ديپلماسي، فهمِ انقلابي و عقلانيتِ مليغلامرضا بني اسدياولين دور مذاکرات در اسلام آباد پشت ديوار فزونخ
ديپلماسي، فهمِ انقلابي و عقلانيتِ مليغلامرضا بني اسدياولين دور مذاکرات در اسلام آباد پشت ديوار فزونخواهي آمريکاييها، دري به فردا نگشود اما راه را هم نبست و اين يعني فرداها ممکن است دوباره دريچه اي، دري و حتي دروازهاي باز شود. منطقِ سياست تنظيم اولويت هاست. به جا و به موقع. يک روز جنگ و ديگر روز مذاکره. مهم اين است که بدانيم ديپلماسي و ميدان، دو روي يک سکهاند، سکهاي که نامش «قدرت ملي» است. سکه را نميتوان يکرو خرج کرد و انتظار داشت در بازار اعتبار بماند. اگر يکسو را صيقل بدهيم و سوي ديگر را به غبار بيمهري بسپاريم، نه از ميدان کاري برميآيد و نه از ديپلماسي گرهي گشوده ميشود. اين واقعيتي است که« عقلِ سردِ همهنگر» ميفهمد، حتي اگر برخي گرممزاجانِ هيجاني در هياهوي شعار، آن را برنتابند. بايد دانست و براي تبديل دانسته ديگران به دانايي، هزار بار گفت که ديپلماسي خصمِ ميدان نيست. اين دو، نه در تقابل که در تکاملند. فقه سياسي ما، بر مدار مصلحتِ نظام و حفظ کيان ميچرخد. آنجا که ميدان لازم است، حکم به حضور ميدهد و آنجا که ديپلماسي گرهگشاست، باب گفتوگو را ميگشايد. اين نه دوگانهاي متعارض، که دو وسيله در جعبهابزارِ حکمراني است. مگر ميتوان جهاد را پذيرفت و صلح را انکار کرد؟ از منظر حقوقي نيز، وقتي تصميمي در چارچوب نهادهاي عالي کشور اتخاذ ميشود، از جمله در سازوکارهاي رسمي تصميمسازي، همه اجزا موظف به تبعيت و حمايتند. تراشيدن و فرسودن هر کدام فقط يک پيروز دارد دشمن! اين غدار مکار است که از تضعيف هر کدام براي خود تقويت ميسازد تا ضربهاي محکمتر به ما بزند. تجربه بشري ميگويد، چکِ پيروزي در ميدان، اگر روي ميز مذاکره نقد نشود، کاغذي بيمحل خواهد ماند. پيروزي وقتي تحکيم ميشود که دست برتر در ميدان، به دست بالاي ديپلماسي تبديل گردد. لذا خيابان، همانگونه که در حمايت از ميدان به صحنه ميآيد، بايد در پشتيباني از ديپلماسي نيز به بلوغ برسد. هيجان، اگر در خدمت عقل قرار نگيرد، آتشي ميشود که سرمايه را ميسوزاند. ما به آتشهايي نياز داريم که دشمن را بسوزاند لذا هيجان و طوفان احساسات را هم بايد به گونهاي مديريت کرد که در سپهر نظام تصميم سازي کلان و آينده نگر تعريف شود. در شرايط حساس بيشتر بايد حساس بود که کنشها و واکنشها توليد معنا در دايره طراحي دشمن نکند.بايد دانست که معيار، «حفظ اقتدار ملي» است، نه سليقههاي جناحي. در نهايت، آنچه فصلالخطاب است، فهم انقلابي منضبط به عقلانيت است. وقتي تصميمي در عاليترين سطوح نظام اتخاذ ميشود، حمايت از آن، نه يک انتخاب، که يک تکليف است. ميدان و ديپلماسي، دو بالِ يک پروازند. با يک بال، نه ميتوان اوج گرفت و نه حتي بر زمين ايستاد. هر دو را بايد در نظر داشت و همه ظرفيتها را هم در پشتيباني از اين دوگانه يگانه ساز به کار گرفت. موفقيت، فرزند هوشياري تمام ساحتي و فعال سازي همه ظرفيتهاست. چنين باد انشاالله.