نوجوان سيزده سالهخاطرات آزاده مهدي طحانيانقسمت 86يک روز سربازي در آسايشگاه را باز کرد و صدايم زد. رف
نوجوان سيزده سالهخاطرات آزاده مهدي طحانيانقسمت 86يک روز سربازي در آسايشگاه را باز کرد و صدايم زد. رفتم بيرون جلوي در آسايشگاه ايستادم. سرباز عراقي در آسايشگاه را قفل کرد و گفت: «همين جا بايست!» و رفت. يک آقاي ارتشي بود به نام انوشيروان طوسي. زبان انگليسي را روان صحبت ميکرد و در بيمارستان کار ميکرد. ديدم او همراه دختر جواني شايد نوزده بيست ساله که يک پيراهن سفيد و شلوار لي تنگ به تن داشت و تيپش کاملا اروپايي و قدبلند بود، آمدند. مترجم گفت: مهدي! اين خانم خبرنگار است و ميخواهد با تو مصاحبه کند. دور و برم را نگاه کردم ديدم هيچ سرباز عراقي هم نيست. فکر کردم چرا اين دختر تجهيزات خبرنگاري ندارد؟ حتي يک ميکروفن همراهش نبود. هيچ اکيپي هم همراهياش نميکرد. محال بود همراه خبرنگاران، فرمانده اردوگاه و عدهاي از استخبارات نباشند. مشکوک شدم. جلوي در آسايشگاه ايستادم و از جايم تکان نخوردم. دختر تندتند حرف ميزد و مترجم ترجمه ميکرد. او اصرار داشت با من مصاحبه کند. گفتم: «مصاحبه ميکنم. ولي شما تجهيزات خبرنگاري نداري؟» گفت: من اينجا با تو مصاحبه نميکنم. توي مقر عراقيها همه چيز آماده است. حتي ميز ناهار و پذيرايي هم چيده شده، بايد همراه من بيايي!» اين را که گفت بيشتر مشکوک شدم. فقط يک بار ما را براي مصاحبه به مقر عراقيها بردند آن بار هم حدود صد نفر بوديم. حالا اين خانم تلويحا با رفتارهايش به ناهار دعوتم ميکرد. از پيشنهاد و طرز حرف زدنش يکه خوردم، حس کردم کاسهاي زير نيم کاسه است و لابد خوابهايي برايم ديدهاند. نيرويي از درون ميگفت، براي رفتن به مقر زير بار اصرارهايش نروم. گفتم: «من از اينجا تکان نميخورم، اگر ميخواهيد همين جا مصاحبه کنيد!». دختر جا خورد و سماجت کرد همراهش بروم. دستم را گرفته بودم به ميلههاي در آسايشگاه و ميگفتم: «هر کاري داريد همين جا باشد، من مقر بيا نيستم.» دختر وقتي خيرگي مرا ديد گفت: «بسيار خوب حالا فعلا بيا برويم توي محوطه اردوگاه کمي باهم قدم بزنيم. چرا اين جور چسبيدي به اين در و از جايت تکان نميخوري؟ ما حرفهاي زيادي داريم که با هم بزنيم!» صحبتهايش، لحن حرف زدنش غريب بود. مثل خبرنگارها صحبت نميکرد. احساس ميکردم ميخواهد با احساسات من بازي کند. گفتم: «من حرفي با شما ندارم. شما هم اگر هر حرفي داريد همين جا بزنيد.» تمام مدت فکرم مشغول بود. هزار تا سؤال توي سرم ميچرخيد؟ چرا هيچ عراقي دور و بر ما نيست؟ چرا آن همه آدم در قاطع سه را گذاشته و آمده سراغ من؟ در افکارم غرق بودم و او يک بند اصرار ميکرد. اغراق نکردهام اگر بگويم يک ساعت تمام اصرار کرد و از هر دري وارد شد ولي از من نه شنيد. معلوم بود عزمش را جزم کرده مرا به مقر ببرد. وقتي ديد کوتاه نميآيم، حرفهاي عاطفي زد. گفت: «من از تو خوشم آمده، تو را دوست دارم! بايد امروز با تو ناهار بخورم. براي تو و خودم تدارک ناهار ديدم. با خودم همه چي آوردم و هيچ کس هم اجازه ندارد مزاحم ما شود. حالا تو چطور دلت ميآيد دل مرا بشکني، خواهش خانمي مثل مرا رد کني. اين خلاف ادب و مردانگي است، تو بيا برويم مطمئن باش پشيمان نميشوي!» از خودم پرسيدم او که از قبل نه مرا ديده و نه ميشناسد، چرا جوري حرف ميزند که انگار سالها مرا ميشناسد؟ آقاي طوسي ميخنديد و اينها را براي من ترجمه ميکرد. ديگر ايمان پيدا کردم کاسهاي زير نيم کاسه است. دلم گواهي ميداد آنها ميخواهند مرا در شرايطي سخت و ناهنجار قرار بدهند که بعدا بگويند کسي که گفت با زن بيحجاب مصاحبه نميکنم ببينيد حالا کارش به کجا رسيده! آنها ميخواستند کار مرا بياثر و خنثي کنند. رفتار اين دختر، لحن حرف زدنش، دعوتهايش برايم سنگين بود. بارها در دلم به خدا پناه بردم. در فرهنگ غربي او شايد اين رفتارها چيز مهمي نبود؛ ناهار خوردن يک دختر با يک پسر و ژستهاي دلبرانه گرفتن امري عادي بود. اما براي من که يک بسيجي بودم اين رفتار پذيرفته نبود و به شدت ناراحت و معذبم ميکرد.ادامه دارد