به بهانه 14 مرداد، روز «حقوق بشر اسلامی و کرامت انسانی»
مهدي پورحسين
چهاردهم مردادماه در تقويم رسمي کشور به نام روز «حقوق بشر اسلامي و کرامت انساني» نامگذاري شده است. امروزه معمولا هر کس بخواهد از حقوق بشر و يا کرامت انسان سخن بگويد، به اعلاميه جهاني حقوق بشر استناد ميکند و گاهي به عنوان تنها سند کرامت انسان، به آن افتخار ميشود. اين استناد اگرچه در جاي خود درست و قابل قبول است اما واقعيت اینست که بسياري از حقوق انساني و کرامت بشري پيش از آن که در اعلاميههايي مثل اعلاميه جهاني حقوق بشر بازتاب يابد، در آموزهها و متون ديني آمده است و همه اين آموزهها نيز به «جايگاه انسان» در دين باز ميگردد. با مقايسه تعالیم سه دين اصلي الهي يهوديت، مسيحيت و اسلام درباره جايگاه انسان، به وضوح نمايان ميشود که اسلام به مراتب، شفافيت بيشتري درباره بلند مرتبگي انسان در نظام خلقت دارد و اين دين که خاتم اديان الهي ميباشد، آدمي را بيش از ديگر اديان گرامي داشته است. قرآن که بر خلاف عهدين کلام مستيقم خداوند و مصون از هر گونه دخل و تصرف و تحريف است، در گام نخست، به صراحت روح انسان را خدايي و افاضه ازسوي او ميشمارد که موجب کرنش فرشتگان شده است: «وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ؛ فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ» (حجرات، 28-29).
خلقت زيباي انسان و دميدن روح الهي در او، نه تنها موجب سجده ملائک شده است، بلکه انتظار اين است که خلقت نيکوي او از عصارهاي از آب ناچيز و بيقدر، موجب سپاس خود انسانها باشد: «الَّذي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طينٍ؛ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهينٍ؛ ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فيهِ مِنْ رُوحِهِ وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَليلاً ما تَشْكُرُونَ» (سجده، 7-9).
در گام دوم، خداوند متعال، انسان را جانشين خود در زمين معرفي کرده و ميفرمايد: «وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ» (بقره، 30).
معلوم است که در نگاه ديني که خداوند متعال، نه تنها در رأس هرم هستي، بلکه هستي مطلق است، مقام جانشيني خدا در زمين، منصبي است که با هيچ سمتي در اين دنيا هماوردي نميکند، چرا که اساساً مقام خلافت همانطور كه از نام آن پيداست، تمام نميشود مگر به اينكه خليفه نمايشگر مستخلف باشد، و تمامى شئون وجودى و آثار و احكام و تدابير او را كه بخاطر تامين آنها خليفه و جانشين براى خود معين كرده، حكايت كند (طباطبايي، 1/115) چنان که نبايد تصور شود که اين مقام ويژه، تنها براي حضرت آدم که يکي از انبياي الهي بوده است، ميباشد، و يک مقام اعطايي و تفضل از ناحيه آفريدگار به يک بنده خاص او ميباشد، بلکه از مجموعه آموزههاي قرآن بر ميآيد، که خداى تعالى علم الهي مورد اشاره در آيه را در نهاد همه انسانها به وديعه سپرده، بطورى كه آثار آن وديعه، بتدريج و بطور دائم، از اين نوع موجود سر بزند، هر وقت بطريق آن بيفتد و هدايت شود، بتواند آن وديعه را از قوه بفعل در آورد» (همان، 1/116).
بنابر اين، دو رکن اساسي در خلقت انسان، يعني دميده شدن روح الهي در او، و نيز جانشيني خداوند در زمين، در اسلام نيز بيش از دو دين ابراهيمي ديگر مورد تأکيد است و لذا در يک نگاه کلي ميتوان گفت اسلام، انسان را گُلِ سرسبد هستي قرار داده و او را بر ديگر مخلوقات خداوند، حاکم ساخته است. البته که اين دو ويژگي مهم در انسان، با هم مرتبط و به گونهاي مکمل هم ميباشند. ارتباط اين دو، بدين صورت قابل تبيين است که انسان براي مأموريتي مهم، که جانشيني خدا بر روي زمين است، خلق شده و اين مأموريت نياز به روحي بلند دارد و به همين جهت خداوند از روح خود در او دميده است تا مأموريت والاي او قابل تحقق باشد (ر.ک، سليماني، 44).
ناگفته نماند که جايگاه انسان در اسلام، فراتر و فراختر از آن است که در اين دو ويژگي خلاصه گردد. بر خلاف تورات و انجيل که به صورت گذرا بر جايگاه رفيع انسان در نظام خلقت تأکيد کردهاند، قرآن در آيات فراواني جايگاه انساني را تبيين کرده است. با مروري بر آيات قرآن، افزون بر روح الهي و جانشيني خدا، ويژگيهاي زير را ميتوان براي آدمي برشمرد.
1. داراي بهترين صورت خلقت است: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في أَحْسَنِ تَقْويم» (تين، 4). «ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَالله أَحْسَنُ الْخالِقين (مؤمنون، 14).
2. امانتدار الهي است: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولا» (احزاب، 72).
3. مسلط بر طبيعت است: «الَّذي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً وَ السَّماءَ بِناءً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُم (بقره، 22). «أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّالله سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْض (لقمان، 20).
4. داراي علم و آگاهي است: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها (بقره، 31) «بَلِ الْإِنْسانُ عَلى نَفْسِهِ بَصيرَةٌ وَ لَوْ أَلْقى مَعاذيرَهُ (قيامت، 15-14).
5. قدرت شناخت خوب و بد را دارد: «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (شمس، 8-7). «وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْن» (بلد، 10).
6. موجودي انتخابگر است: «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَ إِمَّا كَفُورًا (انسان، 3».
7. داراي فطرتي پاك و خداجو است: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَالله الَّتي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِالله ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّم وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُون» (روم، 30).
8. داراي استعدد كماليابي است: «يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيه» (انشقاق، 6). «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّة فَادْخُلي في عِبادي وَ ادْخُلي جَنَّتي» (فجر، 30-28).
9. داراي وجدان اخلاقي است: «لا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيامَة وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَة» (قيامت، 2-1).
10. مخلوق برگزيده خدا است: «ثم اجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَتَابَ عَلَيْهِ وَ هَدَى (طه، 122).
استاد شهيد مطهري نيز با نگاهي به مجموعه آيات قرآن، ابعاد گوناگون وجودي انسان را در نگاه اسلام، اين گونه بيان کرده است که از نظر قرآن انسان موجودى است برگزيده از طرف خداوند، خليفه و جانشين او در زمين، نيمه ملكوتى و نيمه مادّى، داراى فطرتى خدا آشنا، آزاد، مستقل، امانتدار خدا و مسئول خويشتن و جهان، مسلّط بر طبيعت و زمين و آسمان، ملهم به خير و شرّ، وجودش از ضعف و ناتوانى آغاز مىشود و به سوى قوّت و كمال سير مىكند و بالا مىرود، امّا جز در بارگاه الهى و جز با ياد او آرام نمىگيرد، ظرفيّت علمى و عملىاش نامحدود است، از شرافت و كرامتى ذاتى برخوردار است، احيانا انگيزههايش هيچ گونه رنگ مادّى و طبيعى ندارد، حقّ بهرهگيرى مشروع از نعمتهاى خدا به او داده شده است ولى در برابر خداى خودش وظيفهدار است» (مجموعه آثار، 2/272).
بديهي است جايگاه بلند انسان در خلقت، خود به خود اقتضائاتي را ايجاد ميکند، که يکي از عرصههاي آن، قانونگذاري و تعيين مقررات زيست اجتماعي براي اين موجود برتر است و معنا ندارد که اين موجود، در اصل آفرينش، به خاطر انتساب به وجود مطلق هستي از راه افاضه روح الهي و خلقت تام، کامل و برتري جويانهاي که از ناحيه حق به او ارزاني شده است، «عزيز» و «گرامي» باشد، اما در عرصه قانونگذاري که اتفاقاً بستري براي شکوفايي استعدادها و ظرفيتهاي دروني همين موجود و رفع موانع پيشرفت و تکامل او است و ازسوي همان خداي کرامتبخش طراحي شده است، مورد بيمهري قرار گيرد و بيجهتِ موجه و عقلايي، تحقير گردد.
دوگانه قرآن درباره مقام انسان
نکته قابل توجه در باب نگاه اسلام به انسان آن است که آيات قرآن براي بيان مقام انساني يکدست نيست و در برابر آيات زياد ستايش آميز درباره مقام انسان که در اين فرصت مورد استناد ميباشد، تعبيرات مذمت آميز نسبت به انسان نيز در برخي از آيات قرآن به چشم ميخورد، از قبيل «إِنَّ الْانسَانَ لَكَفُور» (حج، 66) «إِنَّ الْانسَانَ لَظَلُومٌ كَفَّار» (ابراهيم، 34) «كاَنَ الْانسَانُ عجَولا» (اسراء، 11) «خُلِقَ الْانسَنُ مِنْ عَجَلٍ» (انبياء 37) «إِنَّ الْانسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا، إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا، وَ إِذَا مَسَّهُ الخْيرْ مَنُوعًا (معارج، 19-21) «وَ كاَنَ الْانسَانُ قَتُورًا» (اسراء، 100) «لَّا يَسْمُ الْانسَنُ مِن دُعَاءِ الْخَيرْ وَ إِن مَّسَّهُ الشَّرُّ فَيَوسٌ قَنُوط» (فصلت، 49) «كلاَّ إِنَّ الْانسَانَ لَيَطْغَى، أَن رَّءَاهُ اسْتَغْنى»(علق، 6-7) «وَ خُلِقَ الْانسَنُ ضَعِيفًا» (نساء 28) «وَ كاَنَ الْانسَانُ أَكْثرَ شىَءٍ جَدَلا» (کهف، 54) إِنَّ الْانسَانَ لِرَبِّهِ لَكَنُود» (عاديات، 6) «وَ تحُبُّونَ الْمَالَ حُبًّا جَمًّا» (فجر، 20) و «أَلْهَئكُمُ التَّكاَثُر» (تکاثر، 1).
درباره اين آيات دو نکته، حائز اهميت است. نخست آن که به نظر ميرسد، دستهاي از اين آيات مثل آن که انسان «ناسپاس»، «ستمگر»، و «هنگام بدي بيتاب و هنگام خوبي بخل ورز» است، ناظر به جنبه ارادي شخصيت انسان باشد که در مقام عمل و حوادث زندگي بروز مييابد. بنابراين، چون در حوزه اراده و اکتساب قرار ميگيرد، جنبه ارزشي پيدا ميکند و ارتباطي با کرامت ذاتي ندارد. در اين نگاه، حتي تعبيراتي مثل «خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعيفاً»، که در نگاه اوليه، مربوط به تکوين و ذات ضعيف انسان به نظر ميرسد، به ضعف اراده انسان در برابر گرايشهاي غريزي و پيروي از شهوات اشاره دارد که مانع کماليابي انسان شده و دستيابي به مراتب عالي کرامت ارزشي را براي وي دشوار ميسازد.
نکته دوم و دقيقتر آن که با فرض اين که همه اين اوصاف به طبيعت و ذات انسان برگردد که البته برخي از آنها قطعا اين چنين است، لازمه طبيعت و ذات انساني است که او را با ديگر موجودات از جمله حيوانات از يک سو و فرشتگان ازسوي ديگر، متمايز ميسازد. اساساً در مهندسي خلقت، انسانيت انسان به اين است که داراي استعدادهاي مختلف و گاه متضاد باشد تا دو گونه کشش دروني در وي ايجاد شده و انتخابگري وي توجيه گردد. اگر نبود کششهاي متضاد دروني در انسان، معنا نداشت که انسان ميان انتخاب خير و شر و يا بد و خوب مختار باشد. قرآن کريم در اين زمينه تصريح دارد: «إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِيهِ» (انسان، 2) و ميفرمايد ما انسان را از نطفهاى آفريديم كه در آن مخلوطهاى زيادى وجود دارد و مقصود اين است که استعدادهاى زياد و متنوعي در ژنهاى بشر تعبيه شده و به همين خاطر است که مورد آزمايش و امتحان قرار ميگيرد. لذا اين اوصاف، نه تنها مخالفتي با عظمت و کرامت انسان ندارد، بلکه هريک از آنها در جاي خود خير محض براي انسانيت انسان و شکل دهنده به ذات اوست. به عبارت ديگر، اصل وجود اين استعدادها که لازمه ماهيت انسان است و ازسوي خداوند متعال در نهاد انسان قرار داده شده است، نميتواند ازسوي خود خداي تعالي مورد مذمت قرار گيرد، بلکه آنکه مورد نکوهش است متوقف شدن در اين استعداها و يا استفاده نابجا از آنها است. بنا براين، اگر انسان داراي استعداد و قوه «حرص و آز» و يا «بخل» است و يا «شتابگر و عجول» آفريده شده است، براي وي خير و براي کماليابي او لازم است. اما زماني صفت ذم و نکوهش به خود ميگيرد که از مسير واقعي خود منحرف شده و در خدمت اوصاف شيطاني قرار گيرد. از اينجا است که انسان با داشتن اين استعدادها، ميتواند با حسن اختيار خود، راه خير را در پيش گيرد و به اعلي عليين برسد و يا با سوء اختيار، راه شر را بپيمايد و در اسفلالسافلين مأوي گزيند.
برتر بودن انسان در نظام هستي بدان معنا نيست که در همه جهات و حيثيات کامل است و هيچ کاستي در وجود انسان وجود ندارد بلکه معنايش اين است که انسان اگر چه در تکوين و داشتههاي وجودي به صورت مجموع، بر ديگر موجودات برتري دارد، ولي در عين حال يک مخلوق طبيعي است و به حکم طبيعي بودن، داراي کاستيهايي چون حريص، بخل، ناسپاسي و ستمگري است که بايد در مسير کمال بدانها توجه نمايد.
بنا براين، اين مدح و ذمّها در قرآن، از آن رو نيست كه انسان يك موجود دو سرشتى است، نيمى از سرشتش ستودنى است و نيم ديگر نكوهيدنى است، بلکه نظر قرآن اين است كه انسان همه كمالات را بالقوّه دارد و بايد آنها را به فعليّت برساند و اين خود اوست كه بايد سازنده و معمار خويشتن باشد (ر.ک، مطهري، مجموعه آثار، 2/ 273). پس، انسان در ناحيه خوي و خصلتها، موجودي بالقوه است و بر خلاف حيوانات که هريک با برخي ويژگيها متولد ميشوند، انسان چون از يک سو فاقد هرگونه خصلت و ازسوي ديگر خصلتپذير است، به وسيله ويژگيهايي که به تدريج پيدا ميکند، علاوه بر ابعاد فطري، يک سلسله «ابعاد ثانوي» نيز براي خويش ميسازد. امامخميني نيز در مقام يک عارف، در برخي از آثار خود به روشني اين دوگانگي در انسان را تشريح کرده است، بدين صورت که چون فطرت انسانى به دست قدرت جمال و جلال حق تعالي به عرصه وجود رسيده و از عالم طهارت و قدس نازل شده است، در آغاز خلقت، نورانى، صيقلى و تبعاً حق طلب است، براي اين که از نظر فلسفي ثابت است که علم و عالِم و معلوم بايد با هم متناسب باشد و خلقت انسان نميتواند با وجود مطلق بيتناسب باشد ولي همين فطرت نوراني، اگر از روحانيّت خود دور شد و به واسطه اشتغال به عالم طبيعت، ظلمانى گرديد و سلطنت شهوت، جهل، غضب و شيطنت بر آن غلبه كرد، با عالم شيطاني متناسب شده و آنچه از عالم نور و طهارت و قدس است در ذائقه او تلخ و در سامعهاش سنگين و ناگوار ميآيد. بنابراين، انسانهاي ظلوم و جهول، کساني هستند که غبار شك و شبهه و كدورتِ ترديد، در دلهاى سخت آنها به طورى نشسته كه از فطريات خود غفلت کرده و در برابر ضروريات و واضحات عقل خاضع نشوند، «قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَكْفَرَهُ» (ر.ک شرح حديث جنود، 116-117). و اين شخصيت ثانوي همان است که ما در اين مقام از آن به کرامت اکتسابي ياد ميکنيم، نه کرامت ذاتي.
*با مقايسه تعالیم سه دين اصلي الهي يهوديت، مسيحيت و اسلام درباره جايگاه انسان، به وضوح نمايان ميشود که اسلام به مراتب، شفافيت بيشتري درباره بلندمرتبگي انسان در نظام خلقت دارد و اين دين که خاتم اديان الهي ميباشد، آدمي را بيش از ديگر اديان گرامي داشته است