قادر باستاني تبريزي
توافق ايران و آمريکا در شرايطي به امضا رسيد که نتيجه شکلگيري يک اجماع کمسابقه در سطوح عالي تصميمسازي کشور بود. در اين ميان، دکتر پزشکيان در دو هفته اخير در مقام يک رئيسجمهور تمامعيار، در جلسات فشردهاي که بعضاً تا بامداد ادامه داشت، نقشي تعيينکننده در ساختن تصميم و شکلدهي به اجماع پيرامون چند جزء کليدي اين توافق ايفا کرد و نتيجه آن عبور ايران از يک گردنه سهمگين و ثبت يک وفاق واقعي در ميان ارکان سياسي و نظامي شوراي عالي امنيت ملي بود. رأي ملت حلالش باشد که اين موفقيت، ثمره همان روحيه وفاقي است که توان توليد همفکري و همافزايي در درون ساختار قدرت کشور را به رخ کشيد.
در اين فرآيند، نقش دکتر قاليباف پس از دو دهه تجربه سياسي و آزمونهاي تاکتيکي، بهعنوان کنشگري که توان ورود به تصميمهاي راهبردي پخته را نشان داد، برجسته بود. همچنين نقشآفريني ارزشمند شهيد لاريجاني که بذر برخي ايدهها و بندهاي اصلي اين مسير را در سطوح فکري و نهادي کاشت. گويي در اين مقطع تاريخي، ترکيبي از نقشآفريني دکتر پزشکيان، دکتر قاليباف و شهيد لاريجاني، نوعي بازآفريني کارکردهاي تصميمسازانه دوران پايان جنگ هشتساله و نقش تاريخي آيتالله هاشمي رفسنجاني را تداعي ميکند که در نهايت به عبور کشور از يک پيچ سرنوشتساز و ثبت اثري ماندگار در تاريخ سياسي ايران انجاميد.
واقعيت اين است که آنچه دشمن غدار را به ميز تفاهم کشاند، بيش از هر چيز تغيير در محاسبه هزينه - فايده و شکلگيري يک ادراک جديد از توازن قدرت و ريسک است. همين نکته، کليد فهم مرحله پس از توافق نيز هست. تغيير در ادراک، پايان تقابل نيست و لابد شکل جديدي از آن است. از اين منظر، سياست خارجي موفق در توان اثرگذاري بر سيستم تصميمسازي طرف مقابل تعريف ميشود. از ديپلماسي رسمي تا مسيرهاي غيررسمي، از مديريت پيام تا بازدارندگي هوشمند، همه ابزارهايي هستند براي شکل دادن به ذهنيت رقيب. در واقع، نقطه اوج قدرت در توانايي بازتعريف محاسبات طرف مقابل است.
تحولات هفتههاي اخير نشان داد که فضاي منطقهاي و بينالمللي وارد مرحلهاي از جابهجايي در ادراکات شده است. در همين بستر است که براي نخستينبار در سالهاي اخير، بخشي از ساختار سياسي آمريکا نيز در نسبت با رفتار و نقش اسرائيل، لحن انتقاديتري اتخاذ کرده که تغييري هرچند محدود، اما معنادار در معماري سنتي ائتلافهاست. اين وضعيت، بهطور طبيعي روزنهاي ايجاد کرده که اگر بهدرستي فهم و مديريت شود، ميتواند به يک توافق پايدار و قابل اتکا منجر شود.
در داخل کشور نيز آنچه در هفتههاي اخير رخ داد، اگرچه کمتر در سطح عمومي بازتاب يافت، اما از منظر حکمراني تصميم، واجد اهميت تاريخي است. مجموعهاي از گفتوگوها و هماهنگيهاي فشرده در سطوح عالي، توانست به نوعي اجماع در نقاط کليدي منجر شود که نقش شخصيتهاي مختلف در آن قابل چشمپوشي نيست. اين همافزايي، نشانهاي از بلوغ تدريجي در تصميمسازي کلان کشور است، نوعي حرکت از تصميمهاي فردمحور به سمت تصميمهاي نهادي. همين تغيير، اگر تثبيت شود، ميتواند در آينده هزينههاي سياست خارجي و داخلي را بهطور معناداري کاهش دهد.
تجربه تاريخي نشان ميدهد که در نظام بينالملل، امضاي توافق آغاز يک مبارزه حقوقي - سياسي براي تثبيت دستاوردهاست. ما در بسياري از مقاطع، توافق را پايان منازعه تلقي کردهايم، درحالي که طرف مقابل آن را آغاز مرحله جديد فشار و تفسير ميداند. اين تفاوت ادراکي، يکي از نقاط آسيبپذير سياست خارجي ما بوده است.
اکنون فرصت متفاوتي پيش روست. اگر بتوانيم ميان انسجام داخلي، ديپلماسي فعال و درک دقيق از تحولات دروني آمريکا و متحدانش توازن ايجاد کنيم، امکان رسيدن به يک توافق جامع و پايدار وجود دارد، توافقي که براساس واقعگرايي راهبردي شکل گرفته باشد.
شايد مهمترين درس اين مقطع آن باشد که سياست خارجي موفق، در حذف اختلافات داخلي نيست، بلکه در مديريت آنها معنا پيدا ميکند. اختلاف اگر در چارچوب عقلانيت ملي باقي بماند، ميتواند به منبع قدرت تبديل شود اما اگر به رقابتهاي فرسايشي بدل شود، همان فرصتهاي تاريخي را نيز از بين ميبرد.
اکنون زمان آن است که کشور، به جاي بازتوليد نقشهاي گذشته، وارد مرحلهاي از بازآرايي هوشمندانه شود که در آن، ديپلماسي، سياست داخلي و بازدارندگي، در يک منظومه واحد عمل کنند. تنها در اين صورت است که ميتوان از دل پايان يک منازعه، آغاز يک ثبات پايدار را ساخت.