موسسه فرهنگی و مطبوعاتی روزنامه جمهوری اسلامی

شماره 13449

عادي‌سازي زندگي

بخشي از تاب‌آوري ملي

دکتر مریم زارعیان

آمريکا و اسرائيل با حمله هوايي به کشورمان، شماري از مهم‌ترين سران سياسي و نظامي را به شهادت رساندند. مدرسه ميناب و لامرد به خاک و خون کشيده شدند، عسلويه، قطب اقتصادي کشور، هدف حمله قرار گرفت، ناو دنا غرق شد و انبار نفت تهران مورد اصابت قرار گرفت. ترامپ نيز با توييت‌هاي پي‌درپي از تسليم بي‌قيدوشرط ايران، تخليه تهران، تغيير مرزهاي کشور پس از جنگ و حتي بازگرداندن ايران به عصر حجر سخن گفت. هر يک از اين خبرها به‌تنهايي براي آنکه روح و جان هر ايراني وطن‌دوستي را دردمند سازد، کافي بود.

با اين همه، جنگ با خاموش شدن آتش لزوماً از زندگي مردم خارج نمي‌شود. جنگ مي‌تواند پس از پايان عمليات نظامي، در حافظه جمعي، در رفتارهاي اقتصادي و در تصور جامعه از آينده ادامه پيدا کند. از همين رو، يکي از مسائل مهم پس از يک بحران نظامي اين است که جامعه چگونه و چه زماني از «وضعيت اضطرار» به وضعيت زندگي بازمي‌گردد.

ايران امروز در چنين نقطه‌اي ايستاده است. حمله نظامي اخير، علاوه بر تلفات و خسارت‌هاي مادي، زخمي عميق بر روان جامعه گذاشته است. در روزهاي جنگ، بسيج اجتماعي، حفظ انسجام و تقويت روحيه دفاعي ضرورتي طبيعي بود. اما با پايان مرحله فعال جنگ، منطق ديگري بايد بر زندگي عمومي حاکم شود. بحران بايد مديريت شود، اما نبايد به شيوه دائمي زندگي تبديل شود.

اين گزاره البته به معناي ناديده گرفتن احتمال جنگ مجدد نيست. کشوري که طي هشت ماه دو بار مورد حمله قرار گرفته، نمي‌تواند چنين احتمالي را از محاسبات خود حذف کند. دولت بايد براي سناريوهاي مختلف آماده باشد و نيروهاي مسلح بايد از فرصت آرامش براي بازسازي توان دفاعي و رفع کاستي‌ها استفاده کنند. اين وظيفه‌اي نهادي و بخشي از عقلانيت حکمراني است.

مسئله از جايي آغاز مي‌شود که اين آمادگي از سطح نهادهاي مسئول به تمام تار و پود زندگي اجتماعي منتقل شود. جامعه نمي‌تواند براي مدت نامعلوم در انتظار حادثه بعدي بماند. زندگي اجتماعي به آينده‌اي نياز دارد که بتوان آن را تصور کرد.

در علوم اجتماعي، يکي از پيش‌شرط‌هاي مهم کنش جمعي، برخورداري از «افق زماني» است یعنی اينکه افراد بتوانند فراتر از امروز را ببينند و براي آن تصميم بگيرند. خانواده‌اي که آينده را دائماً در معرض يک بحران تازه مي‌بيند، طبيعي است که تصميم‌هاي بلندمدت خود را عقب بيندازد. خريد خانه، ازدواج، فرزندآوري، تحصيل، سرمايه‌گذاري و حتي ماندن يا رفتن، همه به تصميم‌هايي پرريسک‌تر تبديل مي‌شوند.

هيچ‌يک از اين رفتارها به‌تنهايي نگران‌کننده نيست. نگراني زماني آغاز مي‌شود که تعويق به الگوي مسلط تبديل شود. در آن صورت، مسئله ديگر فقط انتخاب چند ميليون فرد نيست، جامعه‌اي است که به‌تدريج توان برنامه‌ريزي براي آينده را از دست مي‌دهد.

اين فرسايش در اقتصادي مانند اقتصاد ايران هزينه بيشتري دارد. اقتصادي که با تورم، تحريم، کاهش سرمايه‌گذاري و فرسايش قدرت خريد مواجه است، تحمل نااطميناني مضاعف را دشوارتر دارد. احتمال جنگ، حتي بدون وقوع جنگ، مي‌تواند هزينه ريسک را بالا ببرد بطوری که سرمايه‌گذار محتاط‌تر مي‌شود، قراردادها به تأخير مي‌افتند و بنگاه‌ها از توسعه فعاليت خود صرف‌نظر مي‌کنند. بخشي از هزينه جنگ، بنابراين، ممکن است نه در ميدان نبرد، بلکه در تصميم‌هايي آشکار شود که هرگز گرفته نمي‌شوند.

اما اثر وضعيت تعليق فقط در حساب‌هاي اقتصادي ديده نمي‌شود. شايد مهم‌تر آن باشد که جامعه را به «انتظار بحران» عادت دهد. انساني که دائماً چشم به خبر بعدي دارد، بخشي از انرژي ذهني خود را صرف پيش‌بيني خطري مي‌کند که نمي‌داند چه زماني و چگونه رخ خواهد داد. در چنين شرايطي، اضطراب و بدبيني نسبت به آينده افزايش مي‌يابد و احساس کنترل بر زندگي کاهش پيدا مي‌کند. انسان ديگر صرفاً با يک خطر مواجه نيست، با آينده‌اي مواجه است که نمي‌تواند درباره آن تصميم بگيرد.

در اينجا نقش رسانه اهميت پيدا مي‌کند. رسانه در دوران جنگ وظيفه دارد جامعه را از واقعيت ميدان آگاه کند، از گسترش شايعه جلوگيري کند و امکان مواجهه جمعي با بحران را فراهم آورد. اما با پايان جنگ، جامعه ديگر فقط به روايت تهديد نياز ندارد، به روايت بازگشت نيز نيازمند است.

از همين منظر، درباره صداوسيما مي‌توان پرسش کرد که آيا توانسته از منطق رسانه‌اي روزهاي جنگ عبور کند؟ اگر برنامه‌هايي مانند «به وقت ايران» شبکه خبر در ساعات پربيننده همچنان با ادبيات مواجهه دائمي پيش مي‌روند، مسئله فقط محتواي اين برنامه‌ها نيست، مسئله تصويري است که رسانه از وضعيت عمومي کشور مي‌سازد.

جامعه پس از جنگ به چيزي بيش از اخبار جنگ نياز دارد. در کنار تصوير تهديد، بايد تصوير زندگي نيز ديده شود. مدرسه و دانشگاه، خانواده و فرهنگ، هنر و ورزش، سفر و فراغت، و شادي‌هاي کوچک و معمولي که در روزهاي بحران نخستين چيزهايي هستند که به حاشيه رانده مي‌شوند. مردم بايد بتوانند دوباره براي آينده برنامه بريزند، کار کنند، درس بخوانند، عاشق شوند، سفر کنند، فيلم ببينند و بخندند. اينها تجملات زندگي نيستند، سازوکارهاي بازسازي آن‌ هستند.

البته بازگشت به زندگي نه فوري است و نه به معناي فراموشي جنگ. جامعه‌اي که سوگوار است، به زمان نياز دارد. بهت و اندوه، به‌ويژه پس از چنين حمله‌اي، يک‌شبه از ميان نمي‌روند. از اين منظر، شايد لازم باشد مفهوم تاب‌آوري ملي را از نو ببينيم. تاب‌آوري فقط توان تحمل ضربه نيست، توان بازگشت به زندگي پس از ضربه نيز هست. جامعه‌اي که بتواند پس از يک بحران دوباره اعتماد کند، سرمايه‌گذاري کند، خانواده تشکيل دهد، آموزش دهد، توليد کند و فرهنگ بيافريند، در برابر بحران بعدي نيز نيرومندتر خواهد بود.

بنابراين، انتخاب ميان «هوشياري» و «عادي‌سازي» انتخاب درستي نيست. مسئله، تمايز ميان هوشياري و اضطراب است. هوشياري يعني آمادگي براي آنچه ممکن است رخ دهد. اضطراب يعني زندگي کردن گويي آنچه ممکن است رخ دهد، هر لحظه درحال وقوع است. اولي به تصميم‌گيري کمک مي‌کند و دومي، در صورت تداوم، آن را مختل مي‌کند.

از اين رو، عادي‌سازي زندگي را نبايد عقب‌نشيني از امنيت يا بي‌اعتنايي به تهديد تلقي کرد. برعکس، عادي‌سازي مي‌تواند بخشي از سياست امنيتي در معناي گسترده آن باشد، زيرا سرمايه رواني، اعتماد اجتماعي، سرمايه انساني و پويايي اقتصادي نيز از منابع قدرت يک کشورند.

اگر احتمال جنگ آينده را جدي مي‌گيريم، بايد دقيقاً به همين دليل از فرسوده شدن جامعه در فاصله دو جنگ جلوگيري کنيم. نيروهاي مسلح بايد آماده باشند، دولت بايد سناريوهاي دشوار را روي ميز داشته باشد اما مردم بايد بتوانند براي فرداي زندگي خود تصميم بگيرند.

در نهايت، دفاع از کشور فقط به معناي توانايي جنگيدن نيست، به معناي حفظ جامعه‌اي است که جنگ براي دفاع از آن ضرورت پيدا مي‌کند. اگر جنگ بتواند بدون شليک گلوله‌اي تازه، زندگي را براي مدت نامعلوم در انتظار و اضطراب نگه دارد، بخشي از هدف خود را محقق کرده است.

آمادگي نيروهاي مسلح براي دفاع از ايران ضروري است و مردم نيز پشتيبان و قدردان آنان هستند. اما کشوري که مي‌خواهد در برابر تهديدها تاب‌آور بماند، بايد کمک کند مردمش زندگي کنند. جامعه مي‌تواند هوشيار باشد، بي‌آنکه معلق بماند و آماده باشد، بي‌آنکه زندگي در آن شبيه پادگان شود.