باران، آرام و بيدعوت شروع کرده به باريدن. نمنم مثل مقدمه يک گريه بلند. قطرهها نرم روي صورت علي مينشينند، موهاي فرفري او کمکم خيس و براق ميشود. هوا خنک است، اما نه آنقدر که آزار بدهد. انگار خودِ آسمان، حضور مردم را تأييد ميکند.مردي با جليقه و کارتخوان به دست، آرام آرام در ميان جمع حرکت ميکند. روي تابلوِ کوچکش نوشته «کمکهاي مردمي براي جبهه و نيازهاي جنگ». مرد شلوار ساده سرمهاي پوشيده و ريش جوگندمياش خيسِ باران است.محمدآقا که هميشه بخشي از شبها را براي کمک کنار گذاشته، جلو ميرود و کارت ميکشد. من لبخندِ محوي ميزنم.برميگردد و ميپرسد:– چرا ميخندي؟ميگويم:– هيچي… فقط داشتم فکر ميکردم توي اينترنشنال به مردم ميگن توي اجتماعات به مردم پول و نون و بنزين ميدن، که بيان! فعلاً که ما داريم از جيب هم ميذاريم، کمک هم ميکنيم.محمدآقا، مثل هميشه، ريلکس و آسوده ميخندد:– ول کن بابا… از اين حرفا زياده.به لباس ترمه نگاه ميکنم؛ پيراهن کوچولوي گلدارش توي اين باران، حتا دوستداشتنيتر شده. ميپرسم:– سميهخانم، لباسهاي ترمهخانم رو از کجا گرفتيد؟ براي عيد هم از همينجا خريد کرديد؟سميهخانم با خستگي اما با رضايتي در چهرهاش ميگويد:– ما همه روزهاي قبل عيد، از سر کار که مياومديم، تا آخر شب توي اجتماعات بوديم. وقت خريد نداشتيم. فقط براي ترمهخانم يهچيزهايي گرفتيم، همين.با خودم ميگويم: جالبه… قبلاً شوهرش منتقد بود، حالا از ما هم بيشتر توي اجتماعات است.در اين ميان، پيرزني را ميبينم با قامتي خميده، که دست در دست همسرش، با پرچم در دست پيش ميرود. عصاي سادهاي زير بغل مرد است و شانه پيرزن را هر چند قدم يکبار ميگيرد؛ اما پرچمشان محکم بالاست. چيزي در گلوي آدم گير ميکند.سميهخانم با خانواده از ما جدا ميشوند تا به سمت پدر و مادرش و خانواده برادرش بروند که آنطرفتر، در انبوه جمعيت ايستادهاند.فهيمهخانم را نگاه ميکنم با مقنعه و مانتو عبايي بلند مشکي، شبيه دخترهاي دبيرستاني شده. خودش هم ميخندد و ميگويد:– ببين چه تيپي شدم براي اجتماع!اين لباسها را مخصوص همينوقتها ميپوشد انگار يک «يونيفرم حضور» برايش است.خانمي را ميبينم که يک کودک را در آغوش دارد و ديگري را به دست گرفته، و همزمان شعار ميدهد. وقتي «مرگ بر…» را ميکشد، بچه بغلش به صورتش خيره ميشود. زير لب ميگويم:– چقدر سخته… اما چقدر پرابهت.يادم ميآيد فاطمهخانم، همسايه روبهرويي، ميگفت: خواهرزادهام از تهران که آمده بود، صحنههاي دردآوري برايم تعريف کرد.پرسيده بودم:– خونهشون تهرانه؟گفته بود:– نه، همه خانواده و فاميل من گرگانن. اما خواهرزاده پانزدهسالهام با خيليهاي ديگه از آشنايان، با خانوادههاي کوچک و بزرگ رفتن تهران براي کمک. خانمها آشپزي ميکنن، آقايون تعمير خونهها، جستجوي اجساد شهدا…وقتي اينها را ميگفت، من در فکر رفته بودم.پرسيده بود:– به چي فکر ميکني؟گفته بودم:– به اينکه من کوتاهي ميکنم.گفته بود:– تو بچه کوچيک داري، مثل من که نرفتم چون اين دوقلوي ششماهه رو دارم.محمدآقا روز اول در «جانفدا» ثبتنام کرد، من روز دوم و ايليا روز پنجم. قرار گذاشتيم اگر نياز بود، برويم. جالب بود که روز پنجم، ايليا از شرکت تماس گرفت و گفت:– مامان، منم ثبتنام کردم.آن لحظه، انگار کسي در دلم چراغي روشن کرد. با خودم گفتم: ايليا ديگر آنقدر بزرگ شده که شرايط جامعه را بفهمد.غرق اين فکرهايم که ناگهان دانههاي درشتتر باران، محکمتر روي چادر و شانههايم مينشينند. صداي ريز باران به ضربههاي تند تبديل ميشود.علي توي باران ميخندد و ذوق ميکند. دستهايش را به سمت آسمان گرفته، انگار ميخواهد قطرهها را بگيرد. محمدآقا با صداي بلند شروع ميکند به خواندن:– بزن که خوب ميزني…فهيمهخانم هم پرچمش را بالا ميبَرَد و با همان شور، بلندبلند تکرار ميکند. صداي مردم، با بارش تند باران، حماسيتر و کوبندهتر شده است. انگار نه انگار که باران سيلآسا ميبارد.همه با هيجان بيشتر و درحالي که قطرهها از مو و صورتشان سرازير است، ميخوانند:– بزن که خوب ميزني… بزن که خوب ميزني…روشني و صداي رعد و برق، روح حماسي جمع را دوچندان ميکند.گويا آسمان هم ميخواهد در اين جمع حماسي، خودي نشان دهد و من مبهوت هيبت مردم در اين باران، شعر را تکرار ميکنم...ليلا طبسي