غلامرضا بني اسدي سؤال اگر بيجواب بماند، از بين نميرود، همچنان زيست ميکند و به شبکهاي از پرسشهاي بيجواب تبديل ميشود. اگر اول نتوان يا نخواست با يک جوابِ منطقي، ماجرا را نقطه پايان گذاشت، کار به جايي ميرسد که هر روز بايد، به هر جواب حکايت نقطه، سرِ خط را تکرار کرد. معلوم هم نيست چند در صد جوابها بتواند اقناعي در پي داشته باشد. قصه همان حکايتِ سعدي است در گلستان که ميگويد:" سرِ چشمه شايد گرفتن به بيل / چو پُر شد نشايد گذشتن به پيل" تأکيد بر پاسخگويي در بدو ماجرا هم راه را بر شبکهاي شدنِ پرسشها ميبندد و هم اجازه نميدهد که سؤال، فرايند تبديل به مسئله و معضل و بحران را طي کند. ما-متأسفانه- يک بيهنري تمام داريم در تبديل مدام سؤال به بحران. بايد تمام کرد اين خطِ پر خطر را. يک بار هم که شده پرسشها را زود جواب دهيم. تجربه کنيم اگر جواب نداد برگرديم به تنظيمات کارخانه و همين چرخه تکراري توليد بحران. ماجراي اخير که خود بحراني کلان بود – ان شاالله-به آخر رسيد. بايد بکوشيم که باز سر خطِ خطري ديگر و خطايي ديگر نايستيم. اين کوشندگي هم به رفتار حکيمانه با ماجرا و پيامدهاي آن را ممکن است. با مفاهمه ملي رقم ميخورد که خود پيامد گفتگوي منطقي و حق محور است. نه اين که در گفتگو هم تلاش براي اين باشد که به طرف بقبولانيم ما حق مطلق هستيم و اعتراض به نوع مديريت ما باطل است. نه اين گفتگو نيست بايد برايش عنواني ديگر جسنت. ما روزهاي سختي را با تلخ کامي از سر گذرانديم و در اين روزها فيلم سينمايي" غريب" را غريبانه مجدد ديديم. غريبانه که ميگويم ناظر به نگاه شهيد محمد بروجردي است که قهرمان اين فيلم است. نگاهي که اگر به رفتار دربيايد از منتهي الييه قهر به سوي آشتي، در ميگشايد؛ در صحنهاي که چند نفر را براي اجراي حکم اعدام ميبردند اما يکي از ماموران، لگد زد به يکي از اعداميها که افتاد. بروجردي همانجا برخورد کرد: "حکم اين فرد چيه؟" آن که لگد زده بود گفت: اعدام. بروجردي پرسيد: پس چرا لگد زدي؟ او که متوجه ماجرا نشده بود پر تعجب پرسيد يعني چه؟ بروجردي به فردي که لگد خورده بود بود گفت ميتواني مثل همين لگدي که خوردي قصاص کني. او هم لگدش را تلافي کرد و مامور بلند شد که بروجردي گفت: بازداشتگاه. يعني علاوه بر تقاص شخصي بايد تنبيه سازماني هم بشود. سپس همان مامور را در بغل گرفت تا نشکند. به او گفت:" بجنگ اما تخمِ کينه نکار!"اين را امروز در فرايند برخورد با متهمان و حجتي مجرمان حوادث بايد مد نظر داشته باشيم. قانون را اجرا کنيم اما نه به شيوهاي که کينه را عميقتر و دامنگ ستردهتر کند. در همين فيلم، کارکترِ شهيد بروجردي ميگفت: با انقلاب فکر ميکرديم" زندان اوين خالي ميشود اما الان جا نداريم". حالا هم جا نداريم اما جادارد حکيمانه به ماجراها نگاه کنيم. نه تخمِ کينه بکاريم و نه زندان انباشته داشته باشيم. انقلابيترين رفتار هم همين است. برخورد و جنگ جاي خود، التزام به اخلاق و مديريت برخورد هم جاي خود. کشور را به حکمت ميتوان ساخت. راه ديگري ندارد....