تدبيرِ « دشمنِ قريب» براي دفعِ« دشمنِ بعيد»غلامرضا بني اسديسياست، اگر هنرِ اولويتبندي باشد، پيش از هر چيز از ما ميخواهد ميدان تهديد را درست صورتبندي کنيم. خطاي راهبردي از آنجا آغاز ميشود که «دشمنِ بعيد» را بزرگنمايي کنيم و «دشمنِ قريب» را—که در متن زيست روزمره ما تنفس ميکند—ناديده بگيريم. تجربه تاريخي ايران، در لايههاي مختلف سياسي و اجتماعي نشان ميدهد بيش از هر فشار خارجي، اين دو نيروي دروني بودهاند که هزينهساز شدهاند، رفتارهاي خائنانه و ناسازگار با منافع ملي و گفتارهاي وحدت ستيزانه که به جاي رقابت، اختلاف ميآفرينند.وقتي از «ظرفيت نظام» و «سرمايه اجتماعي» بهعنوان دو ستون قدرت ملي ياد ميشود، خيانت—در معناي عامِ آن—بهمثابه اخلال در ظرفيت عمل ميکند و وحدتستيزي، سرمايه اجتماعي را فرسايش ميدهد. ترکيب اين دو، همان چيزي است که راه را براي نفوذ و اثرگذاري بيروني باز ميکند. به بيان سادهتر، بيرون زماني مؤثر ميشود که درون دچار اختلال شده باشد.از منظر رسانهاي، اين مسئله صورتي پيچيدهتر پيدا ميکند. رسانه فقط بازتابدهنده واقعيت نيست، سازنده روايت است. وقتي ميدان روايت به دست جريانهايي ميافتد که از شکاف تغذيه ميکنند، «اختلاف» به «دوگانهسازي» تبديل ميشود و «نقد» جاي خود را به «تخريب» ميدهد. در چنين فضايي، افکار عمومي نه به سمت همگرايي بلکه به سوي قطبيشدن سوق پيدا ميکند و اين دقيقاً همان نقطهاي است که قدرت ملي، بيآنکه شليک شود، تضعيف ميشود.بازخواني رخدادهائي چون جنگ رمضان نيز از همين زاويه معنا مييابند. آنچه در اين تجربه برجسته است، صرفاً معادلات نظامي نيست، بلکه نسبت ميان ميدان سخت و ميدان ادراک است. در اين نسبت، هرجا انسجام روايي حفظ شده، توان ملي نيز تقويت شده؛ و هرجا شکاف روايي پديد آمده، فرسايش آغاز شده است. خيانت در اينجا، فقط يک کنش امنيتي نيست، بلکه اختلال در روايت ملي است. و وحدتستيزي، صرفاً يک اختلاف سياسي نيست، بلکه شکستن قاب مشترک فهم جامعه است. اگر اين را چاره کنيم نه تنها در دفاع از خود کم نميآوريم که يک ظرفيتِ"ژئوپليتيک" ميتواند براي ما« دستِ بالا» بسازد. «تنگه هرمز» نشان ميدهد که چگونه يک واقعيت جغرافيايي ميتواند به اهرم ادراک جهاني تبديل شود. جهان، در جدول انرژي خود، اين گلوگاه را بهعنوان يک متغير تعيينکننده شناخته و براساس آن، محاسباتش را تنظيم کرده است. به همين دليل، بسياري از بازيگران بينالمللي در بزنگاهها، از ورود به ائتلافهاي پرهزينه پرهيز ميکنند يا دستکم با احتياط عمل ميکنند. اين رفتارها، بيش از آنکه از همدلي ناشي شوند، از درک واقعيت توازنها سرچشمه ميگيرند.اما توفيق اين مؤلفه جغرافيايي و ديگر مؤلفههاي قدرت، يک پيششرط دارد، انسجام دروني. اگر ميدان داخلي به دست آنان بيفتد که از التهاب تغذيه ميکنند، حتي بزرگترين مزيتهاي ژئوپليتيک نيز به ضد خود تبديل ميشوند. مسئله، صرفاً «نااهلان» نيستند که آگاهانه مسير خطا را ميپيمايند، «نافهمان» نيز هستند که ناآگاهانه همان مسير را هموار ميکنند. در سياست، گاه هزينه ناداني، کمتر از هزينه خيانت نيست.از اينرو، راهحل را نبايد در يک «دوگانه کاذب» جستوجو کرد. نه ميتوان به نام وحدت، تکثر را سرکوب کرد و نه ميتوان به نام تکثر، وحدت را فرسود. سياستِ هوشمند، آن است که ميان اين دو تعادل برقرار کند هم سازوکارهاي صيانت از منافع ملي را تقويت کند و هم ميدان گفتوگوي مسئولانه را باز نگه دارد. رسانه نيز در اين ميان، بايد از کارخانه دوگانهسازي به مدرسه گفتوگو تبديل شود.امروز، در فضا روزهاي پسا آتشبس، که همزمان نشانههايي از تنشزدايي و رقابت روايتها ديده ميشود، بيش از هر زمان ديگري بايد مراقب بود که دستورکار ملي، گروگان هيجانات زودگذر نشود. اگر بتوانيم بر اخلال در منافع ملي و فرسايش وحدت فائق آييم، آنگاه مواجهه با «دشمنِ بعيد» راه درست خود را خواهد يافت.