موسسه فرهنگی و مطبوعاتی روزنامه جمهوری اسلامی

شماره 13273
اروند؛ ضيافتِ خون در دي‌ماهروايتي از ايثار غواصان در عمليات کربلاي 4*مريم بدررجاييقسمت دوم و پاياني*

اروند؛ ضيافتِ خون در دي‌ماهروايتي از ايثار غواصان در عمليات کربلاي 4*مريم بدررجاييقسمت دوم و پاياني*جانباز شهيد علي اماني بيسيم‌ چي سرلشکر شهيد حاج حسين بصيرپس از بازگشت سنگين و سخت از عمليات کربلاي 4 اگر چه خيلي شهيد داديم، اما فرصتي شد براي اتفاقي بزرگ. بعد از کربلاي چهار؛ حاج بصير فرماندهي تيپ 1 را قبول کرد و يحيي خاکي از بچه‌هاي مخلص و با ايمان، فرماندهي گردان يا رسول(ص) را به عهده گرفت. تا با آرايشي جديد در عمليات کربلاي 5 حاضر شوند.در طول مدت جنگ، من (جانباز شهيد علي اماني بيسيم‌ چي سرلشکر شهيد حاج حسين بصير)و حاج بصير بيش از پنج بار شيميايي و چندين بار ترکش و گلوله خورده بوديم، هر بار که زخمي مي‌شديم، هنوز بهبودي درستي نيافتيم، دوباره عازم جبهه مي‌شديم.شب عمليات، پا به پاي حاج بصير، گردان يا رسول(ص) به فرماندهي آقا يحيي خاکي، گردان مسلم، گردان مالک، سه گرداني بودند که شب اول عمليات وارد معرکه شدند. من همپاي حاج بصير هستم، چهار پنج روز اول عمليات، نه مي‌خوابيديم، نه غذاي درست حسابي مي‌خورديم. فقط مي‌جنگيديم و مي‌دويديم.حاج بصير با بي‌سيم حرف مي‌زد، نيروها را هدايت مي‌کرد، من که هر روز يک باطري عوض مي‌کردم، حالا هر ساعتي دو تا باطري عوض مي‌کنم. حاج حسين با نيروهاش حرف مي‌زد، با آقا مرتضي قرباني، روز پنجم بود که حاج بصير ديگر ناي حرف زدن نداشت. موقعيت نيروها تثبيت شده و نگراني خاصي نبود.حاجي رو به من کرد و گفت: علي آقا، من مي‌روم قرارگاه خيلي زود بر مي‌گردم. کلتش را داد به من، رفت. کنارم سه نفر ديگر بودند، يک بي‌سيم‌چي، دو نفر هم از بچه‌هاي اطلاعات عمليات.هنوز دو ساعت از رفتن حاج بصير نگذشته بود، تو يک سنگر کوچک نشسته ايم، با بي‌سيم با نيروها، با قرارگاه، حرف مي‌زنم. بچه‌هاي اطلاعات عمليات هم کنارم هستند. بي‌سيم‌ چي شان هم هست، حاج بصير رسيده بود به قرارگاه و بي‌سيم زد؛ علي آقا چه خبر؟گفتم: «همه چيز روبراست، حاجي دلواپس نباش.» همين دو ساعتي که رفته بود عقب، دل توي دلش نبود. داشتيم حرف مي‌زديم که ناگهان يک گلوله کاتيوشا، ارتباط من و حاج بصير را بريد.انفجار آنقدر سنگين بود که حس کردم زمين منفجر شده، سقف سنگر را با الوار راه آهن پوشيده بودند. الوارها اشباع شده، مثل خمپاره منفجر مي‌شوند. تکه‌هاي چوب تراورز سنگر، خودش بدتر از ترکش کاتيوشاست، يک تکه چوب، عمود آمد روي مچ دستم، روي ساعت دستم منفجر شد، ساعت ترکيد و تمام اجزاي آن از عقربه تا همه قطعات فلزي‌اش در دستم فرو رفتند. دستم را خرد کرد، جاي ساعت با استخوان خرد شده‌ام در هم آميخت.فرياد کشيدم: ياحسين(ع)، يا مهدي(عج)، يا زهرا(س)...هم زمان فرياد رفقايم که در کنارم بودند، همه زير آوار مانديم. يک ثانيه بعد يک تکه چوب ديگر هم فرو رفت توي پهلوم، تکه‌هاي خرد شده در تمام اجزاي بدنم نشست، ديگر هيچ چيز نفهميدم.وقتي چشم باز کردم، تازه از اطاق عمل بيمارستان قائم مشهد بيرون آمده بودم. يک هفته گذشته بود که پدر و مادرم از آمل آمدند. گاهي هم حاج بصير تماس مي‌گرفت، حال احوالي مي‌پرسيد، مدت چهل و پنج روز آنجا بستري بودم. سپس با آمبولانس به بيمارستان امام رضا(ع) آمل منتقل شدم.يک هفته گذشته بود، حاج حسين بصير آمد ملاقاتم، سرم را بوسيد، پدر و مادر و خواهرم هم توي اتاق بودند. اتاق وضع بدي داشت، نفس گير شده بود.حاج بصير وقتي وضع اتاق را ديد، صدا زد، شروع کرد به داد و فرياد، داشت بيمارستان را روي سرشان خراب مي‌کرد. آنقدر داد و فرياد کرد که رئيس بيمارستان آمد.حاج بصير به رئيس بيمارستان گفت: شما چه مي‌دانيد اين جانبازهاي جنگ چقدر ارزشمند هستند. اين چه وضع اتاق است، چرا اين اتاق تلفن ندارد، ما با اين علي آقا کلي کار داريم. شما بايد ارزش اين جانباز‌ها را بدانيد.رئيس بيمارستان قول داد که مشکل را حل کند و رفت. حاج حسين در گوشم گفت: «علي آقا ! دعا کن من شهيد بشوم. خسته شدم به خدا.» بعد به مادرم گفت: مادر! علي آقا، اين رزمنده اسلام، شش هفت ماهي، اين‌جا مهمان بيمارستانه، براش يک زن بگير که سرگرم بشود.مادرم گفت: حاجي من که از خدا مي‌خوام علي داماد بشه، زن و زندگي‌اش شده جبهه. حاجي خنديد و شماره تلفن بيمارستان را گرفت، دوباره آمد من را بغل کرد، پيشاني‌ام را بوسيد.گفت: «علي جان! براي من دعا کن، خيلي دير شده، شما جانباز‌ها نزد خدا عزيزتريد. دعاي شما زود مستجاب مي‌شود. دعا کن شهيد بشوم.» بعد پيشاني‌ام را بوسيد، من هم بوسيدم اش، رفت.حاجي که رفت، خيلي زود اتاقم را عوض کردند و يک تلفن هم گذاشتند کنار تختم. دو شب نگذشته بود که حاجي زنگ زد، حال ديگري داشت، يک جوري خاص بود، گفت: علي آقا سلام.گفتم: قربانت بروم حاجي کجايي؟گفت: بلندي‌هاي آسمان دهم.گفتم: آره حاجي جاي من خالي است. زدم زير گريهگفت: مراقب خودت باش، گريه نکن، زن گرفتي؟ خنديدم و گفتم: من مراقب خودم باشم حاجي؟ دلم داره بي‌تو مي‌ترکه، من زن مي‌خوام چيکار، خسته شدم از شهر، دعا کن زودتر بهت برسم. مي‌دانستم که به بلندي‌هاي ماووت، براي عمليات کربلاي 10 رفته. پشت تلفن نمي‌شد، شفاف حرف زد. يک مقدار حرف زديم، مرتضي قرباني آمد روي خط، احوالم را پرسيد، چند کلمه صحبت کرديم، دوباره حاج بصير آمد روي خط و گفت: شايد ديگر نتوانم بيام ملاقات، مراقب خودت باش، زن ببر و سرگرم بشو، ديگه تو نمي‌خواي جبهه بياي. يک بغض ته گلويش چسبيده بود، يک مرتبه حال غريبي گرفت و گفت: علي جان! برام دعا کن، من امشب حالت پرواز دارم.اين را گفت‌و‌گوشي را قطع کرد. من زدم زير گريه، پرستار دويد...چه خبر شده علي آقا؟ اشک‌هايم را پاک کردغروب فردا، داشتم نماز مي‌خواندم که تلفن بارها زنگ خورد و داشت منفجر مي‌شد. پرستار دويد و گوشي را برداشت. نگه داشت تا نمازم تمام شد. يکي از بچه‌ها بود، از اهواز پشت خط...گفت: علي! ديشب کربلاي 10 بوديم که حاج‌حسين شهيد شد. پيکر حاجي را داريم مي‌آوريم فريدونکنار. تو هم بيا و با حاجي وداع کن.گوشي را گذاشتم، فرو ريختم. مثل بچه‌اي که يتيم شود، مثل کسي که همه زندگي‌اش در آتش بسوزد، همه وجودم فرو ريخت توي غربت و تنهايي، ديگر هيچ چيز نفهميدم.حاج حسين بصير را که آوردند، من را با آمبولانس، روي ويلچر گذاشتند و بردند، شب وداع بود. نشستم بالاي سر حاج حسين، هاي‌هاي گريه کردم، هي حرف زدم. حرف زدم، هي اشک ريختم، هي حرف زدم. هي بوسيدم‌اش. هي بوئيدمش، هي گريه کردم. حاج حسين رفت. من تنها شدم، تنهاي تنها، تنهائي بدون مرز..*اصغر باباخانياصغر باباخاني از جانبازان قطع نخاع شهر «رهنان» اصفهان از سال اول جنگ راهي جبهه شد. بابا صفري پس از سال‌ها مجاهدت، در عمليات رمضان در کنار کانال پرورش ماهي، براثر اصابت خمپاره قطع نخاع شد اما تا پايان جنگ تحميلي با همان وضعيت جسمي و با ويلچر در کنار فرمانده وقت لشکر 25 کربلا (سردار مرتضي قرباني) در جبهه حضور داشت.وي در کتاب «يک چاي داغ تنگ غروب» به بيان خاطراتي از عمليات کربلاي 4 پرداخته استيک ماهي طول کشيد تا عمليات کربلاي 4 آماده شود. پنج شش روز به عمليات مانده، در جلسه تکميلي فرماندهان که در پادگان شهيد بهشتي تشکيل شد، شرکت کردم. بالاخره تصميم (به عمليات) گرفته شد و جلسه با همه ابهام‌ها و سؤال‌ها به پايان رسيد.قرار بود شب عمليات به منطقه بروم. مرتضي (قرباني) مي‌گفت: نيا. ولي گفتم: نه من مي‌خواهم بيايم.عصر توي ماشين علي‌بابا صفري، مسئول تدارکات نشستم و به منطقه رفتم. يکي از بچه‌ها آمد و گفت: هواپيماي عراقي آمد و از دم، قايق‌هاي بچه‌هاي خرم‌آباد را زد و رفت.سنگر فرماندهي زير پل بندر خرمشهر، از کانالي که دو طرفش را خاکريز زده بودند، مي‌گذشت. محوطه کوچکي هم جلوي کانال بود که ماشين‌ها را در آن پارک کرده بودند.حدود 150 متر با آب فاصله داشتيم. تجمع لشکرهاي عمل‌کننده هم در محدوده همين منطقه تازگي داشت. عراق طوري آتش سنگينش را بر اين منطقه مي‌ريخت که خاک‌هاي روي پل از گوشه و کنار کانال به داخل ريزش مي‌کرد.پس از ده ماه بسيج امکانات و مقدورات کشور و استفاده از تبليغات گسترده و وسيع مبني بر تعيين سرنوشت جنگ، در شرايطي که منابع صنعتي و اقتصادي و مراکز آب و برق کشور هدف بمباران شديد و گسترده دشمن قرار داشت، عمليات آغاز شد.عمليات که شروع شد، خودم را با ويلچر به کنار مرتضي رساندم که در قسمت فرماندهي مشغول کار بود و با بي‌سيم داشت با کميل حرف مي‌زد.