شيطان را در برابر آينه قرار داد تا کوچکي خود را در برابر فرزند خاک ببيند.ديد اما نگذاشت فرزندان آدم زشتي و انزواي بعد از آن را بفهمند لذاست که همچنان گرفتار اين بيماري هستيم. برخي هامان مدام براي متمايز سازي خود کلمات و ترکيبهاي تازه ميسازيم اما همه اينها، قابهاي امروزين براي يک مفهوم قديمي است. امروز هم خود را هسته سخت نظام ميخوانيم تا به تمايزي تازه خود را از ديگران ممتاز بخوانيم. اين پديده، که ميتوان آن را «متمايزسازي طبقاتي با ابزارِ ارزشها» ناميد، در لايه اول، يک خطاي خُلقي و شيطاني است اما در لايه دوم، اين رفتار، يک «خطاي راهبردي» و برخلافِ تعاليم بنيادينِ امامت است. وقتي هسته سختِ يک جريان يا نظام، با تنگ کردنِ دايره اطرافيان خود و جدا کردنِ خود از جريانِ اصلي جامعه، تلاش ميکند «ممتاز» و «برگزيده» به نظر برسد، در واقع درحال ويراني «انسجامِ اجتماعي» است ولي منطقِ امامت، يعني اتصال. يعني تبديلِ حقيقت به يک الگوي زيستِ جمعي. امام حسن عسکري(ع) در يکي از کليديترين تعاليم راهبردي خود براي حفظِ انسجامِ امت در ميانه تلاطمها، به شيعيان سفارش ميکنند «در ميان جماعت آنان (اهل سنت) نماز بخوانيد، مردگانشان را تشييع کنيد، از بيمارانشان عيادت کنيد و حقوق آنان را بپردازيد.» اين يعني خود خاص پنداري ممنوع. يعني مسير امامت «استراتژي پيوند» است. پيامِ امام روشن است حقيقت، نبايد ابزاري براي «تافته جدابافته» شدن باشد بلکه بايد نيروي «گرهزننده» به اجتماع باشد. روشن است که از هم دريدنِ تافتههاي جداافتاده، بسيار آسانتر از پاره کردنِ ريسمانهايي است که يک اجتماع را به هم مستحکم کرده است. وقتي هسته سخت، به جاي سرمايهگذاري بر روي «ريسمانهاي اتصال» به فکرِ نمايشِ «لباسهاي متمايز» باشد، در واقع زمين را براي «جنگ ترکيبي» و شکافهاي عميقِ اجتماعي آماده ميکند. در سياستِ راهبردي، قدرتِ واقعي نه در انزوا و برتريجويي که در توانايي حضور در ميانِ مردم و حفظِ پيوند با آنها نهفته است. اگر ارزشها به ابزاري براي تمايزِ طبقاتي و خودبرتربيني بدل شوند، ديگر نه «ارزش» هستند و نه «مقدس». پوششي هستند براي بحرانِ مشروعيتِ اجتماعي که خود بزرگترين ضدارزش است.