غلامرضا بني اسدي
ما براي درست زيستن، بيش از هر چيز محتاج «درسآموزي» از اماميم. نه صرفاً دوست داشتن او، نه فقط ستايش کردن و نه محدود شدن به روايتهاي تاريخي. امام، معلم زندگي اس اما اين معلم، زماني درس ميدهد که ما خود را «مخاطب خاص» کلام او بدانيم نه تماشاگر دوردستي که از فاصلهاي چهارده قرني، تنها به تحسين بسنده ميکند. راه درست زندگي، از همانجا آغاز ميشود که بپذيريم امام براي امروز ما سخن گفته است، نه فقط براي ديروز تاريخ.
اصلاح جامعه، از اصلاح ما شروع ميشود. اگر انسان درست شود، جامعه هم راه درست را پيدا ميکند و حتي به بستري براي اصلاح رفتار ديگران بدل ميشود. اما اين مسير، زماني گم ميشود که نگاه ما به امام، نگاهي اسطورهاي و داستانزده باشد. فاصلهاي به درازاي قرنها، اگر با «زيست امروز» پر نشود، ناگزير با «داستان» پر ميشود. و با داستان، هرگز نميتوان چون«راستان» زندگي کرد. داستانها الهام ميدهند، اما راه نميسازند.
اين سلوک است که مسير ميگشايد.
گمان من اين است که امروز، در شرايط اجتماعي پرتنش و ملتهبي که در آن نفس ميکشيم، بيش از هر زمان ديگري به سلوک امام جواد عليهالسلام محتاجيم، امامي که جوان بود اما عميق؛ کمسال، اما معيار. کلام او، نه متعلق به گذشته، که نسخهاي زنده براي عبور از بلبشوي تنش و آتش امروز ماست. آنجا که ميفرمايد:« لَوْ سَكَتَ الْجاهِلُ مَا اخْتَلَفَ الناسُ؛ اگر نادانان خاموش ميماندند، مردم دچار اختلاف و تشنج نميشدند.» اين جمله، فقط يک توصيه اخلاقي نيست، گزارشي دقيق از تجربه زيسته جوامع انساني است، تجربهاي که ما آن را بارها با پوست و گوشت و استخوان لمس کردهايم. کم آسيب نديدهايم از بلندگوداري جاهلان؛ کم زخم نخوردهايم از زبانهايي که بهجاي کلمه، تيغ و تيرهاي سمي ميپراکنند. چه بسيار آتشهايي که از دهانهاي بيتجربه شعلهور شده و فرصتهاي شکوفايي را به خاکستر نشانده است.
اگر جاهلان سکوت ميکردند، اگر بيتجربگان خود را عقل کُل نميپنداشتند، اگر هر کس به اندازه دانايي و مسئوليتش سخن ميگفت، شاهد اين همه چندگانگي و فرسايش اجتماعي نبوديم. اختلاف، اينگونه افسارگسيخته نميشد و همه حريمها و حرمتها را لگد کوب نميکرد. اگر اختلاف فرصت ميداد، آرامش ميتوانست بستر ساز تحول شود. بدانيم، محيطزيست اخلاقي جامعه، زماني ترميم ميشود که اين کلام امام، «معيار» زندگي شود؛، زماني که سکوتِ عاقلانه، فضيلت شمرده شود و هياهوي جاهلانه، نه تشويق که با آن برخورد انظباطي گردد. آنگاه جامعه بهطور طبيعي به سمت عالمان و صاحبان تجربه متمايل ميشود و وحدت و آرامش، رونقي دوباره ميگيرد، رونقي که خوبيها را افزايش ميدهد و امکان رشد را فراهم ميکند. اما اين همه، يک شرط اساسي دارد اينکه امام را از قاب تاريخ بيرون و به متن زندگي بياوريم. خود را چون شاگردي درس آموز،مخاطب او بدانيم و جرئت کنيم به راهي پا بگذاريم که نشانمان ميدهد. تا آن روز، همچنان گرفتار همان «اما...»ي ناتمام خواهيم ماند اما اگر آغاز کنيم، شايد بتوانيم از همين امروز، راستتر زيست زندگي کنيم.