نرخِ روز يا کابوسِ هر روز؟غلامرضا بني اسديميخواست ابزار را به «نرخ روز» بفروشد اما دست و دلش با هم ميلرزيد. با اينکه هر چند دقيقه يکبار قيمتها را بالا و پايين ميکرد، تهِ جملهاش هميشه يک ترديد آويزان بود «اگر فروختم، ميتوانم جايش را پر کنم؟» اين ترديد، فقط ترديد يک کاسبِ منصف نيست، روايت تمام بازاري است که ديگر «قيمت» در آن عدد نيست، اضطراب است. اين حکايت، محدود به بازار لوازم يدکي يا خودرو نيست، بازاري که با افزايشهاي 75 تا 110 درصدي، خودش حکايتي است.«هر کجا که روي آسمان همين رنگ است.» ضرب المثلي است که بازار امروز را در کوتاهترين کلمات شرحي واقعي ميدهد. لوازم خانگي بخري همين است، خانه بخواهي بخري—البته اگر بتواني—همين قصه تکرار ميشود. تازه ميشوي يکي از همان «ميلياردرهاي فقير». خانهداري اما پول ايزوگامش را نه. دارايي هست اما توان استفاده از آن نيست. ثروت هست اما کارايي ندارد.قصه خانه، امسال يک پيچ اساسي هم خورده است، پيچ در نظام ارزشگذاري زندگي. پيشترها مردم براي خريد خانه، طلاهايشان را ميفروختند؛ طلا پشتوانه بود و خانه مقصد. امروز اما خانه و حتي فرش زير پا را ميفروشند تا طلا بخرند. مقصد، پشتوانه شده و پشتوانه، مقصد. کم نشنيدهايم که ميگويند: «اگر نصف طلاهايي را که براي خانه فروختم نگه ميداشتم، حالا با پول همان نصف، خانهاي دو برابر ميخريدم.» اين فقط حسرت يک معامله نيست، اعتراف به فروپاشي يک منطق اقتصادي است.در بازاري که آينده قابل پيشبيني نيست، «برنامه» شوخي تلخي بيش نخواهد بود. اگر روزي ميشد با حساب و کتاب، با مطالعه و صبر، مسير رشد را ترسيم کرد، امروز گويي تاس مياندازيم. نه توليدکننده ميداند فردا مواد اوليه را با چه قيمتي ميخرد، نه فروشنده مطمئن است جنسي که امروز ميفروشد، فردا ميتواند جايگزين کند. مصرفکننده هم ميان «الان بخرم گرانتر نشود» و «صبر کنم شايد ارزان شود» معلق است، تعليقي که خودش به موتور گراني بدل ميشود.تصور کنيد اگر ايلان ماسک با تمام تيمهاي تحليلگر و الگوريتمهاي پيشبيني خود بنشيند و بازار ما را بررسي کند، شايد هوش مصنوعيهايش هم دچار خطاي سيستمي شوند. مسئله، پيچيدگي نيست بيثباتي است. در بازاري که متغير اصلي آن «اتفاق» است، نه دادههاي تاريخي کار ميکند، نه مدلهاي پيشبيني. اينجا يا موج تو را بالا ميبرد يا زير پايت را خالي ميکند.اما دردِ بزرگتر اقتصادي صرف نيست، فرسايش رواني است. جامعهاي که نتواند فردايش را حدس بزند، سرمايهگذاري نميکند، نه فقط در کارخانه و کسبوکار، که در زندگي. ازدواج عقب ميافتد، فرزندآوري به تعويق ميرود، تعمير خانه به «بعداً» موکول ميشود. همه چيز موقت ميشود، حتي اميد.شايد پرسش اصلي اين نباشد که قيمتها چرا بالا ميرود. پرسش اين است که چرا «اعتماد» پايين ميآيد. اقتصاد، پيش از آنکه جدول اعداد باشد، شبکهاي از اعتماد است. وقتي کاسب با دست لرزان ميفروشد و خريدار با دل لرزان ميخرد، يعني اين شبکه ترک برداشته است.کسي نميتواند بگويد فردا کجا خواهد بود. اما ميتوان گفت جامعهاي که در آن برنامهريزي بيمعنا شود، ناگزير به زيستن در لحظهاي پرهزينه محکوم است. بازار امروز ما بيش از هر چيز، به ثبات نياز دارد، ثباتي که اجازه دهد «نرخ روز» دوباره فقط يک عدد باشد، نه کابوس هر صبح.