موسسه فرهنگی و مطبوعاتی روزنامه جمهوری اسلامی

شماره 13344
حسين محمدي فرزند ايران و جانباز دهه هشتادي اسطوره مقاومت و شجاعت«حسين محمدي» فرزند ايران و جانبازي ا

حسين محمدي فرزند ايران و جانباز دهه هشتادي اسطوره مقاومت و شجاعت«حسين محمدي» فرزند ايران و جانبازي است که در جنگ تحميلي سوم دستان و پاهاي خود را براي دفاع از ميهن فدا کرد، او يک دهه هشتادي است که حالا اسطوره مقاومت و شجاعت شده است.اين جوان 22 ساله کرمانشاهي، نيروي صادق و خدوم هوافضاي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، در اوج روزهاي «جنگ تحميلي سوم» پاي لانچر موشک ايستاد. درست در همان لحظه‌اي که پهپادهاي دشمن آمريکايي-صهيونيستي آسمان غرب را هدف گرفته بودند، او تنش را سپر کرد تا خاک وطن در امان بماند. ترکش‌ها آمدند و هر دو دست و هر دو پاي اين جوان دهه هشتادي را با خود بردند. حالا او براي بخشي از فرايند درمان در بيمارستاني در تهران بستري شده است.بوي گل‌ فضاي اتاق 702 را پر کرده، روي ميزها مملو از سبدهاي گل‌هاي رنگارنگ است؛ اما آنچه بيشتر از همه نمايان مي‌شود، بوي مهر است که اتمسفر اين اتاق بيمارستان را متفاوت کرده؛ عطر خوش صميميت و خونگرمي خانواده جانباز حسين محمدي همه جا موج مي‌زند.زبان از صبر و شکيبايي اين خانواده کرمانشاهي قاصر است؛ در چهره‌هاي آنها نه نشان ناراحتي است، نه خشم و اندوه؛ بسيار متين و باوقار پذيراي ما مي‌شوند.آقاي محمدي پدر حسين مانند کوهي با صلابت بالاي سر او ايستاده، رقيه نوزاد دو ماهه در آغوش مادربزرگ آرميده و زهرا پيري همسر جانباز حسين محمدي پروانه‌وار در کنار همسرش است.وقتي وارد اتاق شديم، روي تخت، جواني 22 ساله قرار داشت؛ از نسل دهه هشتاد. چهره‌اش آرامش عجيبي داشت اما آن آرامش از جنس معمول نبود؛ بيشتر شبيه آرامش بعد از عبور از يک اتفاق سنگين بود. معلوم بود که درد و رنج زيادي تحمل کرده؛ حالا او براي عمل جراحي در بيمارستاني در تهران بستري شده است تا براي دريافت پروتز پا عمل شود. عمل جراحي روز شنبه پنجم ارديبهشت انجام شد و به گفته پزشکان موفقيت‌آميز بوده است.چند ثانيه اول فقط نگاه بود. نه از سمت ما و نه از سمت او، هيچ‌چيز شبيه يک شروع رسمي نبود؛ انگار غريبه نبوديم. خودش خيلي ساده شروع کرد، بدون اينکه منتظر سؤال بماند.«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم حسين محمدي هستم، 22 ساله از کرمانشاه.»نه تلاش براي تأثيرگذاري داشت، نه فاصله گرفتن از اتفاق. انگار داشت يک مسير عادي زندگي را تعريف مي‌کرد نه نقطه‌اي که زندگي از آن به بعد تغيير کرده است.از روز واقعه گفت که براي يک مأموريت کاري اعزام شده بود؛ در نگاه خودش يک مأموريت عادي و انجام وظيفه بود.انفجار و آسمان نارنجيشامگاه سيزدهم اسفند وقتي که در مسير برگشت در نزديکي يک سوله ناگهان انفجاري رخ داد و آسمان نارنجي شد.بعد از اين جمله، روايت تبديل شد به تصوير؛ نه کلمه. انفجار، پرت شدن از خودرو، خاک، صدا، و لحظه‌هايي که سريع‌تر از درک انسان اتفاق افتاده بودند.او به همراه يکي از هم‌رزمانش بر اثر انفجار شديد از خودرو به بيرون پرتاب شده بود و در همان لحظات اوليه، وارد شرايطي شد که ادامه مسير زندگي او را کاملاً تغيير داد.حسين تعريف کرد که از همان ابتدا واقعه متوجه شد که ديگر دست ندارد اما نفهميد که پاهاي خود را هم از دست داده است.او گفت که در تمام مسير انتقال، هوشيار بوده و از محل حادثه تا رسيدن به بيمارستان را به خاطر داشت.تولد رقيه و تولدي دوبارهساکت بودم تا به آرامي توضيح دهد؛ با لبخندي از سر ذوق در ميانه روايت، ناگهان زندگي شخصي وارد گفت‌وگو شد بدون مقدمه.حسين گفت فرداي آن شب قرار بود فرزندم به دنيا بيايد و پدر شوم.او مي‌توانست براي اينکه در کنار همسرش باشد، مرخصي بگيرد اما ماندن در ميدان را انتخاب کرد و البته در اين انتخاب، همسرش هم همراه و پيش‌قدم بود.درجه ايثار اين بهشتيان در فهم‌ها نمي‌گنجد؛ مگر ممکن است فردي دو دست و دو پاي خود را از دست بدهد و باز هم مصرانه بگويد که اگر باز هم به عقب برگردم، جانم را براي ميهن فدا مي‌کنم. مگر مي‌شود يک خانم جوان دهه هشتادي آگاهانه و شجاعانه از فداکاري همسرش دفاع کند.اينجا مروت و دلدادگي براي وطن تجلي يافته و ديگر سرسپردگي براي ميهن شعار نيست.در سکوت اتاق، يک واقعيت آهسته آهسته خودش را نشان مي‌داد اينکه اين ماجرا فقط مربوط به يک فرد نيست. پشت اين تخت نسلي ديده مي‌شود که بخشي از زندگي‌اش را در مسيرهايي گذرانده که بازگشت از آن هميشه ساده نيست.انتخاب سخت در بزنگاه زندگيدر چنين لحظاتي جنگ فقط واقعيت تلخ بيروني نيست بلکه وارد زندگي مي‌شود و در تصميم‌ها، در خانواده، در آينده‌اي که هنوز نيامده است هم تأثير مي‌گذارد و در نهايت، آنچه باقي مي‌ماند فقط يک فرد نيست؛ تصويري از نسلي است که در بزنگاه‌هاي سخت، انتخابش را انجام داده و در اين انتخاب، نام يک سرزمين و آرمان مشترک تکرار مي‌شود: «جانم فداي ايران».«زهرا پيري» همسر اين جانباز گرانقدر از بچه‌هاي دهه هشتادي است؛ او متولد سال 1386 است؛ همان‌ها که شايد برخي گمان نکنند که تا اين حد قرص و محکم پاي انقلاب ايستاده‌اند.حسين و زهرا مراسم ازدواجشان را در گلزار شهدا برگزار کردند تا شهيدان والامقام عنايتي ويژه به آنها داشته باشند.خانم پيري از شب واقعه مي‌گويد، آن شب که پس از 9 ماه چشم انتظاري براي تولد دلبندشان در بيمارستان بستري بود.رقيه همان شبي به دنيا آمد که پدرش در ميدان رزم با دشمن بود؛ گويي آن شب حسين هم مانند فرزندش از نو متولد شد. رقيه نوزادي زيباست؛ نام مبارک حضرت رقيه (س) را حسين براي فرزندش انتخاب کرده است؛ زهرا خانم مي‌گويد: به رقيه خواهم گفت که پدرش شجاعانه پاي اين انقلاب ايستاد و دليرانه جانش را فداي ايران کرد.او ادامه مي‌دهد: هيچ وقت مانع حضور همسرم نبودم و هميشه مشوق او بودم تا با خيالي آسوده در محل کار خود خدمت کند؛ چفيه‌اي به او دادم تا در ماموريت ياد من هم باشد؛ همسرم براي پشتيباني و حمايت از مردم به ميدان رفت و حالا احساس مي‌کنم که پيش حضرت زهرا (س) روسياه نيستيم.زهرا خانم با تبسم مي‌گويد: مي‌دانم که از اين پس شرايط زندگي ما تغيير خواهد کرد اما نگران نيستم چون همسر جانباز بودن يعني هم‌سنگر و همراه بودن؛ همين حالا هم با توکل به خدا، سربلند و استوار در راه انقلاب حاضر هستم باز هم خودم و خانواده‌ام جانفداي ايران باشيم.در ادامه اين گفت‌وگو سکوت حاکم مي‌شود؛ گاهي بيش از پرسيدن بايد تماشا کرد؛ روايت حسين نه اغراق است و نه مبالغه؛ بلکه تصويري واقعي از مسيري است که از ميدان شروع شد و در بيمارستان ادامه پيدا کرد و در اين اتفاق تلخ و ناگوار جز زيبايي و شکوه نمي‌توان ديد.شرم حضور دارم در مقابل اين خانواده ايثارگر، بايد سر فرود آورد در مقابل اين همه اراده و دلداگي؛ آنها عشق به وطن را بي‌هيچ منتي معنا کردند. قصه قصه يک قهرمان واقعي است نقل پهلوان‌پروري نيست.اين جوان 22 ساله فقط يک جانباز نيست؛ نمادي است از نسلي که در دل دهه هشتاد، در ميدان‌هاي واقعي زندگي حضور داشته است. نسلي که اگر پاي وطن در ميان باشد، محاسبه نمي‌کند، عقب نمي‌نشيند و انتخابش روشن است و حقيقت همين‌جاست: براي اين نسل، ايران فقط يک نام نيست… يک تعهد است؛ حتي اگر بهايش، تمام زندگي باشد.حسين محمدي در مکتب سيد و سالار شهيدان پرورش يافته و حالا نمادي از عشق و دلدادگي است؛ آن‌چنان که با اقتدا به رهبر شهيد مي‌گويد: ملت ايران با ايستادگي به قله‌هاي موفقيت دست خواهند يافت. اين پيشگويي معجزه‌آساي قائد امت همين است که اکنون مردم با ممارست در گردهمايي‌هاي شبانه در خيابان‌ها در اين جنگ تحميلي به واقع پيروز واقعي هستند و مبعوث شدند.ايرنا