شمع شبستان ولايت
در مدح بانوی فاضله زينب سلامالله علیها
اي عصمت حق زاده زهراي مطهر
اي عالمه فاضله اي دختر حيدر
اي شمع شبستان ولايت که به عالم
جز فاطمه نبود ز تو از قدر فزونتر
ازام و اب و جد تواي عصمت کبري
گرديده زمين روشن و افلاک منور
اي کان شرف مفخر دين مظهر تقوي
اي گنج بلاغت ز تو پر از در و گوهر
بالله که در رتبه به آفاق توئي طاق
اي جوهره عصمت زهراي مطهر
پرورده تو را ختم رسولان به محبت
داده است به تو درس وفا ساقي کوثر
اي پردهنشين حرم قدس که رويت
باشد علي و فاطمه را مظهر و مظهر
اي عابده آل علي ماه مدينه
رفتي چو تو بر تربت پيغمبر اطهر
بودند جوانان بنيهاشمي از مهر
سياره صفت گرد تو از کهتر و مهتر
تا روي دلاراي تو خورشيد نبيند
سير تو چون مه بد به شب تار مقرر
هرچند روا داشت فلک بر تو ستمها
از ماتم مرگ پدر و داغ برادر
در کرببلا شد ز دم باد مخالف
گلهاي گلستان نبي پيش تو پرپر
تعليم تو از مکتب دين بود و از آن رو
دين يافته از دولت تبليغ تو زيور
هرچند که آن قوم ستمکار جفاکيش
بردند به غارت ز سر پاک تو معجر
بر خيل اسيران تو در اين نهضت عظمي
بودي ز وفا در همه جا مونس و ياور
جانها به فداي تو که بر ياري قرآن
بودي به جهان مجري فرمان پيمبر
در کوفه شد از خطبه غراي تو ويران
کاخ ستم زاده سفيان ستمگر
از شام غمانگيز تو عالم همه حيران
در قيد اسارت شدت آفاق مسخر
اي سرور و سرخيل زنان يار يتيمان
اي کشتي طوفان زده را حلم تو لنگر
انگشت به دندان شده از صبر تو ايوب
در خدمت تو بسته کمر مريم و هاجر
اي شمسه ايوان جلالت که فلک را
بر خاک قدوم تو ز اخلاص بود سر
کس را بجز از درگه لطف تو نشايد
کز بهر گدائي برود بر در ديگر
مرداني از آن چشم به احسان تو دارد
کز لطف پناهش بدهي در صف محشر
محمدعلي مرداني