ماه رمضان؛فرصت دوري از نفسانيات و تلاش براي اصلاح جامعهبهرهاي از کلام امام خميني پيرامون فاصله گرف
ماه رمضان؛فرصت دوري از نفسانيات و تلاش براي اصلاح جامعهبهرهاي از کلام امام خميني پيرامون فاصله گرفتن از نفسانيات و توفيق در پيگيري امور مردم و کشوراشارهامام خميني رضوانالله تعالي عليه، مناقشه کردن و عيب تراشيدن و مدام غر زدن و عيبجويي کردن را ازجمله موارد تسلط نفس بر انسانها ميدانستند و همه اينها را بدون در نظر گرفتن رضاي الهي و براي تأمين خواستههاي شخصي و منفعتطلبيهاي گروهي، خارج از تعاليم ديني و اسلامي برميشمردند. امام راه غلبه بر اين هواهاي نفساني را تهذيب و تزکيه و ممارست در دوري از خودبيني و خودخواهي معرفي ميکردند. در نگاه امام خميني، خلاص شدن از گرفتاريهاي نفساني، که در سرنوشت مردم و کشور تأثيرگذار است، بسته به همين تهذيب نفس است. خودساخته بودن افراد است که ميتواند آنها را در رفتارها و گفتارهايي که انجام ميدهند و مؤثر در سرنوشت آحاد کشور است، به سوي اعتدال و انصاف و مروّت سوق دهد. مهمتر آنکه رعايت اعتدال و انصاف در موضعگيريها و اقدامات معقولانه، عموماً در جهت جلب رضاي الهي نيز هست و هرکاري که براي رضاي خدا انجام شود، کمک و ياري خدا را نيز درپي خواهد داشت. آنچه پيش روي شماست، گزيدهاي از بيانات امام خميني در اين زمينه است.***ميزان در درستي و نادرستي قضاوت انسانهاانسان اگر بخواهد حکم بکند به يک مطلبي، تصديق کند در باطن يک مطلبي را. اول برود سراغ خودش، خودش ببيند چکاره است. انسان آن کنار بنشيند و نظرش را به عيوب مردم بيندازد يا محسَّنات ديگران را عيبجويي بکند يا بديهاي ديگران را تحسين بکند، خوب اين يکي امرش آسان است. انسان وارد هيچ معرکهاي نميشود. آنهايي که در سرحَدّات دارند جنگ ميکنند هِي اشکال ميکند به آنها. وارد هيچ ادارهاي نميشود. آنهايي که وارد هستند اشکال ميکند. وارد هيچ مرکزي که بايد اصلاح بکند امور را نميشود. اين کنار مينشيند و شروع ميکند هِي مناقشه کردن و عيب تراشيدن. اين کار آسان هست و خيلي هم رايج شايد باشد. اما اگر انسان اول نشست و پيش دل خودش نشست، پيش افکار خودش نشست، ببيند خودش چکاره هست، امتحان کند خودش را، اگر يک پيروزي از دشمن حاصل شد، براي اسلام و به صلاح اسلام بود، ببيند اين خوشحال ميشود از اين و تبريک به حسب قلبش ميگويد به اين دشمن يا نه بدش ميآيد از پيروزي اسلام که به دست اين واقع شده است؛ ميخواهد اسلام پيروز نباشد که مبادا اين آدم پيروز بشود. اگر انسان پيش دل خودش بنشيند و فکر اين را بکند که اگر پيروزي که به دست او حاصل شده بود براي اسلام، به دست من حاصل شده بود، فرقي ميکند در قلب من بين اين و او؟ اين اسلامخواه است؟! اين اسلام را ميخواهد؟! آن که اسلام را ميخواهد، اگر به دست کافر هم حاصل بشود خوشش ميآيد. اگر پيروزي به دست يک کافر براي اسلام حاصل بشود، اين از کافر به اينکه کافر است خوشش نميآيد از آن عملش خوشش ميآيد. و از اين به اعتبار اينکه اين پيروز شده است و اسلام را پيروز کرده خوشش ميآيد. و چنانچه کارشکني از يک نفر آدمي که دوست او هست، محبت به او دارد اين حاصل بشود يا از خودش حاصل بشود، ببيند در قلبش اين اثري ميگذارد يا نه، اثر نميگذارد. يک کار خارجي که در خارج واقع ميشود - هر کاري ميخواهد باشد - انسان وقتي ميخواهدقلم دستش بگيرد و راجع به اين کار يک چيزي بنويسد، يا ميخواهد برود در مرجع مردم، در محضر ملت راجع به اين مسئله يک مطلبي بگويد قبل از اينکه ميرود و اين مسئله را ميگويد، ببيند که آيا اين حُبّ نفس - که تابع او حُبّ به علايق خودش هست، حُبّ به دوستان خودش هست - او را همچو کور کرده است که نميتواند واقعيت را بگويد، و واقعيت را فداي خودش ميکند يا نه، اينطور نيست و فداي خودش نميخواهد بکند چيزي را. آن وقت اگر ديد آن طوري است، بداند که قلم مالِ شيطان است و به دست اوست و زبان مال شيطان است و در قدرت اوست. و اگر ديد که نه، کار خوب را هرکس بکند اين خوب است، چون خوب است، هرکس بکند اين کار را، تحسين ميکند. کار، خودِکار را ببيند، صدور کار از فلان، اين است که انسان را مبتلا ميکند. خودِ کار را وقتي نگاه بکند بدون صدورش از اين و آن، انسان ميتواند حکم بکند، ميتواند حکم بکند که مجلس شوراي اسلامي ما، اين مجلس چطور است. ميتواند حکم بکند اگر خود مجلس را نگاه کند، نه افراد را در نظر بگيرد. يک چيزي که از مجلس ميگذرد خود او را نگاه کند که اين چيزي که از مجلس گذشته است اين چطور است. اينجا ميتواند قضاوت کند براي اينکه اين بسته به افراد نيست. اما اگر پاي افراد پيش آمد به مجرّدي که پاي افراد پيش ميآيد همين معنايي که قبلاً وقتي که بدون افراد، بدون توجه به افراد، حکم به خوبياش يا بدياش کرده بود حالا وقتي که توجه به افراد کرد عوض ميشود، حکم عوض ميشود در باطن انسان. اکثراً هم خودشان غفلت دارند؛ يعني بينش از روي دوستي و بينش از روي عداوت يک چيزي است که در انسان تأثير ميگذارد. ممکن است که اين آدم هم، مطلب را خيال کند به اينکه خيلي هم خوب است. اين نفهميده خود مطلب را. اين بينشش از باب اينکه از کانال محبت به اين آدم رفته سراغ او، اين بينش، بينش خطاست. از کانال بُغْضِ بر اينکه اين عمل را ميکند، برود طرف او. اين بينش، بينش خطاست. ما بايد خودمان را اول امتحان کنيم و بعد که امتحان کرديم آن وقت برويم سراغ اينکه فلان عمل چطور بوده. فلان عمل خوب بوده فلان عمل بد بوده. آنهايي که در يک عملي با هم دشمني دارند، يک عملي که صادر ميشود، ميروند سراغ آن جهات ضعفش. جهات قوتش را اصلاً نميگويند. ساکت ميشوند. وقتي هم خيلي خوب آدمي باشد جهات قوتش را ساکت ميشود. و اگر اعوجاج داشته باشد و آدم شيطاني باشد جهات خوبش را هم بد ميکند. ميرود سراغ اينکه اين جهتِ خوبش است اين هم بد بود. و چنانچه نظر، نظر ساده باشد؛ يعني نظر آزاد باشد بالاترين آزاديها اين آزادي از خود است، از حُب و بُغض است. و بالاترين گرفتاري ما همين گرفتاري است، گرفتاري حُبِّ نفس است، گرفتاري حُبِّ جاه است، گرفتاري حُبِّ شهرت است. من ميخواهم اين عمل از من صادر بشود تا مردم براي من دست بزنند. عمل خوب از يکي صادر شده اين بدش ميآيد که از او صادر شده. اين ميخواهد از خودش صادر بشود که مردم بايستند و براي او هُورا بکشند. اگر يک عمل بدي مثلاً صادر شد از او به نظرش ميآيد که نه اين عمل هم بايد برايش چه باشد. براي اينکه خودش کور است از اينکه ببيند «حُبُّ الشَّي ء يعْمي - وَ يصِّم» (1) هم آدم را کَر ميکند هم آدم را کور ميکند. خوبها را نميبيند، بدها را ميبيند. يک جا هم بدها را نميبيند، خوبها را ميبيند. اگر آدم فضولي هم باشد، خوبها را ميکِشد طرف بدي، بديها را هم ميکشد طرف خوبي. با آن که خوب است، هر کار بدي بکند اين دنبال اين است که اين کار بد را خوبش بکند. با يک کسي که خوب است، هر کار بدي بکند دنبال اين است که اين کار بد را هم بکشد طرف خوبي. اين برخلاف انسانيت است و بر خلاف صراط مستقيمي است که نبي اکرم و همه انبياي بشر براي همين آمدهاند. اگر موفق بشوند که اين اسارت را، اين اسارتي که من در خودم دارم، و هواهاي نفس بر من مسلطاند، اگر اين را از بين ببرند موفق شدهاند. و اگر قدرت بر اين نباشد از باب اينکه هيچ موعظهاي تأثير نميکند، هيچ گفتهاي تأثير نميکند، هيچ نوشتهاي تأثير نميکند، هيچ استدلالي تأثير نميکند. ادله فلسفي هم در يک همچو موجوداتي که دلشان بسته است به يک طرف، برهانهاي فلسفي هم تأثير نميکند آني که دشمن دارد رسول اکرم - صليالله عليه و آله و سلم - را، هرچه برهان هم اقامه بشود که اين روي اين مبادي درست ميگويد، آن اين مبادي را همهاش اشکال ميکند. در يک حديثي است که اهل جهنم ميبينند که يک خنکي حاصل شد. ميپرسند - قريب به اين، حالا من [به اين] نزديکي نديدم اين را - که چه شد؟ ميگويند که پيغمبر اسلام از اينجا دارد عبور ميکند. ميگويد: ببنديد درها را، ببنديد که ما عذاب را ميخواهيم و اين را نميخواهيم.قدرت و اختيار انسان در جلوگيري از نفسانياتاين نفسانيت اينطور است و از چيزهايي که براي انسان به واسطه اين نفسيت پيش ميآيد اگر انسان علايقش شديد باشد به دنيا و علايقش شديد باشد به زن و فرزند و مال و حيثيت و رياست و امثال ذلک. از مصيبتهايي که هست در اينکه احتمالش هم انسان را ناراحت ميکند و کمر انسان را ميشکند، اين است که در آن نزديکي که ميخواهند او را منتقلش کنند به يک عالم ديگري، برايش کشف ميشود که اين به دست خداي تبارک و تعالي است. و اين آدم براي اينکه، خدا او را از اين چيزهايي که حب به او دارد، دارد جدا ميکند، دشمن خدا ميشود. يکي از محترمين قزوين، ملاهاي خيلي عابد قزوين - خداوند رحمتش کند - ايشان ظاهراً گفت که ما رفتيم عيادت يک نفر آدم که نزديکهاي فوتش بود. اين آدم گفت که آن ظلمي را - نعوذبالله (2) - آن ظلمي را که خدا به من کرده است به هيچ کس نکرده. من اين بچههايم را چطور تربيت کردم. چطور حالا ميخواهد مرا ببرد. مسئله اين است. آنکه کمر انسان را ميشکند اين است که حُبّ انسان به خودش و حُبّ انسان به رياستش و حُبّ انسان به همه چيزهايي که موجب حُب است، انسان را برساند به آنجايي که اگر نبي اکرم هم از او بگيرد دشمن او ميشود. و آن وقت هم که ميفهمد خدا دارد ميگيرد، دشمن او ميشود. و ما تا اصلاح نکنيم خودمان را، نميتوانيم کشور خودمان را اصلاح کنيم. من نميگويم که اينطور باشيد که خير، از همه هواهاي نفس بيرون برويد. اين نه براي من و نه براي شما و نه براي الّا مَنْ عَصَمَهُالله (3) ميسور نيست. لکن ما قدرت داريم که جلوي زبانمان را بگيريم، نميتوانيم بگوييم زبانمان اختيار ندارد. ما قدرت داريم که جلوي قلممان را بگيريم، نميتوانيم بگوييم قلم من اختيار ندارد. ما جلوي زبانمان را، جلوي بيانمان را، جلوي قلممان را، جلوي عملمان را، همه را ميتوانيم بگيريم، قدرت داريم. اين معنايي که ميتوانيم و قدرت داريم و به واسطه او همه مؤاخذهها و همه گرفتاريها هست هرچه هم انسان حُبِّ به يک کسي داشته باشد، يا بُغض به يک کسي داشته باشد، قلمش را نگه دارد، لا اقل اين قدر قدرت داشته باشد که در نوشتههايش دنبال اين نباشد که بد از هر جا هست پيدا بشود و او بنويسد، ضعف از هرجا هست پيدا شود و او بنويسد.وظيفه مسئولين؛ اميدوار ساختن و دلگرم کردن ملتما امروز احتياج به اين داريم که اين ملت را اميدوار کنيم و دلگرم. ما هرچه داريم از اين ملت هست. ما هرچه داريم از اين ملت است. از اين تودههاي عظيم انسان است. و ما الآن ميبينيم که اين قدر از ما کشته شده است از 15 خرداد بگيريد تا بعد از جنگ. اينها همه را در نظر بياوريد. آن قدر از ما کشته شده است، آن قدر از ما معلول شده است، آن قدر از ما بيخانمان شده است، آن قدر از ما آواره شده است براي اينکه اين کشور استقلال پيدا کند، آزادي پيدا بشود در آن براي اينکه ما ديگر آن گرفتاريهاي سابق را نداشته باشيم؛ يک کشور اسلامي داشته باشيم. يک کشور که تَبَع خدا و احکام خدا باشد داشته باشيم.ما نبايد حالا که گرفتار هستيم باز به پيروزي هم نرسيدهايم، نبايد اين مردم را سستشان بکنيم. - بياييم - مجلس را از اين [طرف] هِي اشکال بکنيم. آن قدر خوبي که در اين مجلس هست از اوّلي که مجلس در اين مملکت پيدا شده تا حالا، يک همچو مجلسي با اين افرادي که در آن هست، من نميگويم توي مجلس هم فرد غير صالح نيست، ممکن است باشد، اما صُلَحا هستند اينها. اين مجلس را بايد حفظش کرد، و مردم را از اين دلسرد نکرد. هِي هر روز راجع به مجلس يک چيزي نوشت و هر روز راجع به - عرض ميکنم - ندانستن مجلس، چي مجلس، چي مجلس، ما امروز احتياج داريم که اگر يک نفر آدمي هم که جزء کسبه هستند و بسيار هم محترماند، جزء کارگرها هستند و آنها هم بسيار محترماند، همه محترماند - ان شاءالله - نبايد ما يک کارگر را دلسرد بکنيم که دستش وقتي که ميخواهد به کار برود بلرزد. يک کشاورز را دلسرد کنيم که وقتي دستش ميخواهد براي کشاورزي عمل کند بلرزد. و يک وکيل را دلسرد کنيم که وقتي بخواهد صحبت کند بلرزد. يا در سرحدات اشخاصي که مشغول هستند به خدمت، دلسردشان کنيم که آنها هم دستشان بلرزد. ما بايد همه کوشش کنيم که اميد ايجاد کنيم در اين ملت؛ که با اميد است که ميتوانند اينها پيروز بشوند. با اميد است که کشاورز ميتواند قدرت کشاورزي را زياد کند. و با اميد است که ارتش و پاسدار ميتواند در سر حدات جلوي دشمن را بگيرد. ما که همه به حسب قولمان دشمن با اسلام نيستيم. ما که با کشور خودمان دشمن نيستيم. ما که با مصالح کشور خودمان مخالفت نداريم. ما ميخواهيم که اين کشور و اين اسلام و همه اينها - ان شاءالله - به خواست خدا درست بشوند. همه ما اين آرزو را داريم. خوب، اگر همه ما اين آرزو را داريم، چرا بايد دولت اسلامي را تضعيف کنيم؟ چرا بايد مجلس را تضعيف کنيم؟ چرا بايد ارتش را تضعيف کنيم؟ چرا بايد پاسدار را تضعيف کنيم؟ مگر اينها همه اشخاصي نيستند که دارند براي اين ملت خدمت ميکنند؟ خوب، همه اينها خدمتگزارند، از آن رئيسجمهور گرفته است تا من طلبه، و همه ارگانهايي که بعد هستند، الآن مشغول خدمت هستند. نظرها را نظرهاي بدبيني نکنيد. و حُبّ و بُغض در دل شما آنجور نباشد که به خلاف واقع حکم کنيد و بنويسيد و بگوييد. آنچه که هست بگوييد.طريقه انبيا براي اصلاح جامعهالبته نه، من نميگويم تأييد کنيد و فحشا را [ترويج] بکنيد. اين خلاف شرع هست و از گناهان کبيره هست اين. لکن براي موعظه، براي بيدار کردن، نقاط ضعف را بگوييد، لکن به آرامي. نه اينکه آن کسي که ميشنود که از قلم شما چه بيرون آمده بدتر کند مطلب را. اگر شما يک مطلبي را بگوييد که غرض آلود باشد و به کسي بربخورد، آن آدم هم آنطور مهذّب نيست که اين را غَمْضِ عين (4) بکند. آن هم مطلبي را ميگويد غرض آلود. يک مقدار بالاتر، آن يک مقدار بالاتر ميرود، اينکه مقابلش ايستاده است فردا يک مقدار از او بالاتر ميرود. ما اگر بخواهيم که واقعاً کشور خودمان يک کشوري باشد که براي خودمان باشد، ديگران نتوانند به او تسلط پيدا کنند، حالا بايد همه قشرهايي که هستند، با هم دست به دست هم بدهند. دست بردارند از اين حُبّ و بُغضهايي که اساسش هم همان حُبِّ نفس است. يک مقدار حُبِّ نفس را کنترلش کنند، نميتوانند خارجش کنند، کَمَش کنند، موقتاً کَمَش کنند تا اين پيروزي حاصل بشود. موقتاً جلوي قلمها را بگيرند، و اگر ميخواهند نصيحت کنند، نصيحت باشد، نصيحت را آدم ممکن است قبول کند، اما تندگويي را همان آدمي هم که هرچه باشد، تندگويي را نميتواند تحمل کند. ما بايد از اين بزرگان چيز ياد بگيريم. خوب، مالک اشتر را که قصهاش را شنيدهايد که فحش به او دادند و بعد که آن مرد فهميد که اين مالک اشتر بود رفت دنبالش. ايشان مسجد رفته بود و مشغول نماز بود و رفت عذرخواهي کرد. گفت من نيامدم - اينطور نقل ميکنند - در مسجد الّا اينکه براي تو طلب مغفرت کنم. (5) ببينيد چطور تربيت ميکند. يک همچو امري چطور تربيت ميکند. يک کسي به خواجه نصيرالدين (6) - رضوانالله عليه - کاغذي ميگويند نوشته بود و مسائلي. و در ضمن او جسارت کرده بود به ايشان و اسم «کلب» روي ايشان گذاشته بود. ايشان جواب وقتي که نوشتند - از قراري که نقل ميشود - مسائلي که او اشکال داشت يکي يکي بهطور حکيمانه دفع کرده بودند تا رسيده بود به اينجايي که به ايشان گفته بود تو سگ هستي. ايشان گفته بود که نه، اوصاف و خواص و آثار من با اوصاف و خواص و آثار کلب دوتاست. کلب فلان صفت را دارد من آن صفت را ندارم، من فلان صفت را دارم او ندارد. (7) حکيمانه اين طوري حل کرده بود قضيه را. خوب، اگر خواجه هم يک کاغذ نوشته بود به اينکه نه، تو سگي و پدرت هم سگ است، فردا يک کاغذي دريافت ميکرد او سه تاچيز رويش گذاشته بود. وقتي ما بتوانيم با زبان نرم، با نصيحت، با قول سالم بدون نيش، بدون اظهار غرض مردم را اصلاح کنيم، دوستان خودمان را زياد کنيم، براي خدا همين معنا باشد، خوب، چه داعي هست که آدم با قلم خودش به ضد خودش عمل کند. خيليها خيال ميکنند که اين حرفي که من ميزنم، ضد فلان است و سرکوب ميشود فلان. لکن اول خودش سرکوب ميشود. اينها توجهي به اين معنا ندارند. اول يک وقتي که يک همچو شد که ديدند قلم، قلم آلوده است، اين مورد نفرت واقع ميشود.چه ادعايي دارد انسان که ميتواند يک انساني را دعوت به خير بکند با زبان ملايم، با قلم ملايم، با نصيحت، با دوستي او را به راه راست ببرد آنطور که انبيا ميکردند. انبيا بنايشان بر اين بود که دست به شمشير نبرند الّا براي آنها که علاجي ندارند جز شمشير و فاسد ميکنند جامعه را. آن که فاسد ميکند جامعه را و دست از فسادش بر نخواهد داشت او را بايد از جامعه جدا کرد. و يک غده سرطاني است که جامعه را فاسد ميکند.انبيا مثل يک طبيبي بودند، آنها که ميخواستند اصلاح کنند جامعه را. اگر يک طبيبي آمد و غده سرطاني را، چاقو را درآورد و شکم را پاره کرد و غده سرطاني را درآورد، شما فرياد ميزنيد که شکم مردم را پاره کردي، جاني هستي؟! نه، احترامش ميکنيد و اجر هم به او ميدهيد و دستش را هم فرض کنيد ميبوسيد و خيلي هم خوشحال ميشويد، براي اينکه اين شکم را پاره کرده. اما براي درآوردن غده سرطاني که اين را به هلاکت ميرساند. انبيا اينطور بودند.انبيا در عين حالي که خداي تبارک و تعالي ميفرمايد: که چرا اين قدر خودت را به زحمت مياندازي، چرا اين قدر خودت را ميخواهي بکشي که اينها ايمان نميآورند؟! (8) آن قدر عاطفه داشته است و آن قدر دلش ميخواسته است که مردم صالح بشوند، خوب بشوند، لکن وقتي که ميديد که فلان جمعيت اگر باشند مردم را به فساد ميکِشند، شمشير او همان چاقوي طبيب است. او طبيب عالم است و طبيب جامعه است و جامعه را بايد با حُسن نيتي که دارد اصلاح بکند. شمشير علي بن ابيطالب ضربهاش ميفرمايد که از عبادت جن و انس هم بالاتر است. (9) براي اينکه اصلاح است، ضربه اصلاحي است، ضربه اِفسادي نيست.اگر قلمهاي ما و زبانهاي ما هم اين طوري بشود که واقعاً بخواهيم اين جامعه پيش ببرد، اين مملکت اصلاح بشود و درحالي که ما همه گرفتار هستيم، لا اقل از اين گرفتاري قلم ما، مردم بيرون بيايند، آخر اين گرفتاري گرفتاري زيادي است.اصلاح جامعه در گِرو رفتارها و گفتارهاي معقولانهاگر بخواهيم جامعه را اصلاح بکنيم بايد يک قدري فکر بکنيم که حالا خوب است که ما قلمها را يک قدري غلاف کنيم، و يک قدري مردم را نصيحت کنيم. اگر قلم، ميگوييم، قلممان اصلاحي باشد، دنبال اين نرويم هِي عيب پيدا کنيم و هِي بنويسيم. شما که اين عيب را پيدا کرديد و نوشتيد حريف شما هم همين يک عيب ديگري براي شما ميتراشد، فردا زيادتَرش ميکند. آن يکي هم همينطور، همينطور تا آخر. اگر يک کسي بايستد سر اين کوچه فحش بدهد به يک نفر آدم، اگر آن آدم رد شد و رفت، يا خير، آمد و گفت نه شما اين مطلبي که گفتيد آنطور نبوده، من نکردم اين کار را، فلان، تمام ميشود. اصلاح ميشود آن. و اما اگر او هم بخواهد شايد يک فحش ديگري داد. اين فحش دوم دوباره زيادترش ميشود. بايد يک فکري همه بکنند. آنهايي که اهل فکرند. اهل قلمند. آنهايي که صالحاند. اين صُلَحا بايد بنشينند و درصدد اين باشند که اميد بدهند به اين جامعه. اين مردم احتياج به اميد دارند. ديگران دارند اينها را نااميد ميکنند. ديگران ميگويند که همه به هم ريختند اصلاً مملکتي نيست اينجا. مايي که بايد همه کوشش کنيم به اينکه نخير، نظامي هست اينجا و اين نظامي است که بهتر از نظامهاي ديگري است. کجا سراغ داريد شما يک نظامي را که يک نفر بقّال هم آزاد بشود به اينکه به يک رئيسجمهور هرچه ميخواهد بگويد. به نخستوزير هرچه ميخواهد بگويد. به رئيس مجلس هرچه ميخواهد بگويد. کجا شما همچو چيزي را داريد؟ خوب، شما سران ممالک ديگر را هم ببينيد. کارهاي آنها را هم ببينيد. معامله آنها را با ملت ببينيد. معامله آنها را با ملت ببينيد. معامله اينها را با ملت. وقتي اينطور باشد، چرا ما با قلمهايمان اينها را به هم بيندازيم؟ چرا زياد کنيم؟ اگر فرض کنيد يک کدورتي - فرض کنيد - بين دو طايفه باشد، خوب، ما بايد دنبال اين برويم که اصلاح کنيم اين را با قلممان. با گفتارما. اجتماع کنيم. با هم باشيم. برادريم. همه ميخواهند که اين مملکت اصلاح بشود. اگر با قلم ما، با قدم ما، گفتار ما، خداي نخواسته يک آسيبي به اين مملکت برسد، يک آسيبي به اين جمهوري اسلامي برسد، در خارج بگويند اينها نميتوانند اداره بکنند، خودمان هم دامن بزنيم به اين. چرا بايد ما به واسطه يک بُغضي که با يک شخصي يا با يک جمعي داريم، در دنيا يک طوري بگوييم که دنيا به جمهوري اسلامي بدبين بشود؟ جمهوري اسلامي را خودتان که ميخواهيد آن را، يک کاري بکنيد که دنيا لا اقل اين طور که دارند خودشان تبليغ ميکنند، ديگر دست ما هم دنبال تبليغ نباشد. به حرفهاي ما هم استشهاد نکنند آنها. بايد توجه به اين مسائل داشت. انسان خيلي گرفتار است. خداوند ما را از اين گرفتاريها نجات بدهد و خداوند ما را از شرّ خودمان نجات بدهد.(صحيفه امام، جلد 14، ص 12 تا 22)ــــــــــــــــــ1- «دوست داشتن چيزي، انسان را کور و کر ميکند». عوالي اللآلي، ج 1، ص 290، ح 149، مسند أحمد، ج 5، ص 194.2- به خدا پناه ميبريم.3- مگر آن کس که خدا او را مصون گردانيده است.4- چشم پوشي.5- بحارالأنوار، ج 42، ص 157.6- نصيرالدين ابو جعفر محمد طوسي (673 - 595 هجري) معروف به خواجه نصيرالدين از دانشمندان نامدار سده هفتم7- الکُني والألقاب، محدّث قمي، ج 3، ص 252. الوافي بالوفيات، صفدي، ج 1، ص 180.8- سوره شعرا، آيه 3: «لَعَلَّکَ بَاخِعٌ نفْسَکَ أَلَّا يکُونُواْ مُؤْمِنِينَ» شايد از اينکه ايمان نميآورند، خود را هلاک سازي.9- بحار الأنوار، ج 39، ص 1 - 2، ح 1. المستدرک، حاکم نيشابوري، ج 3، ص 32.*آنکه کمر انسان را ميشکند اين است که حُبّ انسان به خودش و حُبّ انسان به رياستش و حُبّ انسان به همه چيزهايي که موجب حُب است، انسان را برساند به آنجايي که اگر نبي اکرم هم از او بخواهد بگيرد، دشمن رسول خدا ميشود*ما امروز احتياج به اين داريم که اين ملت را اميدوار کنيم و دلگرم. ما هرچه داريم از اين ملت هست. از اين تودههاي عظيم انسان است*ما بايد بتوانيم با زبان نرم، با نصيحت، با قول سالم بدون نيش، بدون اظهار غرض مردم را اصلاح کنيم، دوستان خودمان را زياد کنيم*همه قشرهايي که هستند، با هم دست به دست هم بدهند. دست بردارند از اين حُبّ و بُغضهايي که اساسش هم همان حُبِّ نفس است*صُلَحا بايد بنشينند و درصدد اين باشند که اميد بدهند به اين جامعه. اين مردم احتياج به اميد دارند. ديگران دارند اينها را نااميد ميکنند