روز شنبه سيزدهم رجب، سالروز ولادت باسعادت اميرالمؤمنين حضرت علي عليهالسلام است. از امامالمتقين سخن گفتن سخت است. نه فکري ياراي ورود در شرح اين بيکران معارف و دانشها را دارد، و نه زباني توانايي توصيف و تبيين خصال والاي او را و نه قلمي قدرت ترسيم زيبائيهاي صفات و رفتار آن بزرگمرد الهي را در خود مييابد. شرح و توصيف و نکتهيابي از سيره آن حضرت نيز کار هر دانشور و انديشمندي نيست. براي شناخت چنين شخصيتي بايد پاي مکتب و درسها و آموزشها و نکتهسنجيهاي کسي نشست که فروغ نگاهش تا اعماق شخصيت اين پيشواي محبوب نفوذ ميکند و زيباييها را مييابد و بيان ميدارد و آن شخصيت دقيق و عميق و محيط بر معارف دين بايد کسي چون امام خميني باشد. آنچه پيش روي شماست، گزيدهاي از يافتهها و انديشههاي ژرف امام خميني درباره آن امام همام است.
***
... شخصيت اين مرد بزرگ که امام امت شد، شخصيتي است که در اسلام و قبل از اسلام و بعدها هم کسي مثل او نميتواند سراغ کند. يک موجودي که امور متضاده را در خودش جمع کرده. کسي که جنگجوست اهل عبادت نميشود. کسي که قوه بازو ميخواهد داشته باشد اهل زهد نميتواند باشد. کسي که شمشير ميکشد و اشخاصي را که منحرفند درو ميکند، اين نميتواند که عاطفه و اهل عاطفه آن طور که اين شخص داشت، باشد. اين شخصيت بزرگ امور متضاده را در خودش جمع کرده، در عين حالي که روزها روزه، و شب به عبادت مشغول و در عين حالي که غذاي او آن طوري که در تاريخ ثبت شده است از نان و سرکه و فوقش زيت يا نمک بيرون نبوده است، در عين حال قدرت بدني، آن طور قدرت است که، آن طوري که در تاريخ است، آن دري را که از خيبر ايشان کنده است و چندين ذراع دور اندخته است، چهل نفر نميتوانستند بلندش کنند... آدمي که با نان و سرکه زندگي ميکرده و بسياري از روزها را روزه ميگرفته است و افطار را با چند لقمه نان و نمک يا نان و سرکه افطار ميکرده است، جمع کرده است ما بين آن زهد و اين قوت بازو و اين جمع بين دو امر متضاد است. آدمي که جنگجوست به آن طور که جنگجويان بزرگ را، دلاوران بزرگ را به هزيمت وا ميدارد و ميفرمايد اگر تمام عرب يک طرف باشند به من هجوم کنند، من پشت نميکنم، اين آدم در عطوفت آن طور است که وقتي يک خلخال از پاي يک زن يهودي ربودهاند ميفرمايد که مرگ براي انسان آسان است. قريب به اين معاني که در عرفان و علم ماوراي طبيعت آن طور است که نهجالبلاغه حکايت ميکند از مقام عرفانش. در عين حال شمشير ميکشد و کفار و اخلالگران را از دم شمشير ميگذراند. ما شيعه همچو اعجوبه معجزهآسائی هستيم. من ميگويم اگر چنانچه پيغمبر اسلام، صليالله عليه و آله و سلم، غير از اين موجود تربيت نکرده بود، کافي بود برايش. اگر چنانچه پيغمبر اسلام مبعوث شده بود براي اينکه يک همچو موجودي را تحويل جامعه بدهد، اين کافي بود. يک همچو موجودي که هيچ سراغ ندارد کسي و بعدها هم سراغ ندارد کسي. (صحيفه امام، ج11، ص20)
... درباره شخصيت عليبنابيطالب، از حقيقت ناشناخته او صحبت کنيم، يا با شناخت محجوب و مهجور خود؟ اصلاً علي(ع) يک بشر ملکي و دنيايي است که ملکيان از او سخن گويند يا يک موجود ملکوتي است که ملکوتيان او را اندازهگيري کنند؟ اهل عرفان درباره او جز با سطح عرفاني خود و فلاسفه و الهيون جز با علوم محدوده خود با چه ابزاري ميخواهند به معرفي او بنشينند؟ تا چه حد او را شناختهاند تا ما مهجوران را آگاه کنند؟ دانشمندان و اهل فضيلت و عارفان و اهل فلسفه با همه فضايل و با همه دانش ارجمندشان، آنچه از آن جلوه تام حق دريافت کردهاند، در حجاب وجود خود و در آينه محدود نفسانيت خويش است و مولا غير از آن است. پس اولي آن است که از اين وادي بگذريم و بگوييم عليبنابيطالب فقط بنده خدا بود و اين بزرگترين شاخصه اوست که ميتوان از آن ياد کرد، و پرورش يافته و تربيت شده پيامبر عظيمالشأن است و اين از بزرگترين افتخارات اوست. کدام شخصيت ميتواند ادعا کند که عبدالله است و از همه عبوديتها بريده است، جز انبياي عظام و اولياي معظم که علي(ع) آن عبد وارسته از غير و پيوسته به دوست که حجب نور و ظلمت را دريده و به معدن عظمت رسيده است، در صف مقدم است. و کدام شخصيت است که ميتواند ادعا کند از خردسالي تا آخر عمر رسول اکرم در دامن و پناه و تحت تربيت وحي و حامل آن بوده است جز عليبنابيطالب که وحي و تربيت صاحب وحي در اعماق روح و جان او ريشه دوانده. پس او بحق عبدالله است و پرورشيافته عبداللهاعظم. و اما کتاب نهجالبلاغه که نازله روح او، براي تعليم و تربيت ما خفتگان در بستر منيت و در حجاب خودخواهي خود، معجوني است براي شفا و مرهمي است براي دردهاي فردي و اجتماعي و مجموعهاي است داراي ابعادي به اندازه يک انسان و يک جامعه بزرگ انساني از زمان صدور آن تا هرچه تاريخ به پيش رود و هرچه جامعه ما بوجود آيد و دولتها و ملتها متحقق شوند و هر قدر متفکران و فيلسوفان و محققان بيابند و در آن غور کنند و غرق شوند. هان! فيلسوفان و حکمتاندوزان، بيايند و در جملات خطبه اول اين کتاب الهي به تحقيق بنشينند و افکار بلندپايه خود را به کار گيرند و با کمک اصحاب معرفت و ارباب عرفان اين يک جمله کوتاه را به تفسير بپردازند و بخواهند به حق وجدان خود را براي درک واقعي آن ارضا کنند به شرط آنکه بياناتي که در ا ين ميدان تاخت و تاز شده است آنان را فريب ندهدو وجدان خود را بدون فهم درست بازي ندهند و نگويند و بگذرند، تا ميدان ديد فرزند وحي را دريافته و به قصور خود و ديگران اعتراف کنند. (صحيفه امام، ج14، ص347)