موسسه فرهنگی و مطبوعاتی روزنامه جمهوری اسلامی

شماره 13375
مسابقه مهرباني

 

 

سلام، اسم من عمو احمد است.

بيش از 30 سال است که در يک محله کارگرنشين،

يک نانوايي کوچک دارم.

بوي نان تازه پخته شده تمام زندگي من است.

نسل‌هاي زيادي را ديده‌ام که جلوي نانوايي‌ من بزرگ شده‌اند.

من فقط نان نمي‌فروشم

به چهره مشتريانم هم نگاه مي‌کنم.

قبلاً متوجه پيرمردي مي‌شدم،

لباس‌هايش بسيار مرتب اما قديمي بود و هر روز ساعت 2 بعد از ظهر مي‌آمد.

او از جمعيت دور مي‌ايستاد،

به نان‌هاي روي ويترين نگاه مي‌کرد،

جيبش را مي‌ماليد انگار که سکه مي‌شمرد،

و سپس بدون خريد چيزي آنجا را ترک مي‌کرد.

چهره‌اش داستاني از غرور در مبارزه با گرسنگي را روايت مي‌کرد.

يک روز، تصميم گرفتم نقشه‌اي بکشم.

وقتي رسيد منتظرش ماندم و در همان نقطه ايستادم.

با صداي بلند و شاد او را صدا زدم:

"آي، آقا..! آي، پيرمرد..! بله، شما..! تبريک مي‌گويم..!"

مرد تعجب کرد و به اطراف نگاه کرد: "من..؟"

به او گفتم: «بله، شما امروز صدمين مشتري ما هستيد..!

و اين يعني دو بسته نان به عنوان هديه و يک بسته کلوچه خرما دريافت مي‌کنيد.»

صورتش سرخ شد و با صداي آهسته گفت:

«اما من چيزي نخريدم...»

سريع جواب دادم:

«اينها قوانين مسابقه هستند، آقا..!

جايزه به صدمين مشتري مي‌رسد،

چه چيزي بخرند چه نخرند.

لطفاً، تا مجبور نباشيد در صف منتظر بمانيد.»

او درحالي که مي‌لرزيد،

کيسه را گرفت و درحالي که لبخند مي‌زد،

چشمانش پر از اشک بود.

از آن روز به بعد، شروع به برگزاري «مسابقه‌هاي» ساختگي زيادي کردم.

يک بار «براي جشن سالگرد افتتاح مغازه» بود و بار ديگر

«چون خمير اضافي داشتيم.»

کم کم متوجه زنان بيوه،

دانشجوياني که دور از خانه درس مي‌خواندند و کارگران روزمزد شدم.

سپس غافلگيري از راه رسيد.

يک مشتري دائمي،

يک استاد دانشگاه،

مرا درحال دادن «جايزه ساختگي» به يک دانشجو ديد.

بعد از اينکه دانش‌جو رفت،

به من نزديک شد و مقداري پول روي ميز گذاشت.

با لبخند به من گفت: «عمو احمد، مي‌خواهم در اين صدمين مسابقه مشتري شرکت کنم.

اين پول را پيش خودت نگه‌دار و هر وقت کسي نيازمند آمد و نتوانست پول را بپردازد، او را برنده بدان.»

و اينگونه بود که ايده «نان معلق» شروع شد.

يک تخته سياه کوچک داخل نانوايي درست کردم و روي آن نوشتم:

«امروز 50 نان پيش خريد موجود است.

هر کسي که به آنها نياز دارد،

بدون ترديد آنها را درخواست کند.»

اين ابتکار عمل، گسترش يافت.

مردم شروع به ورود به مسابقه کردند،

10 نان مي‌خريدند و 5 نان اضافي ميگذاشتند و مي‌گفتند:

«اين را روي تخته سياه بگذاريد.»

بچه‌ها مي‌آمدند و پول خردشان را مي‌گذاشتند.

حتي کارگران هم شروع به دادن بخشي از دستمزد روزانه خود به تخته سياه مي‌کردند.

نانوايي چيزي بيش از مکاني شد که آرد و نان مي‌فروخت.

به يک «بانک کرامت» تبديل شد.

پيرمرد (بعداً فهميدم که معلم بازنشسته زبان عربي است)

با سربلندي شروع به گرفتن سهمش از تخته سياه کرد،

چون مي‌دانست که اين کار خيري از طرف من نيست،

بلکه «هديه‌اي» از طرف تمام جامعه‌اي است که با او احساس ارتباط مي‌کردند.

يک ماه قبل از مرگش،

پيش من آمد و يک کتاب بسيار قديمي و کمياب برايم آورد.

او به من گفت: «من پولي ندارم که زحماتت را جبران کنم،

اما اين کتاب گرانبهاترين چيزي است که دارم.

آن را پيش خودت نگه دار.»

کتاب را باز کردم و تقديم‌نامه‌اي با دستخط لرزانش پيدا کردم:

«به عمو احمد... که عشق را قبل از نان مي‌پزد.

از تو ممنونم که هرگز نگذاشتي گرسنه به رختخواب بروم و هرگز نگذاشتي شکسته به رختخواب بروم.»

اين پايان حرف‌هايش بود.

من بزرگ شدم و حالا فرزندانم نانوايي را اداره مي‌کنند.

نصيحت من به آنها واضح بود:

«درِ اين نانوايي هرگز به روي يک گرسنه بسته نمي‌شود..

و اين تخته سياه از گاوصندوق مهم‌تر است.»

چون کشف کرديم که ما فقط به مردم نان نمي‌دهيم.

ما به آنها اين حس را مي‌دهيم که دنيا هنوز جاي خوبي است.

درس

مهرباني مسري است.

درست مثل هر بيماري واگيردار ديگري،

اما حتي شيرين‌تر.

شما شروع مي‌کنيد.

و ناگهان ارتشي از افراد مهربان را مي‌بينيد که پشت سر شما ايستاده‌اند.

لازم نيست ثروتمند باشيم تا به کسي کمک کنيم کافي است انسان باشيم و دل بزرگي، داشته باشيم.