موسسه فرهنگی و مطبوعاتی روزنامه جمهوری اسلامی

شماره 13414
اگر اين جنگ تمام شود و شهيد نشوم، داغش به دلم مي‌ماندروايت همسر شهيد مدافع امنيت محمدحسن شمس از آرزو

اگر اين جنگ تمام شود و شهيد نشوم، داغش به دلم مي‌ماندروايت همسر شهيد مدافع امنيت محمدحسن شمس از آرزوي شهيد که سال‌ها برايش دعا کرده بودفهيمه زارع‌دار- بسياري از شهدا با لحظه شهادت و ميدان نبرد در ذهن‌ها ماندگار مي‌شوند، اما زندگي آن‌ها پيش از آنکه به آن نقطه برسد، در قاب خانواده و ميان نزديک‌ترين آدم‌هاي زندگيشان شکل گرفته است. شهيد مدافع امنيت محمدحسن شمس نيز براي همسر و فرزندانش پيش از آنکه رزمنده‌اي در ميدان دفاع از امنيت کشور باشد، همسري مسئوليت‌پذير، پدري دلسوز و تکيه‌گاهي مطمئن بود. مردي که سال‌ها آرزوي شهادت را در دل مي‌پروراند و بارها گفته بود: «اگر اين جنگ تمام شود و من شهيد نشوم، داغش به دلم مي‌ماند.» آرزويي که سرانجام به آن رسيد و امروز روايت زندگيش از زبان همسرش، تصويري متفاوت از مردي را پيش روي مخاطب قرار مي‌دهد که خانواده، ايمان و جهاد را در کنار يکديگر معنا کرده بود. فاطمه توده‌خرمن، همسر شهيد مدافع امنيت محمدحسن شمس که 27 اسفند ماه 1404 در تهران به شهادت رسيد، در گفت‌وگويي صميمي و سرشار از ناگفته‌هاي زندگي مشترک مي‌گويد که يک انگشتر عقيق در عکس خواستگارش توجه او را جلب کرد. از مردي که خانه را «بيت حضرت زهرا(س)» مي‌دانست و از پدري که تربيت فرزند را با عمل معنا مي‌کرد و از رزمنده‌اي که بارها گفته بود: «اگر اين جنگ تمام شود و من شهيد نشوم، داغش به دلم مي‌ماند.» اين روايت، حکايت عشق، ايمان، خانواده و مردي است که سال‌ها در آرزوي شهادت زيست و سرانجام به آرزوي ديرينه خود رسيد.****اولين تصويري که از شهيد در ذهن شما ماندگار شد، چه بود؟- شايد براي بسياري عجيب باشد، اما چيزي که بيش از هر چيز توجهم را جلب کرد، انگشتر عقيقي بود که در دست داشت؛ آن روزها حدود 20 يا 21 سال داشتم و ديدن جواني در آن سن‌وسال با چنين ظاهر و حال‌وهوايي برايم متفاوت بود. همان موقع با خودم گفتم اين فرد به احتمال زياد دين دار، اهل زندگي و فردي مسئوليت‌پذير است. بعدها که بيشتر ايشان را شناختم، متوجه شدم برداشت نخستينم تا چه اندازه به واقعيت نزديک بوده است. آنچه بيش از هر چيز مرا به او مطمئن مي‌کرد، صداقت، مسئوليت‌پذيري و ايمانش بود. محمدحسن اهل شعار نبود و هر آنچه را باور داشت، در عمل نشان مي‌داد. با وجود اينکه از نظر مالي شرايط ويژه‌اي نداشت، نگاهش به زندگي اميدوارانه بود و براي ساختن آينده تلاش مي‌کرد. همين ويژگي‌ها باعث شد احساس کنم مي‌توانم با اطمينان در کنار او زندگي مشترکم را آغاز کنم. اگر بخواهم در يک جمله او را توصيف کنم، بايد بگويم خودش را آخر از همه مي‌ديد. من و بچه‌ها هميشه اولويت نخست زندگيش بوديم. هيچ‌گاه نديدم آسايش خودش را بر آسايش ما ترجيح دهد. هميشه مي‌گفت: «مي‌خواهم اين خانه بيت حضرت زهرا(س) باشد.» دوست داشت تصوير يا تابلويي از حضرت زهرا(س) در خانه نصب کنيم. هر زمان از او بابت زحماتش تشکر مي‌کردم، مي‌گفت: «من در خانه حضرت زهرا(س) خدمت مي‌کنم و اين کارها منت ندارد.» همين نگاه باعث شده بود فضاي خانه رنگ‌وبوي معنوي خاصي داشته باشد و بسياري از تصميم‌ها و رفتارهاي روزمره‌ ما نيز بر همين اساس شکل بگيرد.*درباره فرزندان و نگاه شهيد به تربيت فرزند بگوييد.- خداوند به ما يک دختر و يک پسر به نام‌هاي مهدا و مهدي يار عطا کرده است. مهدا خانم سه‌ساله و آقا مهدي يار شش‌ماهه است. زماني که دخترمان به دنيا آمد، پدرش کام او را با تربت امام حسين(ع) برداشت و از همان روزهاي نخست بر تربيت ديني فرزندان تأکيد داشت.او معتقد بود تربيت فرزند تنها با نصيحت کردن شکل نمي‌گيرد. هميشه مي‌گفت بچه‌ها بيش از آنکه به حرف‌هاي ما گوش دهند، رفتارمان را مي‌بينند. به همين دليل تأکيد داشت ابتدا خودمان به آنچه از فرزندان انتظار داريم، عمل کنيم. از همان سال‌هاي نخست کودکي، مهدا خانم را با مسجد، هيئت و جلسات مذهبي آشنا کرده بود. آموزش سوره‌هاي کوتاه قرآن را آغاز کرده بود و نسبت به تربيت ديني فرزندان حساسيت ويژه‌اي داشت. البته هيچ‌گاه به اجبار اعتقاد نداشت و مي‌گفت بايد محبت اهل‌بيت(ع) را در دل فرزندان نشاند تا خودشان با علاقه مسير درست را انتخاب کنند. براي يک کودک سه‌ساله، درک مفهوم شهادت آسان نيست. گاهي وقتي از کوچه و خيابان عبور مي‌کنيم و عکس‌هاي پدرش را بر ديوارها و تابلوهاي محله مي‌بيند، با شوق به تصوير اشاره مي‌کند و سراغ پدرش را مي‌گيرد. در چنين لحظاتي دلتنگ و بي‌قرار مي‌شود و مي‌پرسد: «بابا کجاست؟» من هم در حد فهم يک کودک برايش توضيح مي‌دهم که «پدرت قهرمان شده است؛ براي همين عکس او را همه‌جا نصب کرده‌اند.» شايد امروز معناي اين جمله را به‌طور کامل درک نکند، اما روزي به طور کامل درک خواهد کرد پدرش براي دفاع از مردم، امنيت کشور و ارزش‌هايي که به آن‌ها ايمان داشت، جان خود را فدا کرده است. زندگي محمدحسن با محبت و ارادت به اهل‌بيت(ع) گره خورده بود. حتي براي ساده‌ترين کارهاي روزمره نيز نيت الهي داشت. مي‌گفت: «اگر ورزش مي‌کنم، براي اين است که بتوانم سرباز بهتري براي امام زمان(عج) باشم.» بسياري از کارهاي عادي زندگي را با نيت قرب الهي انجام مي‌داد و تلاش مي‌کرد در همه ابعاد زندگي، رضايت خداوند را در نظر بگيرد.*چه زماني متوجه شديد شهادت آرزوي هميشگي اوست؟- تقريباً از همان سال‌هاي نخست زندگي مشترک. هر بار که تولدش فرا مي‌رسيد يا مناسبتي پيش مي‌آمد، از اطرافيان مي‌خواست براي شهادتش دعا کنند. اين موضوع براي او يک شعار يا احساس زودگذر نبود؛ واقعاً سال‌ها با اين آرزو زندگي کرد. هميشه اصرار داشت از او عکس‌هاي تکي بگيرم. گاهي به شوخي مي‌گفتم: «اين همه عکس به چه دردي مي‌خورد؟» لبخندي مي‌زد و مي‌گفت: «اين عکس‌ها يک روز به کارت مي‌آيد.» آن روزها حرفش را جدي نمي‌گرفتم، اما پس از شهادتش بارها و بارها به ياد اين جمله افتادم.*روزهاي جنگ چگونه سپري مي‌شد؟- در روزهاي جنگ، بسيار کم به خانه مي‌آمد. از نهم تا بيست‌وهفتم اسفند 1404، شايد فقط دو يا سه بار توانست براي ساعاتي به خانه سر بزند. بيشتر زمان خود را در مأموريت سپري مي‌کرد و همين موضوع نگراني‌هاي زيادي براي ما ايجاد کرده بود در همان مدت کوتاهي که در خانه بود بارها جمله‌اي را تکرار مي‌کرد که هنوز در ذهنم مانده است. مي‌گفت: «اگر اين جنگ تمام شود و من شهيد نشوم، داغش به دلم مي‌ماند.» شهادت براي او يک آرزوي واقعي بود؛ آرزويي که سال‌ها براي رسيدن به آن دعا کرده و در انتظارش زندگي کرده بود. آخرين باري که به خانه آمد، فرصت زيادي براي ماندن نداشت. با اين حال، مثل هميشه سعي مي‌کرد نگراني‌هايش را بروز ندهد و بيشتر درباره آينده فرزندانمان صحبت مي‌کرد. هنگام خداحافظي آرامش عجيبي داشت. آرامشي که هرچه بيشتر به آن فکر مي‌کنم، بيشتر احساس مي‌کنم از رسيدن به آرزوي ديرينه‌اش خبر داشت.*خبر شهادت چگونه به شما رسيد؟- ابتدا با ما تماس گرفتند و گفتند که مجروح شده است. پس از آن، برادر و پدر همسرم نيز تماس گرفتند. حدود ساعت چهار و نيم عصر 27 اسفند 1404 بود که از ما خواستند شناسنامه محمدحسن را همراه داشته باشيم. همان لحظه احساس کردم اتفاق اصلي رخ داده است. قلبم گواهي مي‌داد که او ديگر به خانه بازنخواهد گشت. در معراج شهدا، وقتي او را ديدم، صورتش خاکي و آغشته به آثار باروت بود. هنوز هم آن تصوير از ذهنم پاک نشده است. لحظه بسيار سختي بود؛ اما در عين حال احساس مي‌کردم به آرزويي رسيده که سال‌ها براي آن زندگي کرده، دعا کرده و انتظار کشيده بود.*اگر بخواهيد مهم‌ترين دغدغه شهيد را در يک جمله بيان کنيد، چه مي‌گوييد؟- دغدغه اصلي او جوانان بودند. هميشه مي‌گفت جوان‌ها بايد با آگاهي و شناخت، جبهه حق و باطل را تشخيص دهند. بر اهميت علم، بصيرت، پايبندي به ارزش‌ها و تبعيت از ولايت فقيه تأکيد داشت و معتقد بود دشمن بيش از هر چيز به دنبال تأثيرگذاري بر فرهنگ و اعتقادات نسل جوان است. نبودنش براي ما بسيار سخت است اما حضور معنوي او را در زندگي احساس مي‌کنيم. بارها در مشکلات و سختي‌ها حس کرده‌ام که دستمان را گرفته و تنهايمان نگذاشته است. باور دارم شهدا زنده‌اند و محمدحسن نيز همچنان مراقب خانواده‌اش است.