گزيدهاي از سخنان آيتالله هاشمي رفسنجاني درباره شخصيت اخلاقي امام خميني
در آستانه سي و هفتمين سالروز رحلت جانگداز حضرت امام خميني رضوانالله تعالي عليه قرار داريم. مردي از سلاله رسول گرامي اسلام که با قيام و ايستادگي خود در برابر استبداد طاغوتيان و استکبار جهاني و رهبري نمودن نهضت اسلامي مردم مسلمان ايران علاوه بر احياي اسلام ناب محمّدي(ص)، بزرگترين تحول را در تاريخ اين کشور پديد آورد. متأسفانه در سالهاي اخير افرادي که بايد با تحريفها و دگرگون جلوه دادن واقعيت وجودي امام خميني و حتي به فراموشي سپرده شدن ياد و نام امام مقابله کنند، با عملکردهاي نادرست خود به جريانهاي تحريف گر کمک کردهاند و تحريف گران نيز با تلاش گسترده موجب شدهاند ياد و نام و آرمانهاي امام روز به روز کم رنگتر بشود. غفلت از نام و ياد و آرمانهاي امام خميني موجب شده نسلهاي جواني که از شخصيت و زندگي ساده و مردمي و معنوي آن مرد الهي خبر ندارند، در چنين وضعيتي نتوانند با چهره واقعي اين شخصيت يزرگ تاريخ معاصر آشنا شوند. براي شناخت چهره واقعي امام خميني لازم است شخصيت ايشان از زبان ياران نزديک آن عزيز به نسل جديد بازگويي شود. به همين خاطر گزيدهاي از خاطرات آيتالله هاشمي رفسنجاني يار، معتمد و همراه هميشگي امام خميني را با يکديگر مرور ميکنيم.
***
... من قبول دارم که الان در انقلاب ما، يک مقدار اخلاق آسيب ديده. اگر بشود از امام خميني يک الگوي اخلاقي مناسب اسلامي - آن طور که واقعاً بودند- در جامعه ترسيم بشود فکر ميکنم کار خوبي است... فکر ميکنم خيلي بيش از آنچه که من بخواهم توضيح بدهم واضح است يعني الان در جامعه ما مخصوصاً تيپهاي مذهبي اينطور شدهاند، غير مذهبيها که ما نميدانيم چکار ميکردند، چکار ميکنند و تفاوتشان چقدر شده است اما بخش زيادي از تيپ مذهبي ما، از حوزوي گرفته و سياسي، مسئول و غيرمسئول، در همه ابعاد مراعات اخلاق اسلامي را نميکنند. شايد اولويتشان ايدههاي سياسيشان باشد، آن هم نه در قالب يک برداشت عالمانه، در قالب باندي، گروهي و حزبي. اگر بخواهيم حسن نيت داشته باشيم و حمل بر صحت کنيم، بايد بگوييم آنها قدرت خودشان را مقدمه اصلاح امور کشور تعريف ميکنند و فکر ميکنند از جاهايي که اهداف، وسائل را مباح ميکند، همين جا است. لذا هر وسيله نامباحي را هم به کار ميگيرند و الا اگر کمي با سوءظن نگاه بکنيم اين وضعي که من ميبينم فاجعه است.
امام يک شخصيت معنوي بودند
تعريفي که من براي معنويت دارم، آن حالات روحي خاص که معمولاً به ذهن متبادر ميشود، نيست، بيش از اينها است و وسيعتر ميبينم. معنويت يک مفهوم عامي است که در همه زندگي آدم ميتواند جريان داشته باشد. در تحصيلات، اگر کسي محصل باشد، در کسب، اگر کاسب باشد، در فنّش، اگر متخصص باشد، هر کسي در کار خودش. معنويت يک عرض عريضي دارد، حتي در مديريتها و حکومتها و قدرت ها. اگر مثلاً کساني تلاش ميکنند براي نجات جامعه از دست استبداد و استعمار، خيلي هم اهل خودنمايي و زد و بند و اينها هم نيستند، اينها معنويت است. معنويت با آن وضع واقعيش به اين که آدم با هدف درست، براي امور صحيح و خير و اصلاح کار بکند، حتي در کارهاي مادي ظاهري هم قابل مشاهده است. شخصيت امام در همه اين ابعاد معنوي بود. همه کساني که با ايشان خيلي نزديک بودند، ميدانند حقيقتاً جوهر معنويت با معناي درستش که قرب به خدا و قصد اخلاص و خدمت و خودسازي و اينها است، در امام وجود داشت. من مجذوب اخلاق ايشان هم ميشدم براي اينکه من يک طلبه روستايي بودم که تازه آمده بودم قم، طبيعتاً يک مدرسي در سطح امام که آن موقع در حوزه زبان زد همه بود، از لحاظ عمق دانش و بينش و مخصوصاً بحثهاي فلسفي و اخلاقي خيلي بزرگ بود. خوشش نميآيد حالا که خلوت کرده و دارد در مسيرش فکر ميکند، يک کسي بيايد مزاحمش بشود. مرحوم آقاي مطهري ميگفتند من در مسيري که بين خانه و مدرسه ميروم و ميآيم، معمولاً روي يک مقاله فکر ميکنم، يک سوژهاي را در ذهنم ميپرورانم بعد که آمدم منزل مينويسم. ماها خودمون هم همين جوري بوديم و حالا هم همينطور است، در راه فکر ميکنيم. اما من ميديدم که امام هيچ ابائي ندارند از اينکه با ما حرف بزنند، جواب سؤالات را بدهند. سؤالات ولو کودکانه يا عوامانه بود، با خوش اخلاقي جواب ميدادند. گذشته از اخلاق، آن روحيه انساني که ايشان در مقابل يک طلبه روستايي نشان ميدادند، براي ما جالب بود...
ما ذکر و ورد و اينها از امام خيلي نميديديم اما يکي از چيزهايي که امام داشت و براي ما هم سازنده بود، اينکه تقريباً هر شب جمعه - تا آن جا که من يادم است - بعد از نماز مغرب و عشاء ميآمدند حرم، بالاسر رو به ديوار ميايستادند، زيارتشان را ميخواندند و برمي گشتند. حتي منظرهاش هم در ذهنم هست که ايشان کجا ميايستاد. ما هم صبر ميکرديم تا زيارتشان تمام بشود، همراهشان ميرفتيم خانه. اين چيزها را ميديديم اما من تا آخر هم هيچ وقت نديدم که امام بنشينند دعاي زياد بخوانند يا ذکر بگويند. البته شايد ايشان در خلوتش اين کارها را انجام ميداده، ما که نميفهميديم. به ما هم که ميخواست نصيحت بکند ميفرمود: "هميشه ياد خدا باشيد". ذکر به معناي ياد خدا را ايشان در دل ما محکم کرد. روي آيه "الا بذکرالله تطمئن القلوب" زياد حرف ميزد و به ما ميگفتند که اين ياد خدا، مايه آسايش و مايه صافي انسان ميشود. به نظرم آن چيزي که ايشان زيادتر روي آن تکيه ميکرد دو نقطه بود؛ يکي همين ياد خدا، يکي هم اخلاص بود. ما اخلاص ايشان را هم ميفهميديم. نمونههاي زيادي هم داريم اگر پيش آمد، ميگويم. حسابي در کارهايشان مخلص بودند. در کارها، در درس، بحث، معاشرت، اختلافشان و اتفاقشان در همه اينها، آدم اخلاص را ميفهميد که اين براي ما خيلي جاذبه داشت.
يکي از شعبههاي اخلاقي ايشان اين بود که اهل رياکاري نبود. اهل تظاهر به هيچ معنا نبود. يکي ازجلوههاي اخلاصش همين است. اما ايشان يک خانه نسبتاً بزرگي داشت. الان هم اگر آنجا را ببينيد ساختمانشان تا پايين کوچه نسبتاً دراز است. خانه حسابي بود؛حياط بزرگ و اتاقهاي زيادي داشت. بعداً که آقا مصطفي را داماد کردند آن تکه پايينش را با دو سه اتاق بريدند دادند به آقامصطفي که آنجا زندگي ميکردند. البته ايشان وقتي که مبارزه شروع شد و مرجع شدند، در شمال خانه شان يک خانه ديگري اجاره کردند، خانواده شان را بردند آنجا ولي خودشان توي همين خانه بودند. در اتاقشان فرش قالي بود، نه تنها توي اين اتاق، شمال و غرب خانه، دو سه تا اتاق که ما ميرفتيم، همه فرش داشت. آن موقع لااقل توي بيروني خانه آقايان فرش قالي رسم نبود. اصولاً من هيچ جاي زندگي امام خميني ريا و تظاهر نديدم. ولي لباسشان بسيار منظم بود، قيافه شان هم هميشه کاملاً آراسته بود، آراستگي ايشان در بين علماي قم نمونه بود. يک بخشي از زندگي امام که براي حکومت هم بسيار مهم است به اينکه مردم را غلط توجيه نکند و براي زندگي مردم علامت غلط ندهد، اين بود که رياضتهاي ظاهري عوامانه و عوام فريب را هيچ در زندگيشان نشان نميدادند، زندگي واقعيشان هم همين جور بود، معتدل بود. اين طور نبود که زهدفروشي بکند. ايشان يک مقداري ملک در خمين داشتند، عمدتاً با آنها زندگي ميکردند. حالت معتدلي داشتند، اعتدال جزء مشخصههاي امام بود. ايشان معمولاً آخر سال در آخرين درس نصيحت ميکردند، يکي از چيزهايي که خيلي در درس ميخواندند، اين روايت بود که: "اِنَّالله يحِبُّ اَنْ يوْخَذَ برُخَصِهِ کَمَا يحِبُّ اَنْ يوْخَذَ بعَزَائِمِه"، ميگفتند: خداوند همان جور که دوست ميدارد مردم به تکاليف واجب يا حرام خود عمل بکنند، دوست ميدارد که به مباحات و رخصتهايي هم که خدا به آنها داده، استفاده بکنند. خوب اين در ذهن ماها خيلي سازنده بود، يعني اين گونه مطالب ما را تحت تأثير ميگذاشت. يا يک آيهاي که خيلي ميخواندند و نصيحت ميکردند اين بود که: "قُلْ اِنَّما اَعِظُکُمْ بواحِدَهٍ اَنْ تَقُومُوا لله مَثْني وَ فُرادي"، توضيح ايشان هم اين بود که اگر ميخواهيد کاري بکنيد بايد براي خدا باشد، "ان تقوموا لله"، روي اين هم تکيه ميکردند. "مثني و فرادي" را هم ميگفتند: چه در جمع باشيد چه در خلوت خودتان باشيد، هميشه خدا را در نظر بگيريد.
امام سادهزيست
امام اگر کشف و کرامتي داشتند در درون خودشان بود. ما از ايشان تظاهر و اين چيزها را نديديم. انصافاً از اين راه بخواهند به هدف برسند نبود بلکه نفي ميکردند. مثلاً در دورهاي که مبارزات اوج گرفته بود، شايعاتي در تهران حسابي پيچيده بود که عکس ايشان را مردم شبها در ماه ميبينند - ما که هرچه نگاه ميکرديم نميديديم- ولي خيلي شايع بود، همه ميگفتند عکس ايشان را ميبينند. بعد که ايشان آمدند ايران من يک بار از ايشان پرسيدم. گفتم: وقتي اين شايعات بود شما خودتان هم به ماه نگاه کرديد؟ ايشان خنديد گفت اين بازيها را هيچ وقت باور نکنيد. کسي در ماه عکس ندارد، توهم ميشود. البته توضيح دادند گفتند آدم وقتي به يک چيزي فکر ميکند و از دور نگاه ميکند ذهنش آنجا خلق ميکند. مردم چون چنين چيزي شنيده بودند، نگاه که ميکردند، يک شکلي برايشان ترسيم ميشد. اينها را باور نکنيد. هيچ حاضر نبودند يک کرامتي به خودشان منتسب بشود. من واقعاً هيچ نديدم. دل ما ميخواست ايشان از اين کرامتها داشته باشند ولي نميشد، برعکس ميشد. يک حادثهاي هم در اين رابطه براي ما پيش آمد. يک بار که ما که در دفتر آيتالله خامنهاي جلسه سران داشتيم، يک دو تا دانشجو زن و شوهر از طريق آقاي موسوي نخستوزير که تبريزي بود اجازه گرفتند آمدند در جلسه ما. خيلي محکم و طلبکارانه ميگفتند ما با امام زمان ارتباط داريم. يک پيامي امام زمان دادند که ما بايد به امام برسانيم. ميگفتند اگر اين پيغام به امام نرسد ممکن است که کشور، انقلاب آسيب ببيند. - جنگ هم بود، هميشه احساس خطر ميکرديم- از ما ميخواستند که اينها را ببريم پيش امام، پيامشان را بدهند. آقاي خامنهاي حاضر نشدند، ميگفتند من به امام چنين چيزي نميگويم. من گفتم من اين کار را ميکنم. من روحيات اين جوري داشتم که دلم ميخواست چنين چيزها در من پيدا بشود. به هر حال ما به اينها وعده داديم رفتيم پيش امام گفتيم که اينها آمدند ميگويند يک پيامي از امام زمان براي جنابعالي دارند و شما اجازه بدهيد بيايند پيامشان را بدهند. ايشان گفتند اين حرفها را باور نکنيد، از اينها خيلي هستند. گفتم خيلي جوانند به آنها نميآيد که تيپ فريب کار باشند، يک پاکياي دارند. خيلي قيافههاي مظلومي هم داشتند! به هر حال من خيلي اصرار کردم، گفتيم چه ضرري دارد، ميآيند، مينشينند پيامشان را ميدهند. اگر درست بود بپذيريد، اگر نبود هم نصيحتشان کنيد، بگوئيد از اين کارها نکنند. ايشان اين اصرار من را پذيرفت و اينها يکي دو روز بعد رفتند محضر امام. خواستند پيام را بدهند. امام گفتند من اول شما را امتحان ميکنم بعد پيامتان را ميگيرم. گفتند خيلي خوب امتحان کنيد. امام گفتند سه موضوع هست که براي من حل نشده است، شما به امام زمان بگوييد اينها را حل کنند، اگر حل شد، پيام را هم ميپذيرم؛ يکي اين است که من ربط حادث به قديم را نميتوانم درست درک بکنم چطور ميشود که موجود حادث با موجود قديم ارتباط برقرار ميکند؟- اين يک مقوله فلسفي سختي هم هست. امام خودشان بهترين فيلسوف زمان بودند ولي گفتند من اين را خوب درک نميکنم - دوم هم اين است که من به يک عکسي علاقه مندم امام زمان بگويندآن عکس چيست؟ و سوم هم من يک دفترچه يادداشتي داشتم که يادداشتهايم در آن بوده و خيلي هم به آن علاقه دارم، گم کردم. امام زمان بگويند اين کجاست. اگر اين سه تا را امام زمان جواب دادند، و شما هم آمديد به من گفتيد و درست گفتيد، آن موقع من پيام شما را دريافت ميکنم و عمل ميکنم. اينها جلوي امام چيزي نگفتند، بيرون که رفته بودند به امام اهانت کردند. حالا مثل اين که رفتند امام زمان را ديدند و امام زمان جواب دادند. به امام با اهانت پيغام داده بودند که فلاني ميخواهد امام زمان را امتحان کند! حاج احمدآقا به من گفت امام از اين که با اصرار ما ايشان اين را پذيرفتند و حالا اينها رفتند اين جوري برخورد کردند، حسابي رنجيدند. ما در آن زمان پيش خودمان خيال ميکرديم روشنفکر هستيم و تحت تأثير قرار گرفتيم. هنوز هم همين جور هستيم اگر کسي بيايد ادعائي بکند فوري ردش نميکنيم، ميگوييم بيائيم امتحان کنيم.
ايشان معمولاً خطبههاي من را گوش ميدادند. بقيه خطبهها را هم لابد گوش ميدادند. خطبههاي نماز جمعه را گوش ميدادند. ما که ميرفتيم خدمتشان، اگر نظر مثبتي يا منفياي داشتند به ما ميگفتند. معمولاً تعريف ميکردند. حتي سخنراني که در مجلس ميکرديم، گاهي عصباني ميشدم. زماني که ميرفتم خدمتشان ميگفتند: چرا پشت تريبون اين قدر داد و بيداد ميکني؟ تا اين مقدار هم مواظب بودند. در اين قضيه همينطور بود. يعني من طبق عقايد خودم يک تجليلي از ايشان کردم، ولي ايشان مذمت کردند، گفتند اين جور صحبت نکنيد. اين را قبلاً به آقاي مشکيني هم گفتند. يک بار با خبرگان رفتيم آنجا، آقاي مشکيني به زبان عربي تجليل خيلي زيادي از ايشان کردند. امام از آقاي مشکيني گله کرد و گفت شما نبايد ما را مغرور کنيد. آقاي (فخرالدين) حجازي هم اگر يادتان باشد، وقتي که دوره اول مجلس با نمايندهها رفته بودند پيش امام، چون نماينده اول تهران بود، خدمت امام صحبت کرده و خيلي از امام تجليل کرد. او در تجليل خيلي مداح قوياي بود. امام هم بلافاصله به شدت، حرفهاي ايشان را رد کرد. قبل از اين هم همين جور بودند. اوائل که تازه مبارزه را شروع کرده بوديم ايشان حاضر نشده بودند رساله بنويسند و نمينوشتند. يکي از مشکلات امام اين بود که رسالهاي چاپ نميکردند. من گفتم شما مقلد داريد، مخصوصاً حالا که مبارزه شروع شده مردم احتياج به حرفهاي شما دارند. کلي کار کرديم تا بالاخره ايشان اجازه دادند. يا ايشان که تابستانها به خمين ميرفتند، گاهي صحبت هم ميکردند. ما ميگفتيم امسال که به خمين ميرويد، ماها هم يک عده همراه شما بياييم تا تنها نباشيد. ايشان با آن لهجه خميني شان گفتند مگر ميخواهيم برويم سينه بزنيم. من اگر بخواهم بروم، آنجا وطنم است، ميروم و ميآيم. اگر باز فراموش نکرده باشيد، عکس ايشان هميشه صفحات اول روزنامهها و مساجد و همه جا را پر کرده بود. ايشان ممنوع کرد. مدتي هيچ عکسي در صفحه اول از ايشان نديدید. از اين چيزها خيلي در زندگي امام بود. به هيچ وجه حاضر به تظاهر نبودند. از اين چيزها هيچ خوششان نميآمد.
صحنههاي اخلاقي از امام خيلي زياد است. ما آخرين باري که براي جنگ رفتيم خدمتشان و بالاخره ايشان پذيرفت که قطعنامه را بپذيريم، من يک حالت خضوع بزرگي از ايشان ديدم که آن را هنوز جايي نگفتم و الآن هم نميخواهم بگويم. خيلي صحنه بزرگ اخلاقي بود. من ديدم ايشان گيرافتاده است. ميگفت ما 20 سال به مردم گفتيم تا آخرين نفس و تا آخرين قطره خون ميمانيم، حالا يک دفعه بيائيم قطعنامه را قبول بکنيم، جواب مردم را چه بدهيم، جواب شهداء و رزمندهها را چه بدهيم؟ محذورات جدي بود. من ديدم خيلي کار مشکل ميشود، گفتم ما بايد در اين کار يک کسي را فدا کنيم تا افکار مردم را راضي بکنيم. من فرمانده جنگم، جانشين شما هستم. وقتي جانشين شما شدم هر کاري ميتوانم بکنم. ميروم با اختيارات خودم قطعنامه را ميپذيرم. شما به من اعتراض کنيد. من را محاکمه کنيد و با محاکمه من اگر مردم تلخي هم پيدا کنند، از شما نيست. ميگويم من اشتباه کردم. آن جوابي که ايشان داد از اين نوعي است که شما ميگوييد، که من حالا نميخواهم بيان کنم...
منبع- مصاحبه با مجله حضور، ش 77
*شخصيت امام در همه اين ابعاد معنوي بود. همه کساني که با ايشان خيلي نزديک بودند، ميدانند حقيقتاً جوهر معنويت با معناي درستش که قرب به خدا و قصد اخلاص و خدمت و خودسازي و اينها است، در امام وجود داشت
*آن چيزي که امام خميني زيادتر روي آن تکيه ميکرد دو نقطه بود؛ يکي ياد خدا، يکي هم اخلاص بود. ما اخلاص ايشان را هم ميفهميديم
*يکي از شعبههاي اخلاقي امام اين بود که اهل رياکاري نبود. اهل تظاهر به هيچ معنا نبود. يکي ازجلوههاي اخلاصش همين است
*من طبق عقايد خودم يک تجليلي از ايشان کردم، ولي ايشان مذمت کردند، گفتند اين جور صحبت نکنيد.
*ما آخرين باري که براي جنگ رفتيم خدمتشان و بالاخره ايشان پذيرفت که قطعنامه را بپذيريم، من يک حالت خضوع بزرگي از ايشان ديدم که آن را هنوز جايي نگفتم و الآن هم نميخواهم بگويم. خيلي صحنه بزرگ اخلاقي بود