موسسه فرهنگی و مطبوعاتی روزنامه جمهوری اسلامی

شماره 13345
خاک قم خودش انتخاب کردهمسر شهید لاريجاني از چرايي دفن وی در قم مي‌گويدهمسر شهيد لاريجاني که سه نشان

خاک قم خودش انتخاب کردهمسر شهید لاريجاني از چرايي دفن وی در قم مي‌گويدهمسر شهيد لاريجاني که سه نشان افتخار دارد و‌ دختر شهيد، همسر شهيد و مادر شهيد است، در پاسخ به اين سؤال که چرا آقاي لاريجاني و آقامرتضي در قم دفن شدند؟»مي‌گويد:از جنگ 12 روزه ديگر هر لحظه منتظر شهادت آقاي آملي بودم. اصلا مرتضي براي همين کار و شرکتش را رها کرد و رفت پيش او. مي‌ترسيد اتفاقي براي پدرش بيفتد و بعدا پشيمان شود که مي‌توانسته خطري را از او دور کند و نکرده. خانه که نمي‌آمدند. دير به دير مي‌ديديمشان. آن هم کوتاه و ناگهان.يک بار از همين ديدارهاي گاه به گاه پرسيدم: «علي اگه شهيد بشي، تکليف چيه؟» آقاي آملي هيچ وقت دوست نداشت بار باشد. هيچ چيز را به آدم اجبار و الزام نمي‌کرد. اين بار هم از آن لبخندهاي متفکرش زد و گفت:‌ «هرجا براي شما راحت‌تر باشه خاکم کنيد.» اصرار که کردم گفت: «هميشه آرزو داشتم در صحن اميرالمؤمنين دفن شوم.» نجف به دنيا آمده بود و ارادتش به اميرالمؤمنين فوق تصور بود. بعد ادامه داد: «اگه نشد مشهد، اگه نشد قم و اگه نشد هر جاي تهران.»آقاي آملي که شهيد شد وسط جنگ بوديم. امکان بردنش به نجف که منتفي بود. براي مشهد برنامه‌ريزي کرديم و قرار شد روز چهارشنبه تشييع در تهران باشد و روز پنج شنبه در قم و روز شنبه در مشهد.مردم تهران و قم سنگ تمام گذاشتند. بعد از مراسم تشييع قم توليت آستان حضرت معصومه و بزرگان شهر قم اصرار کردند که شهدايتان را همين جا دفن کنيد و مشهد نبريد. مي‌گفتند:‌ آقاي لاريجاني 12 سال نماينده مردم قم بوده در مجلس و بايد همين جا دفن شود.مستاصل شده بودم. نمي‌دانستم چه کار کنم. هميشه در تصميمات مهم يا به آقاي آملي مراجعه مي‌کردم و يا به مرتضي. حالا هر دويشان توي تابوت بودند و من بايد براي محل قبرشان تصميم مي‌گرفتم.توليت آستان گفتند: هر جاي حرم که شما بگوييد ما آمادگي تدفين داريم. حتي نزديکترين جا به ضريح. گفتم: «نه آقاي آملي که با ويژه بودن مخالف بود. مگر اينکه مثلا جايي کنار مزار پدرم و پدر خودش باشد.» بهم گفتند: «آن قبرها مال خيلي وقت پيشند و عموما يک طبقه بوده‌اند و نقشه‌اش هم دستمان نيست. نمي‌دانيم جاي خالي دارد يا نه. ولي تا صبح به شما خبر مي‌دهيم.»بعد از صحبت‌ها حضرت معصومه را زيارت کردم. به دلم بود که اگر قسمتشان قم باشد خودشان يک نشانه‌اي چيزي مي‌فرستند. داشتيم از حرم خارج مي‌شديم که آمدند دنبالمان. «حاج خانم برگرديد. برگرديد.» پشت سر نمايندگان آستان رفتيم همان قسمتي که مزار پدر و پدرشوهرم بود. با تعجب اشاره کردند به سنگ مرمري که برداشته بودند. درست بين مزار شهيد مطهري و آيت‌الله آملي لاريجاني يک قبر دو طبقه خالي و سيمان شده تميز و آماده وجود داشته که کسي از آن خبر نداشت! فهميدم که پدرها دوست دارند پسرها را در آغوش خودشان نگه دارند.پدرم خيلي آقاي آملي را دوست داشت و عشق آقاي آملي هم به او تا آخر عمرش پابرجا بود. مرتضي هم خيلي به هر دو پدربزرگش ارادت داشت. من هم تسليم شدم و رضايت دادم.بعد از دفن بود که ياد خواب تکرار شونده‌ام افتادم. در طول 15 سال گذشته چندين و چندبار اين خواب را ديده بودم. که وارد محوطه مزار پدرم مي‌شوم و مي‌بينم که قبر شکافته. با عجله مي‌دوم که چهره پدرم را در قبر ببينم و تا مي‌رسم مي‌بينم مرتضي است! يعني گاهي مرتضي بود و گاهي هم آقاي آملي. و حالا هر دوي آنها آنجا بودند. درست همانجا که من چهل و هفت سال مي‌نشستم و براي پدرم و بعدها پدر همسرم فاتحه مي‌خواندم. آن نقطه دردآشناترين نقطه کره زمين بود. جايي که همه درددل‌هاي من را شنيده و اشک‌هايم را ديده بود. و حالا شده آغوش عزيزترين‌هايم. انگار که هر خاکي خودش انتخاب مي‌کند ميزبان چه باشد. خاک قم هم علي و مرتضي را انتخاب کرد. حالا همه اشک‌هايم را يک کاسه مي‌کنم و همان جا مي‌ريزم. براي پدر و همسر و پسرم که هر سه فداي راه حق شدند‌.

عناوین این صفحه