ضرورتِ بازخواني درستِ يک حماسهغلامرضا بني اسدينه فقط با پاهايشان که به خيابان آمدند، که با حافظه تار
ضرورتِ بازخواني درستِ يک حماسهغلامرضا بني اسدينه فقط با پاهايشان که به خيابان آمدند، که با حافظه تاريخيشان، با سرمايه نمادينشان، با آن «ما»يي که هرگاه ايران در معرض تهديد قرار ميگيرد از دل تکتک «من»ها سر برميآورد. اين حضور را نبايد صرفاً يک رخداد سياسي خواند؛ اين يک پديده فرهنگي بود. يک کنش هويتي. بازتوليدِ ايران در آيينه خيابان.پس از جنگ 12 روزه با اسرائيل و رخدادهاي تلخ و بسيار تلخي که در 18 و 19 دي روي داد، يک ادراک جمعي شکل گرفت؛ ادراکي که پيش از آنکه محصول رسانه رسمي باشد، زاده حافظه تاريخي اين ملت است. مردمي که قرنها در معرض تهاجم زيستهاند، تهديد را از لحنش ميشناسند. خواب دشمن را تعبير ميکنند پيش از آنکه تعبيرش نوشته شود. و اينبار هم فهم کردند که خوابهايي براي ايران ديدهاند؛ خوابهايي که يک رنگ بيشتر ندارد: رنگ خون.در مطالعات فرهنگي ميگويند ملتها در بزنگاهها، روايت مسلط را بازنويسي ميکنند. خيابان، در چنين لحظاتي، تبديل به متن ميشود. متني که مردم نويسنده آن هستند. هر قدم، يک جمله. هر شعار، يک نشانه. هر حضور، يک دال بر مدلول «وحدت». اين حضور، بازنمايي يک هويت ملي بود که نميخواهد در قاب تحليلهاي تقليلگرايانه جا بگيرد.مردم پاي کار انقلاب آمدند، اما نه به معناي جناحي آن. پاي کار ايران آمدند. اين تمايز را اگر نبينيم، روايت را تحريف کردهايم. انقلاب، در ساحت فرهنگي، براي بسياري از ايرانيان مترادف با استقلال و کرامت ملي است؛ نه نام يک جريان سياسي خاص. آنان که آمدند، از سبدهاي رأي متفاوت بودند، از سليقههاي متکثر، از طبقات گوناگون؛ اما در يک نقطه مشترک شدند: «ايران بايد بماند، سربلند.»خيابان در فرهنگ سياسي ما فقط مکان نيست؛ «ميدان» است. ميدان، در سنت ايراني، محل ظهور جمعي ارادههاست. هميشه جايي بوده براي تلاقي قدرت و مردم، براي نمايش همبستگي يا اعتراض. اينبار هم خيابان، خاکريز شد؛ قويترين خاکريز. مردم آمدند تا حضورشان به غياب دشمن بينجامد. اين يک کنش نمادين بود؛ اعلام اينکه جامعه ايراني هنوز توان توليد «همدلي» دارد.اما اين متن اجتماعي، خوانش درست ميخواهد. اگر آن را صرفاً به «رضايت مطلق» ترجمه کنيم، دچار خطاي راهبردي شدهايم. اينکه بپنداريم همهچيز درست است و همه راضي از عملکرد ما به خيابان آمدند و راضيتر به خانه برگشتند، يعني پيچيدگي جامعه را به يک تصوير ساده فروکاستهايم. چنين برداشتي، انرژي متراکم اين حضور را از ظرفيت پيشبرندگي تهي ميکند.در منطق سرمايه اجتماعي، هر حضور عمومي يک سپرده است؛ سپردهاي از اعتماد. اين سپرده را بايد به گردش درآورد، نه مصرف کرد. بايد آن را به اصلاح سياستها، به گشودن باب گفتوگو، به افزايش کارآمدي ترجمه کرد. مصادره به مطلوب، يعني تبديل سرمايه ملي به سرمايه جناحي؛ و اين همان نقطهاي است که ميتواند «مطلوب» را به «نامطلوب» بدل کند.اين روايت، دو مخاطب دارد. نخست دشمنان که بايد بدانند محاسبه براساس فروپاشي اجتماعي ايران، خطاي راهبردي است. جامعه ايراني، هرچند متکثر و منتقد، در لحظه تهديد به يک« کُلِ معنادار »بدل ميشود. اين را تاريخ ما بارها نشان داده است.و مخاطب دوم، مسئولانند. اين حضور، چک سفيدامضا نيست؛ دعوت به مسئوليت مضاعف است. مردم نشان دادند که وقتي پاي ايران در ميان باشد، اختلافها را به تعليق درميآورند. اکنون نوبت حاکميت است که با رفتار درست، راه را بر خطاهاي احتمالي بدخواهان ببندد؛ با تدبير، با شفافيت، با عدالت.خيليها هم که در خيابان نبودند، دلشان آنجا بود. شرايط نداشتند، اما احساس مشترک داشتند. جامعه را نبايد فقط با شمارش جمعيت سنجيد؛ بايد با سنجش معنا فهم کرد. اگر اين شکوه، درست روايت شود، ميتواند پيشران پيشرفت فردا باشد. ميتواند از دل همدلي، توسعه بسازد. اما اگر بد خوانده شود، اگر به رضايتنامهاي دائمي تعبير گردد، آنگاه بزرگترين فرصت، به بزرگترين سوءتفاهم تاريخي بدل خواهد شد. مردم کار خود را کردند؛ در تراز تاريخ. اکنون نوبت ماست—رسانه، سياست، مديريت—که اين متن را درست بخوانيم. ايران، بيش از هميشه، به روايت درست نياز دارد.