موسسه فرهنگی و مطبوعاتی روزنامه جمهوری اسلامی

شماره 13388
يادداشتي بر رهبرى عاشورا، مظهر همه ارزش‌هاى الهى انسانىسيدضياء مرتضويآغاز اين يادداشت را به سخني از

يادداشتي بر رهبرى عاشورا، مظهر همه ارزش‌هاى الهى انسانىسيدضياء مرتضويآغاز اين يادداشت را به سخني از امام صادق(ع) آراسته مي‌سازيم که جناب مجلسي در دو جا روايت کرده است و خاستگاه اصلي مبارزه مستمر توحيد و کفر، خدا و طاغوت و امامت الهي و شيطاني را نشان مي‌دهد: «ما و آل ابى‏سفيان، دو خاندانى هستيم كه با يكديگر بر سر «خدا» دشمنى كرديم ما «گفتيم»: خدا راست گفت و آنان «گفتند»: خدا دروغ گفت. ابوسفيان با رسول خدا(ص) جنگيد و معاويه با على بن ابى‏طالب(ع) جنگيد و يزيد بن معاويه با حسين بن على(ع) جنگيد و سفيانى با قائم(ع) مى‏جنگد»: «إنّا و آل ابى‏سفيان اهل‌بيتين تعادينا فى الله، قلنا صدق‌الله و قالوا: كذب الله. قاتل ابوسفيان رسول‌الله(ص) و قاتل معاوية على ابن ابى‏طالب(ع) و قاتل يزيد بن معاوية الحسين بن على(ع) و السفيانى يقاتل القائم(ع)» (بحار الانوار 33/165 و 52/190). 1. علاوه بر اصل جايگاه و نقش رهبرى در حركت‌هاى اصلاحى و سياسى بويژه در ساختار اجتماعى و نظام‌هاي سياسى گذشته، رهبرى و امامت حضرت سيدالشهدا(ع) در حركت كربلا و هدايت و مديريت نهضت از آغاز تا انتها توسط ايشان بسيار چشمگير و برجسته است، بگونه‏اى كه على‏رغم شخصيت و نقش‌آفرينى جاودانه خويشان و اصحاب فداكار حضرت، مى‏توان حركت كربلا و نهضت عاشورا را مساوى با حسين(ع) شمرد، گويا كه هر آنچه در جبهه حسين(ع) از آغاز تا انتها و حتى پس از شهادت حضرت در دوران اسارت خاندان نبوت، رخ داد، برخاسته از شعاع امامت و سرپنجه مديريت و تدبير آن بزرگوار بود، و اين گونه بود كه نهضت عاشورا بر كاكل رهبرى و منطق حسين(ع) مى‏گرديد و پيش مى‏رفت.منطق الهى و روش حق و سلوك امامانه سيدالشهدا(ع) در هدايت قافله‏اى كه راه دراز مدينه تا مكه و مكه تا كوفه را با عزمى استوار و هدف و برنامه‏اى مشخص طى مى‏كند، و در عين دلنگرانى‏ها و ترديدافكنى‏ها و شبهه‌پراكنى‏هايى كه در چنين حركت‌هايى از داخل جبهه خودى و بيرون از آن به وجود نمى‏آيد، بى‏هيچ ترديدى راه خود را دنبال مى‏كند و آن نقطه دور را كه به چشم بسيارى از تيزبينان نمى‏آيد، به روشنى تمام مى‏بيند و دل و عمل و سرمايه خويش را در گرو دستيابى به آن مى‏گذارد، براى هر كسى كه با ديده انصاف و واقع‏بين، مرورى بر تاريخ نهضت و فضاى قيام عاشورا داشته باشد، بسى آشكار است و ترديدناپذير.امام(ع) در شرايطى در محور اين حركت قرار گرفت و ثقل رويدادها و مقاطع حساس و نفس‏گير آن را بر دوش خود گذاشت كه بيشتر نخبگان سياسى آن روز و داعيه‏داران رهبرى جامعه، ترديدافكنى مى‏كردند و او را از اين حركت برحذر مى‏داشتند و در چارچوب معيارهاى تحليل سياسى خود، آن را حركتى بى‏سرانجام و حتى خسارت‏بار مى‏شمردند، اما بينش الهى و معرفت امامانه امام، نقطه‏هاى روشنى را در خشت خام مى‏ديد كه ديگران از ديدن آن در جام بلورين ناتوان بودند.امام(ع) بخوبى جامعه و مردمان آن روزگار و نظام سياسى حاكم را مى‏شناخت. امام(ع) بيش از هر كس ديگرى براى حفظ جان مسلمانان و پرهيز از خونريزى بى‏سرانجام اهتمام مى‏ورزيد. امام(ع) بيش از ديگران، خواهان گسترش امنيت جامعه و حفظ آرامش مردم بود و از اينكه درگيرى و تنشى بى‏فايده و يا خسارت‏بار، مخلّ امنيت و آسايش جامعه باشد سخت پرهيز داشت، اما روشن‌بينى، ايمان، احساس مسئوليت دينى و آينده‏نگرى و جامع‏انديشى وى و پيمانى كه از جايگاه امامت و علم و ايمان با خداى خويش براى دفاع از دين و ديندارى و حاكم ساختن دين و ارزش‌هاى دينى و برپا كردن حكومت امام عادل با همه ويژگي‌هاى آن داشت، او را به حركتى وا مى‏داشت كه در نگاه ظاهربين و محدود آن نخبگان و داعيه‏داران، اقدامى بى‏فرجام و حركتى بى‏سرانجام بود.و اين چنين بود كه در جبهه امام(ع)، گردش همه امور برگرد خورشيد وجود او بود و همه ياران، آنان كه به راستى يار بودند و يار ماندند، همه خواست و هستى خود را در آينه رخ وى مى‏ديدند و اراده‏اى جز اراده امام و خواستى جز خواسته او نداشتند. مردانشان تا زنده بودند با همه وجود تلاش مى‏كردند گزندى به امام(ع) نرسد، و زنانشان، آن گونه خواست وى را در ايام اسارت جامه عمل پوشاندند و با همه وجود تلاش كردند جاى خالى وى در دفاع از آرمان و اهداف و شخصيت نهضت و مقابله با تخريب و تحريف و گمراه‏گرى دشمن را پر كنند و چنين است كه سيدالشهدا(ع) از آغاز تا پايان، محور حركت و نقطه ثقل نهضت به شمار مى‏رود و جبهه باطل نيز تا اين محور در گردش بود و رمقى در تن داشت آسوده خاطر نشد، تنها زمانى مى‏توانست خود را پيروز ميدان معرّفى كند كه با اسبان چابك خويش، دسته‏جمعى بر بدن‌هاى پاره پاره شهيدان عرصه نبرد كه در رأسشان بدن بى‏رأس حسين(ع) بود، تركتازى كند و همراه با صداى كوبيدن سمّ ستوران و در هم آميختن با صداى خرد شدن استخوان شهيدان، شيپور پايان پيروزمندانه جنگ را بنوازد، ولى سيدالشهدا(ع) در موضع رهبرى قيام، از همان آغاز نگاهى غير از اين داشت و پيروزى واقعى را در روزى مى‏دانست كه با خون خود و يارانش، منطق خود را براى هميشه ماندگار كند و دست دغلباز و جنايت‏پيشه و منحرف دشمن را براى هميشه رو كند.2. سيدالشهدا(ع) در جايگاه رهبرى حركت و پيش از آن در جايگاه امامت امت رسول‏خدا(ص) و پيش از آن در سال‌هايى كه در دامان پيامبر اكرم(ص) و على(ع) و فاطمه زهرا(س) رشد كرده و تربيت مى‏شد، در اوج قله انسانى و ارزش‌هاى الهى و اسلامى قرار داشت. سال‌هاى خردسالى و كودكى‏ او آن گونه مورد عنايت و اهتمام پيامبر خدا(ص) قرار داشت. سال‌هاى نوجوانى و جوانى‏اش همچون برادر خود امام حسن(ع) در سايه عنايت الهى و توجه ويژه اميرالمؤمنين(ع) قرار گرفته بود و با شايستگى‏هاى شخصيتى خود، به خواست و اراده خداوند، به عنوان حجت خدا و امام معصوم(ع) به شمار مى‏رفت و ناديده انگاشتن اين حقيقت از سوى اين و آن چيزى از شايستگى‏ها و شرافت امامت و علم و عصمت وى نمى‏كاست. او در جايگاه انسان كامل، در اوج علم و معرفت و ايمان و عمل صالح قرار داشت. مراتب عبادت، سخاوت، شجاعت، شرافت خانوادگى، غيرت و مردانگى و مروّت، طهارت و تعالى روحى، عزت نفس، و تقوا و خدا ترسى وى روشن‏تر از آن بود كه كسى بتواند از سر جهالت و يا عداوت، ترديدى در آن افكند. او در يك كلمه مظهر همه ارزش‌هاى الهى و كمالات انسانى بود.ياران امام‌حسين(ع) نيز كه تا پاى جان وى را همراهى كردند، همان گونه كه خود امام شهادت داده است، برترين‏هاى آن روزگار بودند و در وفادارى و اتصاف به ارزش‌هاى دينى و انسانى، سرآمد روزگار خود بودند. اين ويژگى نه تنها در جوانان و والاتباران بنى‏هاشمى بود بلكه در يكايك ياران وى هر يك بسته به مراتب وجودى خويش وجود داشت. يارانى كه على‏رغم آن شرايط دشوار و اختيار و معرفت كامل و بى‏هيچ تحميلى از سوى امام(ع) با شوق تمام و با استقبال كامل از شهادت و دست و پا زدن در خون خويش، در كنار او و پيشاپيش او در برابر ابنوهی از انسان‌هاى مسخ‏شده كه به سيرت گرگ درآمده‏اند، ايستادند و به شهادت رسيد. در برابر آنان گله‏هايى از گرگان و روبهان و كفتاران و لاشخورانى ايستاده بودند كه به عداوت و قساوت‏پيشگى خويش، شمشير و نيزه و كمان بر رخ حسين(ع) و ياران وى و حتى كودكان او مى‏كشيدند و جمعى نيز برخاسته از حرامخوارى‏هاى خود، گردن كشيده تا با پايان جنگ، لختى از جيفه دنيا را به دست ابن‏زياد و يزيد بن معاويه به پوز و منقار كشند. و اين گونه بود كه در اوج پستى و حتى به دور از رسوم جنگاورىِ اعرابِ صحرانشينِ جاهلى، نه تنها از گشودن راه آب بر حسين(ع) و ياران حسين(ع) و كودكان حسين(ع) دريغ مى‏كردند بلكه با تيغ زبان ناپاك خويش و با نشان دادن لمبرهاى شاخه فرات، و سيراب شدن ددان و وحشيان از آن، زخم زبان مى‏زدند و اهانت روا مى‏داشتند و اين يعنى كمال پستى و حقارت.به راستى آيا جامعه‏اى كه روزگارى آن همه افتخارات را براى خود خريده بود، اينك تنها با گذشت يك نسل، كار آن به اينجا رسيده بود كه با فرزند پيامبرى كه بانى و مايه آن همه عزت و افتخار و هدايت و نعمت و سربلندى براى آنان شده بود، اين گونه رفتار كند! و آيا جز اين است كه با آن همه افتخارات و آن همه ارزش‌ها، آن مردمان، به غفلت و كوتاهى خويش، گرفتار حكومت‌ها و رهبرانى شدند و خود را با خواست حاكمانى سازگار ساختند كه فقط در فاصله نيم قرن پس از رحلت پيامبر(ص) به اين روزشان افكنده بودند و اين چنين است كه به تعبير امام باقر(ع) «و لم ينادَ بشى‏ء كما نودى بالولاية» (كافى،‏22/‏18) ولايتى كه به گفته سيدالشهدا(ع) در گرو پاى‏بندى به قرآن، قيام به قسط و عدل، التزام و عمل به دين حق، و پاسبانى و محصور ساختن نفس خويش بر اينها براى خداست (بحار الانوار 44/335) و اين‏چنين است كه به گفته امام صادق(ع) منازعه و مقاتله خاندان پيامبر(ص) با خاندان ابى‏سفيان، همه بر سر يك موضوع بود. آنان گفتند و مى‏گويند «خدا» راست است و راست گفت و اينان گفتند و مى‏گويند: «خدا» دروغ است و دروغ گفت.3. علاوه بر آن همه دستاوردهاى حركت سيدالشهدا(ع) كه بارها بازگو و تحليل شده است، چگونگى سلوك حضرت در موضع رهبرى نهضت، در همان فاصله زمانى كوتاه، الگويى ماندگار را از رهبرى اسلامى و شاخصه‏هاى آن ترسيم كرده است كه بايد همانند اهتمام به اصل حركت امام(ع) و اهداف نهضت وى و پيامها و پيامدهاى آن، مورد توجه و تأسّى قرار گيرد. جامع نگرى، عاقبت انديشى، مهربانى و مدارا و عطوفت، شجاعت و قاطعيت در مديريت و عدم خلط آن با استبداد و خودكامگى، صبر و متانت، نظم و اعتقاد به برنامه ريزى و سازماندهى، اهتمام به روشنگرى و هدايت و تبليغ، توجه به معنويات و اهتمام به عبادت و دعا و پيوند قلبى با خدا، و تلاش و برنامه ريزى براى استفاده بهينه از فرصت‌ها، از جمله نكته‏ها و محورهاى درس‏آموزى است كه در مجموع، الگوى «رهبرى حسينى» را پيش روى ما مى‏گذارد و كربلا را مدرسه آموختن روش مديريت دينى و شيوه رهبرى اسلامى مى‏سازد.4. كربلا، عرصه ظهور و بروز شخصيت و ويژگى‏هاى مردمانى چند بود، گروهى اندك كه اراده و خواست خويش را در اراده و خواست امام(ع) مى‏ديدند و دل در گرو محبت و ولايت و امامت وى داشتند، چه آنانشان كه از آغاز همراه امام شده بودند و چه آنان كه در ميانه راه و حتى در ساعات پايانى حركت، خود را در ركاب امام قرار دادند. اينان كسانى بودند كه با تشخيص درست، و ايمان محكم و پرهيزكارى و فداكارى و مردانگى و در يك كلمه با ديندارى خويش، خود را الگويى جاودانه كردند تا جايى كه همراهى با آنان، همواره خواسته همه كسانى است كه جوياى فوز و رستگارى واقعى هستند.دسته‏اى ديگر در حجمى انبوه، با وحشى‏گرى تمام، در مقابل امام صف كشيدند و به فرمان ابن‏زياد آب به روى خاندان پيامبر(ص) بستند و شمشير بر آنان گشودند. اينان خوارى دنيا و آتش آخرت را بر خود خريدند و خود را در قعر جهنم افكندند. اما همه كوفه و مردمان آن ديار، اينان نبودند. اينان بودند و جمع زيادى از واماندگان و حيرت زدگان و امام ناشناسانى كه دل در گرو ترديدافكنان و شايعه‏سازان و مروّجان و ستايشگران وضع موجود سپرده بودند و معرفت محدود و ايمان ناقص و دنياخواهى و رفاه‏طلبى و گمراه‏گرى‏هاى واعظان وابسته و حديث‏خوانان دين فروش، و چند دستگى‏ها و خودبينى‏ها و رياست‏طلبى‏هاى سران آنان و تعصبات و باند بازى‏هاى موجود قبيلگى، آنان را مردمانى مذبذب و كم بصيرت يا بى‏بصيرت ولى پر ادّعا قرار داده بود كه نمى‏توانستند به خوبى از فرصت‌هاى موجود بهره برند و بر مواضع درست خود نيز ثبات قدم نداشتند، و با اين ‏همه، بسيارى از آنان در دل علاقه‏مند به اهل‌بيت(ع) بودند و گمان مى‏كردند كه امام‏حسين(ع) را دوست دارند، اما علاقه‏اى كه محكوم خواسته‏ها و هواهاى زودگذر بود و نمى‏توانست مناسبات اجتماعى و رفتار سياسى آنان را با علاقه و محبتى كه مدّعى آن بودند كاملاً سازگار سازد.و اين چنين بود كه در يك داورى دقيق از سوى فرزدق خطاب به امام(ع) گفته شد: سردمداران اين جماعت فريفته عطايا و وعده‏هاى حكومت شدند و يكپارچه عليه تو هستند اما دل‌هاي توده مردم با تو است ولى شمشيرشان فردا عليه تو كشيده خواهد شد! و به راستى كه داورى عالمانه‏اى درباره آنان شده است و اين اختصاص به آن مردمان ندارد. هرجامعه‏اى هر چند اسلامى ممكن است دچار چنين وضعيتى شود كه حتى على‏رغم علايق قلبى خويش و على رغم نداها و داورى‏هايى كه از ژرفاى دل خود مى‏شنود، به فراخور آن، عمل نكند و حتى عملاً در برابر آن بايستد و اين هشدارى بس مهم در بررسى و تحليل رخداد عاشورا است كه صداى آن از متن تاريخ، به وضوح كامل به گوش مى‏رسد و مايه عبرت براى كسانى است كه عبرت‏آموزى از تاريخ را پيشه خود سازند.