صبحي که رئيس پليس همراه فرزندان دو شهيد شد
صبح هنوز کاملاً شروع نشده بود. خيابانهاي تهران آرامآرام شلوغ ميشدند و بچهها با کيفهاي رنگارنگ، يکييکي راه مدرسه را در پيش ميگرفتند. براي بيشترشان، اولين روزهاي مدرسه يعني سروصداي حياط، بوي دفتر و کتاب نو و نگراني سادهاي که با ديدن معلم و دوستان تازه کمکم از بين ميرود.
اما براي دو کودک شهيد، اين صبح حال و هواي ديگري داشت.
اينبار قرار نبود فقط يک سرويس مدرسه يا يکي از اعضاي خانواده آنها را تا مدرسه همراهي کند. سردار قنبري، رئيس پليس آگاهي فراجا، خودش به خانه دو شهيد رفته بود تا بچههاي آنها را بردارد و به مدرسه برساند.
شايد در نگاه اول، اتفاق سادهاي به نظر برسد، يک رفتوآمد چند دقيقهاي، از خانه تا مدرسه. اما براي کودکي که پدرش ديگر کنارش نيست، همين چند دقيقه ميتواند معناي ديگري داشته باشد، اينکه هنوز کساني هستند که ياد پدر را فراموش نکردهاند و هنوز کسي هست که صبح مدرسه، به فکر او باشد.
سردار قنبري به خانهها رفت و بچهها را با خود همراه کرد. بچههايي که شايد در اين سن، خيلي از مفاهيم بزرگسالانه مثل مسئوليت، ايثار و شهادت را نتوانند به زبان بياورند، اما نبودن پدر را خوب ميفهمند.
راه که به مدرسه شاهد شهداي نصر در منطقه 15 تهران رسيد، فضاي مدرسه هم براي اين بچهها حال و هواي ديگري داشت. نام مدرسه با نام شهدا گره خورده بود و حالا فرزندان شهيد، در جايي قدم ميگذاشتند که قرار است بخشي از کودکي و نوجوانيشان را در آن بگذرانند.
شايد قشنگترين بخش ماجرا همين باشد، اينکه حمايت از خانواده شهدا فقط در قاب مراسمها و سخنرانيها خلاصه نشود. گاهي يک همراهي ساده، يک حضور بيتکلف و حتي همين که کسي صبح زود در خانه يک کودک شهيد را بزند و بگويد «بيا برويم مدرسه»، ميتواند از صدها جمله رسمي اثرگذارتر باشد.
اين اولين بار هم نيست که چنين اتفاقي افتاده است. سال گذشته نيز سردار قنبري براي يک فرزند شهيد ديگر همين کار را انجام داده بود. تکراراين رفتار نشان ميدهد که ماجرا صرفاً يک اتفاق مقطعي يا يک برنامه تشريفاتي نبوده و دستکم در اين سطح، تلاش شده ارتباط با خانواده شهدا از حالت ديدارهاي مناسبتي فاصله بگيرد و به زندگي روزمره آنها نزديکتر شود.
واقعيت اين است که خانواده شهدا بيش از هر چيز، نيازمند ديده شدن در متن زندگي هستند، نه فقط درروزهاي خاص تقويم. فرزند شهيد هم مثل هر کودک ديگري مدرسه ميرود، دلش ميخواهد کسي بدرقهاش کند، از او بپرسد روز اول مدرسه چه حسي داشته و وقتي از مدرسه برميگردد، کسي منتظر شنيدن حرفهايش باشد.
سردار قنبري در اين ماجرا نه پشت تريبون ايستاد و نه درباره کار بزرگي سخن گفت. رفت خانه دو شهيد و بچههاي آنها را برداشت و به مدرسه رساند. شايد ارزش اين تصوير دقيقاً در همين سادگي باشد.
در روزگاري که بسياري از بچهها با عجله از خانه بيرون ميروند و بزرگترها درگير هزار مسئلهاند، براي يک کودک شهيد، ديدن يک مقام انتظامي که خودش آمده تا او را به مدرسه ببرد، ميتوانداين پيام روشن داشته باشدکه پدر تو فراموش نشده است.
و شايد اين، کمترين کاري باشد که ميشود براي بچههايي انجام داد که سهمشان از داشتن پدر، فقط چند عکس، چند خاطره و قصههايي است که ديگران برايشان تعريف ميکنند.
گاهي احترام به شهدا، در سکوت يک مراسم يا نوشتهاي روي ديوار نيست، در همان لحظهاي است که کسي صبح زود، زنگ خانه را ميزند، کنار يک کودک ميايستد و دستش را براي رفتن به مدرسه ميگيرد.