تا مرز جانگفتی که امواج از دلِ عاشق خبر دارندشبهای هجران و پریشانی سحر دارند.. از مرگ فرزندان خود د
تا مرز جانگفتی که امواج از دلِ عاشق خبر دارندشبهای هجران و پریشانی سحر دارند.. از مرگ فرزندان خود دریا تبآلود استاینجا صدفها جای دُرّ، خون در جگر دارندهر موج دارد در میان سینه آتشهاشنهای ساحل زخمهایی شعلهور دارند بی بال و پر پرواز کردند و از آن لحظه مرغانِ دریایی همه میل سفر دارند در ناگهانِ کوچشان با چشم خود دیدیمتا بیکرانها آبها چشمان تَر دارندهرگز نمیدانست فصل نوبهاران کهپاییزها اینجا به دست خود تبر دارندایران ما زندهست با یاد شهیدانش تا مرز جان اینجا دلیرانش هنر دارند نام «دنا» بر مصحف تاریخ خواهد ماندخونهای ناحق ریخته بیشک ثمر دارندپروین جاویدنیا