دستِ شيطان نشويمغلامرضا بني اسديهمه با هم براي ايران. اين يک «کلانراهبرد» است. راهبردي که اگر از سي
دستِ شيطان نشويمغلامرضا بني اسديهمه با هم براي ايران. اين يک «کلانراهبرد» است. راهبردي که اگر از سينه امروزِ اين سرزمين عبور کند، بر تارک فرداي آن نيز خواهد نشست. تاريخ گواهي ميدهد که ايرانِ سرفرازِ شهيدان، تا امروز از پيچهاي هولناک حادثه عبور نکرده است مگر آنگاه که «همه» در جاي خود ايستادهاند. مردم در قامت مردم، مسئولان در شأن مسئوليت، رسانه در تراز حقيقت و نخبگان در اندازه فهم تاريخي خويش. هرجا نقشها جابهجا شد، هرجا هيجان جاي خرد را گرفت و هرجا تريبون، به ميدان تسويهحساب بدل شد، نخستين زخمي که باز شد بر پيکر ايران بود. اين، قاعدهاي آزموده در تاريخِ مکررِ ماست. دشمن را ساده نبينيم. او فقط با موشک و تحريم نميآيد. امروز اتاقهاي جنگِ دشمن، بيش از آنکه کارخانه توليد سلاح باشند، بنگاه توليد «ادراک» شدهاند. کافي است توئيتهاي ترامپ و توليداتِ رسانهاي بلوک خصومت را کنار هم بگذاريم تا نقشه آشکار شود. آنان آمدهاند تا ذهن ايراني را هدف بگيرند. يک روز خبرِ هيجاني اميدساز را به جامعه تزريق ميکنند و فردا همان را با روايتهاي هراسآفرين جابهجا ميسازند تا روح و روان مردم در گردباد ترديد و اضطراب گرفتار شود. اين، جنگ روايتهاست، جنگي که در آن حقيقت را نه با استدلال که با بمبارانِ احساس ترور ميکنند. دشمن خوب فهميده است که اگر «احساس جامعه» را به آشوب بکشد، ميتواند بر آشوب حکمراني کند. از شکست خود، پيروزي ميسازد و از تحريف واقعيت، احساس قدرت توليد ميکند. در اين ميدان، جعل خبر فقط يک دروغ ساده نيست، نوعي عمليات ترور است. ترور اعتماد، ترور اميد، ترور سرمايه اجتماعي و گاه حتي ترور شخصيتِ نيروهاي خودي. تأسفآور آنجاست که بعضي از اين گلولههاي رسانهاي را، دستهاي خودي شليک ميکنند بيآنکه بدانند يا شايد بخواهند بدانند که دشمن، پشتِ پرده کف ميزند. وقتي بر پلاکاردهاي خياباني، روايتهاي جعلي و تحليلهاي تزريقشده از اتاق عمليات دشمن ديده ميشود، بايد خطر را جدي گرفت. خطر آنجاست که ظرفيتهاي ملي، به جاي آنکه سنگر امنيت و پيشرفت باشند، هدف تخريب قرار ميگيرند. بدتر از آن، برخي چنان کلنگ به پي نهادهاي کلان کشور ميزنند که گويي مأموريت يافتهاند ستونهاي خيمه را فرو بريزند. حمله به نهادهاي بنيادين امنيتي و تصميمساز، تنها بازي با امنيت ملي نيست عبور از مرز عقلانيت است. آنان که نسخه انحلال ميپيچند، آيا قانون اساسي را خواندهاند؟ آيا ميدانند امنيت، شوخيبردار نيست؟ يا چنان بر شاخه نشستهاند که صداي ارهاي را که بر ريشه ميکشند، نميشنوند؟ مسئله اينجاست که برخي از «انجام تکليف براي ايران» رسيدهاند به «تعيين تکليف براي وطن». اين نقطه، آغاز خطر است. در چنين وضعي، آدمي ناخودآگاه به همان قاعده مشهور فقهي ميرسد که «ما وقع لم يُقصد و ما قُصد لم يقع» آنچه بايد ميشد، نشد و آنچه شد، هرگز مقصود نبود. ابتدا چنين نبود. هرکس کموبيش در جاي خود ايفاي نقش ميکرد اما حالا عدهاي به جاي ساختن ميز وفاق، زير آن ميزنند گويي فراموش کردهاند که اگر سقف اين خانه فروبريزَد، آوارش بر سر همه خواهد نشست. امروز، بيش از هر زمان، ايران به عقلانيتِ انقلابي، همبستگي ملي و فهمِ دقيقِ ميدان نياز دارد. در تاريکي غبارآلودِ جنگ ادراکي، هر فريادي الزاماً صداي حقيقت نيست. بايد چراغ تشخيص را روشن نگه داشت. بايد فهميد که دشمن، قبل از آنکه خاک ما را بخواهد، ذهن ما را هدف گرفته است. اگر ذهن ايراني تسخير شود، ديگر نيازي به فتح مرزها نيست، خود فرو ميپاشد. براي ايران، بايد ايراني ماند نه پيادهنظامِ هيجان شد و نه بلندگوي روايتِ دشمن. اين سرزمين، از گردنههاي سختتر عبور ميکند، اگر«همه با هم براي ايران» فراتر از جملهاي بر زبان، عهدي در جانها شود.