موسسه فرهنگی و مطبوعاتی روزنامه جمهوری اسلامی

شماره 13306
آه اگر خرقة پشمین به گرو نَسْتاننددر نظربازیِ ما، بی‌خبران حیرانندمن چُنینم که نمودم، دگر ایشان دانن

آه اگر خرقة پشمین به گرو نَسْتاننددر نظربازیِ ما، بی‌خبران حیرانندمن چُنینم که نمودم، دگر ایشان دانندعاقلان، نقطة پرگارِ وجودند ولیعشق داند که در این دایره، سرگردانندجلوه‌گاهِ رخِ او، دیدة من تنها نیستماه و خورشید، همین آینه می‌گردانندعهد ما با لبِ شیرین‌دهنان بَسْت خداما همه بنده و این قوم، خداوندانندمُفْلِسانیم و هوایِ مِی و مُطرب داریمآه اگر خرقة پشمین به گرو نَسْتانندوصلِ خورشید به شب‌پَرِّة اَعْمی نرسدکه در آن آینه، صاحب‌نظران حیرانندلافِ عشق و گِلِه از یار؟ زَهی لافِ دروغ!عشق‌بازانِ چُنین، مُسْتَحَقِ هِجْرانندمگرم چشمِ سیاهِ تو بیاموزد کارورنه مستوری و مستی، همه‌کس نَتْوانندگر به نُزهَتگَهِ ارواح بَرَد بویِ تو بادعقل و جان، گوهرِ هستی به نثار افشانندزاهد ار رندیِ حافظ نکند فهم، چه شد؟دیو بُگْریزَد از آن قوم که قرآن خوانندگر شوند آگه از اندیشة ما مُغ‌بَچِگانبعد از این خرقة صوفی به گرو نَسْتانندحافظ