بسمالله الرحمن الرحيم
روشنفکري در ايران سرگذشتي مشابه ساير کشورهاي اسلامي و عربي دارد با اين تفاوت که وقوع انقلاب اسلامي و سه جنگ تحميلي در ايران که از حوادث مهم نيم قرن اخير هستند جريان روشنفکري در اين کشور را تا حدودي متفاوت کردهاند.
در يک قرن اخير که جريان روشنفکري در ايران با رنگ و لعاب بيشتري مطرح شد، افرادي خود را روشنفکر ميدانستند که با توده مردم و سنتها، فرهنگ عمومي، آداب ديني و راه و روش عامه فاصله ميگرفتند و به آداب و رسوم غرب نزديک ميشدند. در مقطعي هم به دليل رونق گرفتن تفکر مارکسيستي که معمولاً با ماترياليسم تلازم داشت گرايش به اردوگاه شرق که معجوني از کمونيسم، سوسياليسم، مارکسيسم، مائوئيسم همگي با طعم ماترياليسم بود با غربزدگي در ايران رقابت کرد. ويژگي مشترک روشنفکري رايج در ايران اعم از غربزدگي و شرقزدگي «دوري از مردم» بود. افرادي که خود را روشنفکر ميدانستند از مردم حرف ميزدند و خود را در گفتار و نوشتار مدافع مردم نشان ميدادند ولي با تفکري زندگي ميکردند و خطمشي خود را براساس آن تنظيم ميکردند که الهام گرفته از غرب يا شرق بود و هيچ نسبتي با مردم نداشت.
در دهههاي 1330 و 1340 تحولي با دو گرايش جداگانه «مليگرائي» و اسلامگرائي» در طبقه تحصيلکرده ايراني به وجود آمد که بايد آن را نقطه عطفي در جريان روشنفکري ايران دانست. بخش اسلامگراي اين تحول با نهضت روحانيت به رهبري امام خميني کامل شد و بخش مليگرا نيز با پيدايش گرايشهاي اسلامي در عدهاي از اعضاي آن دستخوش تحولاتي شد که توانست به عنوان يک رقيب قدرتمند صاحب ايده و نظريه در جامعه آن روز ايران در برابر جريانهاي روشنفکري غربگرا و شرقگرا قد علم کند. اين دو جريان جديد يعني روشنفکران ملي مذهبي و اصحاب گرايش اسلامي محض مشترکاً اين تفاوت اساسي را با جريانهاي روشنفکري غربگرا و شرقگرا داشتند که با تودههاي مردم پيوند برقرار کردند و حتي بخشهاي عمدهاي از آنها از مردم و با مردم بودند. همين ويژگي بود که باعث شد مردم ايران عليه رژيم وابسته پهلوي قيام کنند و انقلاب اسلامي در 22 بهمن 1357 به پيروزي برسد. پيروزي مردم ايران در اين انقلاب محصول حضور مردم در صحنه با برانگيختگي ويژه ناشي از فعاليتهاي جريان روشنفکري اسلامي اعم از روحاني، دانشگاهي، فرهنگي و اقشار ديگر بود که در يک جمعبندي کلي ميتوان آنها را «روشنفکران مذهبي» ناميد.
روشنفکران مذهبي، در اصل انقلاب اسلامي، در دفاع مقدس 8 ساله و در جنگهاي تحميلي 12روزه و 40روزه نقشآفريني قابل تقديري کردند و اينهمه را بايد نتيجه همان تحولي دانست که در جريان روشنفکري در ايران به وجود آمد. اگر بخواهيم تعريف صحيحي از «روشنفکري» ارائه بدهيم، بايد بگوئيم افرادي که در دوران رژيم پهلوي خود را روشنفکر معرفي ميکردند، در واقع «شبهروشنفکر» بودند زيرا با مردم همراه نبودند در حالي که روشنفکر واقعي کسي است که با مردم و همراه مردم باشد و بتواند با آگاهيبخشي به جامعه، منافع و مصالح مردم و ميهن را به کمک خود مردم تأمين نمايد. روشنفکران واقعي در ايران در نيم قرن اخير چنين نقشي را ايفا کردهاند و امروز نيز افرادي را ميتوان از مصاديق «روشنفکر» دانست که در صحنههاي مبارزه با آمريکا و رژيم صهيونيستي در جنگ تحميلي سوم با مردم همراهند و براي وطن فداکاري ميکنند.
در سالهاي اخير که توپخانههای رسانهاي بدخواهان ايران و اسلام با زير آتش گرفتن نظام جمهوري اسلامي و موجوديت ايران و ملت ايران تلاش کردند زمينه را براي تسخير کشور با غلبه پيدا کردن بر روحيه مردم و خارج ساختن آنها از صحنه فراهم کنند، روشنفکران ايراني به دو دسته کاملاً متمايز تقسيم شدند. عدهاي تحت تأثير اين تبليغات قرار گرفتند و همه چيز را از دست رفته دانستند و عدهاي ديگر در مقابل فضاسازيهاي دشمنان ايستادند و با آن مقابله کردند. کساني که خود را روشنفکر غيرمذهبي ميدانند البته داخل اين مجموعه نيستند زيرا آنها خود را تافته جدابافتهاي ميدانند که اصولاً مردم از دايره فکر آنها خارجند. اينها و آن دسته متأثر از تبليغات دشمن حتي حاضر شدند قتلعام دانشآموزان ميناب را محکوم کنند چه برسد به اينکه با تجمعات مردمي براي حفاظت کشور از مزدوران بيگانه همراهي کنند. برخلاف اين جماعت روشنفکرنما، خيل عظيم روشنفکران واقعي چنان با تحولات ايام جنگ متحول شدند که جوهر وجودشان با مردم حماسهساز ايران عجين شد، مردمي که نشان دادند در صف اول روشنفکري واقعي قرار دارند. اين تحول را بايد قدر دانست و تقويت کرد.