آموزگار عشقجرم كمی نبودبي لكنت از سپيده سخن گفتنبا كاهنان الكن خواب آلوداز قبله، با قبيلهی روشنفكر.
آموزگار عشقجرم كمی نبودبي لكنت از سپيده سخن گفتنبا كاهنان الكن خواب آلوداز قبله، با قبيلهی روشنفكر...بيهوده نيست، اين كه تو را مثل آفتابدر هر دو سوی آبانكار می كنندهم دشمنان ز بغضهم دوستان ز بخلهم فربهان دون كه افاضات چرب رابر سفرهی فريب، تلنبار می كنندهم رهزنان دين كه اضافات غرب رادر خوابگاه تيرهی اوهامنشخوار می كنند...جرم كمی نبوداز آسمان خراش خردسوز باختردر پيش چشم اين همه ناباور حسودرو بر كشيدن و دل بستنبر تربت مدينهی پيغمبربر وصلهی بهشت بريندر پاره های كفش علیبر كهكشان شيری پنهان فاطمهدر خانهای گلينجرم کمی نبوداز جنس زينتی،زن را به شأن زينبی اش خواندنمردان خشم و غفلت و شهوت رادر مكتب حسين نشاندن...اي خفته در دمشقآموزگار عشقنام تو را رقيب، گر انكار می كندتاريخ تا ابدمدهوش واژگان تو خواهد شديك روز، ناگزيردر اين قبيله هرچه كه قابيل استمغلوب بازوان تو خواهد شد...افشین علا