عدم پاسداری از حق و عدل، کارگزاران را به بدهای جامعه تبدیل میکند
شهید مظلوم آیتالله بهشتی
... یک قانون ثابت وجود دارد و عجب قانون ثابتی است! در مطالعاتی که در این زمینه داشتم حتی یک جا هم نتوانستم پیدا کنم که بگویم در آنجا بر این قانونمندی استثنا میخورد. «لَتَأمُرُنَّ بِاْلمَعْرُوفِ وَ لَتَنْهُنَّ عَنِ الْمُنْکَرِ أَوْ لَیُسْتَعْمَلَنَّ عَلَیْکُمْ شِرَارُکُمْ فَیَدْعُو خِیَارُکُمْ فَلَایُسْتَجَابُ لَهُمْ». احساس میکنم که توضیح بیشتری در این زمینه باید بدهم و نگرانم اگر وارد توضیح شوم آیا میتوانم این همه روایت را که یادداشت کردهام بخوانم یا نه؟ ولی حیف است، چون این مسئله، از مسائل ظریفِ علمیِ اجتماعی است.
کمی دقت بفرمایید! دور و بر زندگی خود را نگاه کنید! ببینید چطور میشود که اگر در جامعهای امر به معروف و نهی از منکر و پاسداری عمومی از حق و عدل کساد و راکد شد و عملی نشد، نتیجة اجتنابناپذیرش این است که همة مسئولان و کارگزاران جامعه، آرام آرام به بَدان جامعه تبدیل میشوند. چرا و چطور؟ وقتی حکومت، حکومت حق و عدل است، وقتی کارهای اجتماعی و سیاست داخلی و خارجی یک جامعه بر محور حق و عدل میچرخد، وقتی خصلت و سرشت حکومت یک جامعه، خصلت و سرشت الهی، خصلت و سرشت عدل و انصاف و حمایت از حقوق عامه و حق خدا و خلق خداست، در چنین حالتی عناصر خوب و پایبند، عناصری که خدا را میشناسند، عناصری که خداترسند، رغبت میکنند تا سمت و کاری را در این حکومت قبول کنند. طبیعی است که در چنین نظامی وقتی برای هر کاری آگهی کنند، اول آدمهای با پدر و مادر، آدمهایی با پرنسیپ اصولی، آدمهای خداترس باایمان، آدمهایی که دلشان در عشق خدمت به خدا و خلق میتپد، میروند پیشقدم میشوند و این طبیعی است، «نوریان مرنوریان را طالبند».(1)
اما میپرسم اگر حکومت حکومتی باشد که سرشتش، سرشت عدل، حق، خدانگری، خداخواهی، خدمت به خالق و خلق نباشد، در چنین نظامی وقتی آگهی استخدام پخش میشود، اول چه کسانی به آن سمت میروند؟ چه کسانی با رغبت بیشتر و با آزادی عمل بیشتر سراغ نامنویسی برای قبول یک پست و سمت و منصب میروند؟ آنها که باایمانترند؟ آنها که اصولیترند؟ آنها که مقیدترند؟ آنها که وظیفهشناسترند؟ نه. در چنین نظامی از همان اول عناصر پاک و سالم اصلاً رغبت نمیکنند سراغ کار دولتی بروند. حالا اگر آنها را تشویق کردیم و گفتیم ای آقا، بالاخره کار مربوط به این جامعه است، بالاخره گوشت خودت، پسرت، پدرت، دخترت، مادرت، زیردندان این پست، این سمت، این مسئول، این رئیس، این کارمند است، باید بروی و اقلاً در حد خودت در آنجا خدمت کنی، لااقل به چهار نفر مراجعهکننده توجه کنی و حق آنها را رعایت کنی، اگر او را با این تشویقها آماده کردیم و به سمت کار هل دادیم و او هم رفت و مشغول کار شد، و تحت تأثیر این تشویق قرار گرفت و خواست خدمتی کند، مگر میتواند؟ چطور؟ میبیند از همان اول که میرود تا پستی را بگیرد میگویند این پست سرقفلی دارد، چند میدهی؟ خوب، بالاخره پول را یک کاری میکنیم. پولش را میدهیم. بالاخره مسئله را از رهبری، راهنمایی، حاکمی میپرسد و تحت شرایط خاصی هم ممکن است یک نفر رهبر و حاکم به او بگوید برو پول بده و کار را بگیر. بالاخره به خاطر رسیدن به هدف خدمت به مردم، یک لقمة چرب و نرمی هم جلو یک حیوان درندهای که بالای سرت ایستاده بینداز. اما فردا میبیند که مسئله به اینجا تمام نمیشود. توقعات دیگر هم هست. میبیند این مقام بالا از او میخواهد خاصه خرجی کند، حق و ناحق کند، از او پورسانت میخواهد، درصد میخواهد. در اینجا چه کند؟ از او میخواهد به ناحق رأی بدهد، از او میخواهد ضعیفکشی و قویپایی کند. کفرش هم دیگر درمیآید. بعد میآید فریادش را بر سر آن آقایی میزند که تشویقش کرد و گفت برو. «آقا، چرا گفتی من بروم؟ به من گفتی جهنم نرو! من جهنم همین جا پیش چشمم آمده!» چه باید به او گفت؟ گاهی اوقات کار از این هم بالاتر میرود. مقام مافوق از او یک نوع پذیراییهایی هم میخواهد که برای او غیرقابل تحمل و فسادبار است. «هان فلانی! دیشب در فلان شبنشینی نبودی، در فلان پارتی شرکت نداشتی، به اتاقت که آمدیم چرا ویسکی نبود؟ چرا تو اینقدر املی؟ چرا ادب کارمندی نداری؟ چرا پذیرایی سرت نمیشود؟» کفر آقا درمیآید. اگر سایة شوم ناموس شر بر زمامداری جامعه افتاد، این یک قانونمندی است که هرقدر هم تلاش بکند، این کارها آرام آرام به دست اشرار میافتد. آدمهای بد، بیبند و بار، بیقید و بند، بیتقوا، غیراصولی. کارها به صورت اتوماتیک به دست این قبیل افراد میافتد و آدمهایی که دارای نوعی فضیلت و کمالند خود به خود از گردونه خارج میشوند و با تشویق و تبلیغ و ترغیب هم نمیشود آنها را به آن سمت برد. تازه چگونه میشود این امر را تشویق و تبلیغ و ترغیب کرد؟ با چه معیاری؟ اول میپرسند آقا، فلان کار هست، اما فلان عیب را هم دارد، آیا من مشغول شوم؟ میگوییم سبک سنگین کن. میگوید سنگینیهاش میچربد. بعد از چند روز میآید و میگوید آقا، یک عیب گنده از گوشة دیگر کار پیدا شده که برای من غیرقابل تحمل است. آن را چه کنم؟ خوب، من هم میگویم دیگر نرو! وقتی سرطان فساد بر پیکر عمال و کارکنان و نظام اداری یک جامعه سایه افکند و در آن نفوذ کرد، دیگر باید دیر یا زود در انتظار مرگ آن جامعه بود، مگر اینکه سرشت نظام اداری عوض شود و به سرشت حق و عدل تبدیل شود. این است که میبینید در این سه روایت، (یکی از پیغمبر اکرم(ص)، یکی از علی علیهالسلام و یکی از امام هشتم علیهالسلام) یک قانون ثابت و یک قانون علمی واجتماعی منعکس شده است «لَتَأمُرُنَّ بِاْلمَعْرُوفِ وَ لَتَنْهُنَّ عَنِ الْمُنْکَرِ أَوْ لَیُسْتَعْمَلَنَّ عَلَیْکُمْ شِرَارُکُمْ فَیَدْعُو خِیَارُکُمْ فَلَایُسْتَجَابُ لَهُمْ».
در مکتب قرآن، جلد 4، صفحات 407 تا 409
ـــــــــــــــــ
1- ناریان و مرناریان را جاذبند نوریان مرنوریان را طالبند – مولوی، مثنوی.
*اگر در جامعهای امر به معروف و نهی از منکر و پاسداری عمومی از حق و عدل کساد و راکد شد و عملی نشد، نتیجة اجتنابناپذیرش این است که همة مسئولان و کارگزاران جامعه، آرام آرام به بَدان جامعه تبدیل میشوند
*اگر سایة شوم ناموس شر بر زمامداری جامعه افتاد، این یک قانونمندی است که هرقدر هم تلاش بکند، این کارها آرام آرام به دست اشرار میافتد
*وقتی سرطان فساد بر پیکر عمال و کارکنان و نظام اداری یک جامعه سایه افکند و در آن نفوذ کرد، دیگر باید دیر یا زود در انتظار مرگ آن جامعه بود