شخصيت ممتاز مولاي متقيان، در بيان مولوي
به مناسبت سالروز بزرگداشت مولوي
هشتم مهر ماه در تقويم رسمي کشورمان "روز بزرگداشت مولوي" نامگذاري شده است. علامه محمد تقي جعفري در کتاب شرح نهج البلاغه، اشاراتي به اشعار مولوي و ارادات او به حضرت علي(ع) ميکند و مينويسد: "مشروحترين بياناتي که مولوي درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام آورده است در چند مورد از کتاب مثنوي است.
مورد يکم- داستان خدو انداختن خصم بر روي اميرالمؤمنين عليهالسلام و انداختن آن حضرت شمشير را از دست. نخست بايد در نظر بگيريم که داستانهايي را که مولوي در مثنوي آورده است،براي نقل وقايع و حوادث تاريخي که واقعا تحقق يافته باشند نيست، بلکه منظور وي بيان حقايق آموزنده و توضيح عناصر شخصيتهاي پيشتازان بشري است که براي تفهيم به مردم و تحريک آنان به رشد و کمال احتياج به تمثيل و تشبيه دارند. يعني مطالبي که مولوي در اين داستان درباره اميرالمؤمنين ميگويد، حقايقي است که قابل تحقيق واقعي از عناصر شخصيتي آن حضرت ميباشد و او ميخواهد با ارايه اين حقايق از آن شخصيت بزرگ، مقام والاي انساني را که در نتيجه تادب به آدابالله و تخلق به اخلاقالله به آن نايل ميگردد، توضيح دهد. مولوي در اين مورد چنين شروع ميکند:
از علي آموز اخلاص عمل
شير حق را دان منزه از دغل
در غزا بر پهلواني دست يافت
زود شمشيري برآورد و شتافت
او خدو انداخت بر روي علي
افتخار هر نبي و هر ولي
او خدو انداخت بر رويي که ماه
سجده آرد پيش او در سجده گاه
در سرتاسر زندگي اميرالمؤمنين عليهالسلام که دربارگاه الهي سپري شده است نميتوان لحظهاي را پيدا کرد که از اخلاص بيبهره بوده باشد، چون کسي که اخلاص ندارد،راهي ببارگاه الهي ندارد. زيرا دوري از اين گرايش محض روح به خدا، ناشي از غوطه ور شدن در خود طبيعي و هوي و هوسهاي آن است. اين شير حق و اين منبع خلوص و صفا در يکي از کارزارها بر پهلواني پيروز ميشود و آن پهلوان مانند گنجشکي ناتوان در پنجه آهنين آن بزرگ دلاور تاريخ زبون ميگردد. ياس و نوميدي مطلق بر وجود آن پهلوان چيره ميشود و چيزي براي مقابله با آن سرآمد يلان قرون و اعصار در خود نميبيند، با تلاشي سخت، عصاره بقاياي نيروي خود را که قطراتي از آب دهانش بود، بر روي علي عليهالسلام مياندازد قطراتي از آب دهان يک شکست خورده در راه دفاع از باطل. اين روي چه کسي بود؟
1- روي مردي بود که همه انبياء عليهمالسلام به او افتخار نمودهاند. زيرا همانگونه که روايت تساوي اميرالمؤمنين عليهالسلام با پيامبر عظيم الشان (آدم و نوح و ابراهيم و موسي و عيسي عليهمالسلام)ميگويد آنچه را که همه خوبان دارند او به تنهايي دارد.
2- ماه در سجده گاه سجده بر روي او ميآورد. منظور مولوي از سجده نهايت تعظيم است که کائنات عالم هستي درباره هدف اعلاي خود که انسان کامل است دارند. وقتي که آن اهانت از آن نابکار شکست خورده سر ميزند
در زمان انداخت شمشير آن علي
کرد او اندر غزايش کاهلي
امري که انتظار آن نميرفت، بلکه چنان اهانتي مقتضي بود که اميرالمؤمنين شدت عمل بيشتري بخرج بدهد و با شتاب و کيفيتي سختتر جان آن پهلوان را بگيرد. ولي برخاست و او را بحال خود رها کرد، که اگر بر فرض محال موج خشم آن بزرگوار نمينشست، ديگر براي کشتن او برنمي گشت. با مشاهده اين پديده شگفت انگيز
گشت حيران آن مبارز زين عمل
وز نمودن عفو و رحم بيمحل
اين پديده انساني- الهي چنان تحت تأثيرش قرار داده بود که نتوانست خودداري نمايد و بياختيار دهان به سخن باز کرد گفت
بر من تيغ تيز افراشتي
از چه افکندي مرا بگذاشتي
اي سلحشور ناآشنا، پيکار و تکاپو براي کشتن همچون من پهلواني حادثهاي است بسيار بزرگ وسيله افتخاريست بس والا و آرماني است که هيچ کس را ياراي صرف نظر آن نيست پس
آن چه ديدي بهتر از پيکار من
تا شدي تو سست در اشکار من
آن چه ديدي که چنين خشمت نشست
تا چنين برقي نمود و باز جست
آن چه ديدي که مرا زان عکس ديد
در دل و جان شعلهاي آمد پديد
3- اي شهودکننده حقيقي مافوق کون و مکان، حال بفرمااي دلاور دوران که علت دست کشيدن از شکار من چيست؟ چه حقيقتي را ديدي که چنين خشمت را فرو نشاند و آرامت ساخت؟ چه ديدي که حتي انعکاسي از آن در درون من بوجود آمد و دل و جانم را که در ظلمت و جهل و هوي بود برافروخت؟
آن چه ديدي برتر از کون و مکان
که به از جان بود بخشيديم جان
بگواي قدرتمند عادل، آن حقيقتي که برتر از کون و مکان در ديدگاه تو پديدار گشت که پيروزي و لذت بالاتر از مالکيت کون و مکان را از ديدگاه تو ناپديد نمود چسيت؟ و چه حقيقتي بالاتر و بهتر از جان بود که جان از دست رفتهام را به من بخشيدي؟ اين همان حقيقت است که ميتواند عامل همه گونه گذشت از لذايذ و فداکاريها در اين زندگاني بوده باشد. آري فقط اين حقيقت است که ميتواند هدف و غرض اقصاي دل و جان آدمي بوده باشد.
حاصل کارگه کون و مکان اينهمه نيست
باده پيش آر که اسباب جهان اينهمه نيست
از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است
غرض اين نيست وگرنه دل و جان اينهمه نيست
اي علي که جمله عقل و ديده اي
شمهاي واگو از آنچه ديده اي
گوينده اين سخنان و درخواستکننده پاسخ به اين سؤالات خود مولوي است که در حقيقت براي کساني که درصدد علي شناسي برآيند مطرح مينمايد. اکنون مولوي با آن علي ابن ابيطالب عليهالسلام روياروست که گفته است:لم اعبدو ربا لم اره (خدايي را که نديده باشم نپرستيدهام) و گفته است: لو کشفالغطاء ما ازددت يقينا (اگر پرده از روي واقعيات برداشته شود بر يقين من افزوده نگردد) و گفته است: ما شککت في حق مذ اريته (از موقعي که حق به من ارائه شده است در هيچ حقي شکي نکرده ام) اگر چه خود مولوي گاهي ادعاي رويت و شهود کرده است مانند:
ذرهها ديدم دهانش جمله باز
گر بگويم خردشان گردد دراز
با اين حال خود بهتر از همه ميدانيد که نتوانسته است بکلي پرده را از روي واقعيات هستي بردارد و به قله
مرتفع (شهود کلي) برآيد. لذا هم اوست که ميگويد:
کاشکي هستي زباني داشتي
تا ز هستان پردهها برداشتي
هر چه گويي اي دم هستي از آن
پرده ديگر بر او بستي بدان
آفت ادراک ان قال است و حال
خون به خون شستن محال است و محال
اينک مولوي با کمال صدق و خلوص از علي عليهالسلام ميخواهد و التماس ميکند که مقداري از آنچه را که ديده است بازگو کند، منظورش اين است که آنچه ما از علوم و معارف و عرفان اندوخته ايم، شبيه به آب کدر و آلوده آن مشک است که عرب از بيابان برداشته و به عنوان هديه سراغ دربار خليفه را ميگرفت که دجله به آن عظمت در مسير دربارش موج ميزد.
چيست اين کوزه تن محصور ما
و اندر آن آب حواس شور ما
اي خداوند اين خم و کوزه مرا
در پذير از فضلالله اشتري
کوزهاي با پنج لوله پنج حس
پاکدار اين آب را از هر نجس
تا شود زين کوزه منفذ سوي بحر
تا بگيرد کوزه ما خوي بحر
4- حلم و بردباري علي عليهالسلام آن دلاور عرصه هستي در حدي است که جان آدمي با آن عظمت با درک و دريافت آن قدرت مقاومت را از دست ميدهد و از هم ميشکافد.
5- شمهاي از آب حيات علم فراگير او، که هستي را در آيينه درونش چونان شعاعي از اشعه الهي منعکس مينمايد، موجوديت خاک آلود ما را پاک و آماده ورود در مسير حيات و ممات از آن خدا و براي خدا مينمايد. آرياي داناي توانا و بردبار:
تيغ حلمت جان ما را چاک کرد
آب علمت خاک ما را پاک کرد
اي علي(ع) اي مالک خويشتن که مالکيتت مستند به خداست
بازگو، دانم که اين اسرار هوست
ز آنکه بيشمشير کشتن کار اوست
اينگونه کشتن بيسلاح از اسرار خداونديست که اگر با ما در ميان بگذاري جان از دست رفته را با حقيقتي والاتر و با درکي عاليتر در خواهيم يافت...