به جاي چه بايد بکنيم، «چه ميشود»غلامرضا بني اسديسؤالي تکراري که اين روزها از زبان بسياري ميشنويم ا
به جاي چه بايد بکنيم، «چه ميشود»غلامرضا بني اسديسؤالي تکراري که اين روزها از زبان بسياري ميشنويم اين است؛« چه ميشود؟». سؤالي که گويي به ضرباهنگ زندگي روزمره تبديل شده است. صبح با آن بيدار ميشويم، شب با آن ميخوابيم. گوشيها مدام در دستها ميچرخد، کانالها شخم زده ميشود، خبر خوانده ميشود و باز هم خبر خوانده ميشود؛ و باز پرسش از خبر. پُرفراوانترين پرسش هم روشن است: «جنگ ميشود؟» اين پرسش ديگر فقط مسئله محافل سياسي يا تحليلگران نيست؛ در صدر فهرست پرسشهاي عموم مردم ايستاده است. در تاکسي، در صف نانوايي، در جمعهاي خانوادگي. گويي آينده در يک جمله خلاصه شده: چه ميشود؟هوشياري نسبت به زمانه و رويدادها،- البته- امري پسنديده و حتي ضروري است. جامعه بيخبر، جامعهاي آسيبپذير است. اما آنچه امروز با آن مواجهيم، ديگر صرفاً «آگاهي» نيست؛ نوعي «هوشياري بيش از حد» است. حالتي از مراقبت دائمي، از رصد بيوقفه، از اضطرابِ پيگيري لحظهبهلحظه که رمق رواني افراد را ميگيرد.در چنين فضايي، خبر ديگر ابزار فهم نيست؛ به «سونامي» بدل ميشود. موجي از خبرهاي درست و نادرست، تحليلهاي نيمپز، گمانهزنيهاي بيپايه و پيشبينيهاي هراسآلود که ذهنها را شکار ميکند. نتيجه هم روشن است: فرسايش روح و روان، کاهش تابآوري، تخريب روحيه عمومي. تجربه زيسته بشري ميگويد اين پرخبري، از بيخبري هم خطرناکتر است. وقتي ذهن در معرض سيل مداوم دادهها قرار ميگيرد، توان تحليل کاهش مييابد. انسان خسته، بهجاي اينکه دقيقتر بينديشد، زودتر ميترسد يا سريعتر قضاوت ميکند. در اين وضعيت، شايعه همسنگ خبر ميشود و احتمال، جاي واقعيت را ميگيرد. هر پيام کوتاه، هر تيتر هيجاني، هر ويدئوي بيمنبع ميتواند ضربان قلب جامعه را تندتر کند. نميگوئيم بايد چشم و گوش بست بر اخبار. مسئله «استاندارد» در خبرخواني است. همانگونه که براي خوراک جسم، تعادل را ميشناسيم، براي خوراک ذهن نيز بايد سهم و اندازه قائل شويم. هيچ چيز اگر «بيش از حد» شود، به نفع ما عمل نميکند. حتي آگاهي از خبرها، اگر از حد بگذرد، به اضطراب بدل ميشود.جامعهاي که هر لحظه در انتظار بدترين پيشآمد است، فرصت زيستن در اکنون را از دست ميدهد. پرسش «چه ميشود؟» اگر جاي «چه ميتوان کرد؟» را بگيرد، ما را از کنشگري به تماشاگران مضطرب تبديل ميکند.بايد بپذيريم که همهچيز در اختيار ما نيست. آينده هميشه سهمي از ابهام دارد. اما آنچه در اختيار ماست، کيفيت مواجهه با خبر و رويداد است. ميتوان زمان مشخصي را به خبر اختصاص داد، منابع معتبر را برگزيد، از بازنشر هر پيام هيجاني پرهيز کرد و مهمتر از همه، اجازه نداد که خبر، جاي زندگي را بگيرد.تعادل، واژهاي ساده اما نجاتبخش است. در خبرگيري هم بايد به تعادل برسيم؛ تعادلي که ذهن و رفتارمان را از استاندارد خارج نکند. شايد پرسش «چه ميشود؟» هيچگاه بهطور کامل از ميان نرود. اما اگر در کنار آن بپرسيم «چگونه آرام بمانيم؟» و «چه بايد بکنيم» اين ما را به نوعي بلوغ اجتماعي ميرساند. جامعه با انسانهاي بالغ با هزينه کمتري از ازدحام مصائب عبور ميکند.