نفاق امروز لباس تخريب پوشيده استغلامرضا بني اسديعمليات مرصاد، نقطه پاياني بر رؤياي سازماني بود که در
نفاق امروز لباس تخريب پوشيده استغلامرضا بني اسديعمليات مرصاد، نقطه پاياني بر رؤياي سازماني بود که در واپسين روزهاي جنگ، همه سرمايه سياسي و تشکيلاتي خود را در سبد دشمن متجاوز گذاشت و با تکيه بر ارتش صدام، به خيال فتح تهران، از مرزهاي غربي ايران گذشت. پاسخ قاطع نيروهاي مسلح و مردم، نه فقط يک عمليات نظامي موفق، بلکه دفاعي تعيينکننده از استقلال، امنيت و تماميت ارضي ايران بود. آن روز، ستون فقرات يک سازمان در هم شکست اما آيا نفاق نيز به پايان رسيد؟ پاسخ، اگر با نگاه راهبردي به تحولات چهار دهه اخير بنگريم، منفي است. زيرا نفاق، پيش از آنکه نام يک سازمان باشد، يک بيماري سياسي و اجتماعي است. بيمارئي که اگر زمينههاي رشد آن باقي بماند، هر بار ميتواند در قالبي تازه، با چهرهاي متفاوت و ادبياتي نو بازتوليد شود. از همين رو، اگر همه توجه ما صرف مبارزه با معلولها شود، از علتها غافل خواهيم ماند. هدف، صرفاً از ميان برداشتن افراد يا تشکيلات نيست. هدف بايد خشکاندن ريشههاي نفاق باشد. تفاوت ميان اين دو نگاه، تفاوت ميان درمان بيماري و مقابله صرف با بيمار است. کساني که در دام جريانهاي فريبکار گرفتار ميشوند، خود نيز در بسياري از موارد قرباني همان بيماري هستند. آنچه بايد از ميان برود، سازوکاري است که امکان فريب، جذب و بازتوليد چنين جريانهايي را فراهم ميکند. در مرصاد، چارهاي جز برخورد سخت وجود نداشت. آن سازمان به بازوي عملياتي ارتش متجاوز عراق تبديل شده بود و ادامه حياتش، امنيت و استقلال کشور را مستقيماً هدف قرار ميداد. آن اقدام، ضرورتي ناگزير بود. اما هنر امروز آن است که پيش از رسيدن به چنين ضرورتهايي مسيرهاي شکلگيري و گسترش نفاق بسته شود. يکي از مهمترين بسترهاي بازتوليد نفاق، جايگزين شدن ظاهر به جاي حقيقت است. هرگاه ساختارها به جاي اصالت، شباهت را معيار قرار دهند، هرگاه قالبها بر محتوا غلبه کنند، هرگاه يک الگوي واحد براي گفتار، رفتار و حتي پوشش به معيار اصلي ارزيابي افراد تبديل شود، زمينه براي ظهور کساني فراهم ميشود که بيش از آنکه حقيقت را نمايندگي کنند، توانايي تقليد از ظاهر آن را دارند. شبيه شدن به يک قالب، دشوار نيست اما پايبند بودن به اصول، صداقت و مسئوليتپذيري، کاري بسيار دشوارتر است. خطر آنجاست که افرادي با ظاهري کاملاً همسو با ارزشها، در عمل به گونهاي رفتار کنند که سرمايههاي انساني، ظرفيتهاي ملي و امکان گفتوگوي سازنده را فرسوده سازند. در چنين وضعيتي، آسيب اصلي متوجه توان ملي کشور خواهد بود. اگر در دهه شصت، ترور فيزيکي يکي از ابزارهاي اين جريانها بود، امروز در بسياري از عرصهها، ترور شخصيت، تخريب اعتبار، حذف سرمايههاي انساني و فرسايش اعتماد عمومي ميتواند همان کارکرد را با شيوهاي متفاوت دنبال کند. جامعهاي که چهرههاي توانمند خود را پيدرپي در گرداب تخريب از دست بدهد، در روزهاي آرام شايد خلأ چنداني احساس نکند، اما هنگامي که طوفان حوادث فرا برسد، فقدان شخصيتهاي مورد اعتماد و برخوردار از سرمايه اجتماعي، خود را به تلخترين شکل ممکن نشان خواهد داد. کشوري که قلههايش را کوتاه کند، افقهاي دوردست را کمتر خواهد ديد. از اين منظر، يکي از مهمترين وظايف امروز، اصلاح ساختارها و رويههايي است که به جاي شايستگي، امکان بازتوليد رفتارهاي غيرصادقانه، حذف نخبگان و تضعيف ظرفيتهاي ملي را فراهم ميکنند. هر اندازه اين مسيرها اصلاح شود، امکان رشد جريانهاي مبتني بر فريب، ريا و نفاق نيز کاهش خواهد يافت. امروز نيز اگر بخواهيم از تکرار تجربههاي تلخ جلوگيري کنيم، بايد بيش از هر چيز، راههاي نفوذ نفاق را ببنديم. نه با تنگتر کردن دايره نيروهاي وفادار به کشور، بلکه با گسترش ميدان صداقت، عدالت، شايستهسالاري و وحدت ملي. اين همان جهادي است که پايان ندارد، جهادي براي آنکه نفاق، در هر لباس و با هر ادبياتي، ديگر نتواند فرزندان اين سرزمين و ظرفيتهاي ارزشمند آن را به کام فرسايش و نابودي بکشاند. اين هم وظيفه همه ماست. قدم اول هم حراست از سرمايههاي ملي و از ميدان به درکردن تخريبگران است...