موسسه فرهنگی و مطبوعاتی روزنامه جمهوری اسلامی

شماره 13391
ديداري ناتمام

شهيد بهشتي از نگاهي ديگر

 

دکتر محسن اسماعيلي

 

اين روزها مقارن با سالگرد شهادت «آيت‌الله سيد محمد حسيني بهشتي» و حدود هفتاد و دو نفر از بهترين فرزندان اسلام و انقلاب است و هر کس به سهم خود مي‌خواهد تا بخشي از تکليف خود به او را ادا کند. صاحب اين قلم نيز تا کنون براي اداي دين به کسي که امام راحل، او را به حق «مظلوم» ناميد، خصوصاً در حوزه تخصصي خود نکاتي را بيان کرده است. اما در اين فرصت به دنبال تأکيد بر جنبه ديگري از شخصيت استثنايي آن دانشمند فرزانه هستم که فکر مي‌کنم کاملاً مغفول مانده است.

بي ترديد او يک سياستمدار صادق، يک فيلسوف و حقوقدان، يک مجتهد مسلم و يک مبارز انقلابي، و معمار نظام حقوقي و قضايي نوين است. اما آنچه اينک مورد توجه است، شناخت شهيد بهشتي، به مثابه يک عالم ديني و مربي اخلاقي است. او به تمام معنا مصداق بارز يک روحاني آشنا به زمان و متبحر در تربيت نسل‌هاي پس از خود نيز بوده است، و اين همان نکته مهمي است که نبايد بيش از اين ناگفته باقي بماند.

او بدون اينکه ادعايي داشته باشد، به واقع يک معلم بزرگ اخلاق بود و با اخلاص و تبحر هر چه تمام‌تر به تربيت جوانان همت مي‌گماشت. در سخت‌ترين شرايط براي آنان وقت مي‌گذاشت و با نرمخويي و جذابيت، همان کاري را مي‌کرد که مردم، بويژه نسل جوان ما از يک عالم ديني انتظار داشته و دارد. شخصاً انسان‌هاي موفق بسياري را مي‌شناسم که مسير زندگي خود را در اثر برخورد صميمانه با او پيدا کرده اند، و‌اي کاش هنرمندان متعهد و چيره دست ما موفق مي‌شدند تا به مدد آثار گرانبها و خاطرات بسيار آموزنده‌اي که از او باقي مانده است، اين جنبه و جنبه‌هاي ديگر از شخصيت کم نظير او را به تصوير مي‌کشيدند؛ اما گويا مظلوميت هم نمي‌خواهد هيچگاه از آن چهره نوراني جدا گردد.

در اين روزها که طبعاً بيش از هر وقت ديگر ياد و نام شهيد بهشتي گرامي داشته مي‌شود، شايد بازگو کردن يک تجربه فردي، اداي ديني ديگر و افزودن قطره‌اي کوچک به درياي فضايلي باشد که از او به يادگار مانده است. اين تجربه در دل خود درسهاي فراواني دارد که بر اهل نظر پوشيده نيست.

 دقيقاً غروب پنج‌شنبه، چهارم تيرماه 1360، بود که همراه با جمعي از هم سن و سال‌هاي خود توفيق ديداري به يادماندني و نا تمام با آن بزرگوار را يافتم. آن روزها، من هنوز چند ماهي تا رسيدن به سن شانزده‌ سالگي! فاصله داشتم، واو نيز رئيس ديوان عالي کشور و رئيس قوه قضائيه محسوب مي‌شد، و قوه قضائيه در آن روزها از پرکارترين نهادهاي کشور بود. غير از آنکه مشغول بازسازي و ترسيم چهره جديد دستگاه عريض و طويل دادگستري بود، توطئه‌هاي مداوم، خيانت‌هاي منافقين و بحران‌هاي دشمن ساخته در مناطق مختلف کشور، هوشياري و سرعت عمل دستگاه عدالت را ضروري مي‌ساخت. امّا مهم‌تر از همه اينها، حضور شهيد بهشتي در ديگر ارکان اصلي مديريت کشور بود که به جهت تجربه و هوشمندي و آشنايي با جهان، گره‌گشاي انقلاب در همه زمينه‌ها به شمار مي‌رفت.

دشمنان نيز اين را مي‌دانستند و لذا براي تخريب چهره وي از هيچ اقدامي فروگذار نمي‌کردند و شايعاتي زشت و بي‌اساس دهان به دهان مي‌چرخيد. هر روز ترور و انفجاري رخ مي‌داد و همه مي‌دانستند که بهشتي در صدر آن فهرست قرار دارد. با اين حال، ما را به حضور پذيرفت. چند نوجوان بوديم که مي‌خواستيم با وي درباره لزوم قاطعيت و برخورد دستگاه قضايي با کساني صحبت کنيم که به خيال ما مستحق اعدام نيز بودند!

غروب آن روز، قرار ملاقات ما بود در نمازخانه مدرسه رفاه، ميدان بهارستان، پشت مدرسه عالي شهيدمطهري، خيابان نخشب. بدون هيچ مانع و يا بازرسي به سالن بزرگي که در طبقه دوم مدرسه بود، وارد شديم. او در محراب نشسته بود و چهار پنج نفري نيز با وي مشغول گفتگو بودند.

برق چهره‌اش خيره‌‌کننده بود و من که از اولين ورودي‌ها بودم، نفهميدم که فاصله درب ورودي تا محراب را چگونه طي کردم. غرق جمال و جلال او شده بودم. انصافاً زيبا و پرابهت بود. سرش را بالا آورد و با لبخندي شيرين ما را تحويل گرفت و خوشآمد گفت. با برخي از ما شانزده هفده ساله‌ها دست مردانه‌اي داد و تعارف کرد که همان‌جا بنشينيم.

به آرامي و با دقت حرف‌ها را شنيد و با تبسمي که بر لب داشت در جايگاه نشست و با رسميت و البته صميميت پاسخ همه حرف‌ها را، مستقيم يا غيرمستقيم، داد.

به ضرورت کار فرهنگي اشاره کرد و تجربه هيئت‌هاي مؤتلفه‌اسلامي را به عنوان نمونه ذکر کرد که چگونه فعاليت هدفمند هيئت‌هاي کوچک مذهبي در محله‌ها و فاميل‌ها توانست پس از چند سال به ثمر بنشيند. از قضاوت‌هاي نسنجيده و تندخويي برحذر داشت و همه را به ايده هميشگي‌ خود دعوت کرد: «جذب، در حد امکان و دفع، به اندازه ضرورت».

چنان آرام و شمرده سخن مي‌گفت که گويي کاري مهم‌تر از همين حرف‌ها ندارد. پاسخ همه سؤالات خودمان را گرفته بوديم. از سِن و محل سخنراني که پايين آمد، با همه حاضران که حالا بيشتر هم شده بودند، شروع به خوش و بش کرد.

من دوربيني با خود برده بودم که در آن روزگار داراي حلقه فيلمي براي تعداد محدودي عکس بود‌؛ يا 12 تايي بود يا 24 تايي. حاضران از من خواستند که از آنها با شهيد بهشتي عکس بگيرم و من نيز سخاوتمندانه همين کار را کردم. چند عکس که گرفتم، نوبت خودم شد. از يکي از حاضران خواهش کردم که تصويري هم از خود من با شهيد بهشتي بردارد.

کنار آن بزرگوار ايستادم. دست بر دوش من نهاد و صميمانه به عکاس اعلام آمادگي کرد. از بخت بد، عکاس هر چه کرد، موفق نشد و گفت: مثل اينکه فيلم دوربين تمام شده است...!

کسي نمي‌داند که آن لحظه چقدر به من سخت گذشت. بغض گلوي مرا فشرد و قطره‌هاي اشک برپرده چشمانم نشست. خيلي حسرت خوردم که با دوربين خود از همه با اوعکس گرفتم، امّا خودم بي‌بهره ماندم.

شهيد بهشتي که وضع مرا ديد، با لحن گرمي که هنوز هم آن را احساس مي‌کنم، رو به من کرد و بسيار جدي و مهربانانه گفت: اينکه ناراحتي ندارد. هفته بعد، همين موقع بيا. دوربينت را هم بياور تا هر چه مي‌خواهي با هم عکس بگيريم.

خيلي خوشحال شدم امّا کمتر از 72 ساعت بعد، صداي انفجار مهيبي شنيدم که پيامش اين بود: ديدار با سيد محمد حسيني بهشتي سيدالشهداي انقلاب اسلامي، به قيامت موکول شد. ان‌شاء‌الله.