موسسه فرهنگی و مطبوعاتی روزنامه جمهوری اسلامی

شماره 13273
بازگشت به حکمت حکمراني

 

بازخواني يک تجربه براي ايران

قادر باستاني تبريزي

 

ايران عزيز در ميان‌ طوفاني از مشکلات اقتصادي و تنگناهاي معيشتي ايستاده است. وضعيت کنوني، محصول انباشت خطاهاي راهبردي، تصميم‌هاي مقطعي و گسست‌هاي نهادي در سه دهه گذشته است و گذار از اين شرايط، تصميم‌هاي بزرگ، اجماع‌ ملي، اصلاح مسير و بازتعريف نسبت قدرت، عقلانيت و توسعه را مي‌طلبد. براي فهم امروز، گريزي از بازخواني يک تجربه تاريخي وجود ندارد.

با پايان جنگ هشت‌ساله، آيت‌الله هاشمي، دولت را در شرايطي به دست‌گرفت که انبوهي از مسئوليت‌هاي سنگين و هم‌زمان پيش‌رو بود. کشور در آن مقطع با کارخانه‌هاي فرسوده، انبارهاي خالي، بيکاري حدود 15 درصدي، ميليون‌ها آواره و 14 استان ويران روبه‌رو بود. آن هم درحالي که برآورد خسارت‌هاي جنگ به هزار ميليارد دلار مي‌رسيد و منابع مالي بسيار محدود بود. تأمين زيرساخت‌هايي چون آب، برق، گاز، راه، بنادر، صنايع، مخابرات و آموزش، همراه با مديريت بدهي خارجي 12 ميليارد دلاري، به‌روشني نشان مي‌داد که پايان جنگ، آغاز مرحله‌اي سرنوشت‌ساز از بازسازي و توسعه ملي است که مديريتي مقتدر، واقع‌بين و مرد ميدان مي‌طلبيد.

کابينه‌اي فراجناحي، غيرسياسي و کارآمد شکل گرفت؛ دولتي که در آن، رئيس‌جمهور واقعاً رئيس جمهوري بود و دولت، تنها مرجع تصميم‌سازي اجرايي کشور تلقي مي‌شد. نتيجه، شتاب کم‌نظير در عمران، صنعت، انرژي، حمل‌ونقل و احياي ظرفيت‌هاي توليدي بود. ادارات از رخوت درآمدند، کارخانه‌ها جان گرفتند و همه کشور کارگاه سازندگي شد. مهم‌تر از همه، اميد به آينده به جامعه بازگشت و دشمنان نظام در انزواي سياسي قرار گرفتند.

 به ‌تدريج جرياني در درون ساخت قدرت نضج گرفت که تلالو موفقيت‌هاي دولت را برنمي‌تابيد. آنان چنين مي‌پنداشتند که درخشش هاشمي، مجال ديده‌شدن ديگران را از ميان مي‌برد. اين جريان، با کارشکني، ايجاد دوقطبي‌هاي کاذب و مصادره مفاهيم ارزشي وارد ميدان شد. کابينه‌اي‌که هدفش بازسازي کشور و ارائه الگويي از دولت اسلامي کارآمد بود، دو پاره شد. استعفاي اجباري وزير ارشاد، نشانه‌اي زودهنگام از اين شکاف بود.

از يک‌سو، صنعت، تجارت و عمران با شتاب پيش مي‌رفتند و کشور تشنه سرمايه‌گذاري بود تا امور با سرعت سامان گيرد و ثمره دولت اسلامي در زندگي مردم ملموس شود. در سوي ديگر، مسيري شکل گرفت که هر روز زاويه خود را با دولت بيشتر مي‌کرد و درگير دغدغه‌هايي عمدتاً وهم‌آلود و غيرواقع‌بينانه بود. همين رويکرد، هرچند بي‌پايه و برآمده از توهم، توانست حرکت بخش مولد کشور را مختل کند.

در نتيجه اين دوگانگي‌ها، سياست تنش‌زدايي دولت دچار آسيب شد و پيامد آن در کاهش جذب سرمايه‌گذاري خارجي و دلسردي ايرانيان مقيم خارج از مشارکت اقتصادي در داخل کشور به‌روشني نمايان گشت. آسيبي که در دولت دوم هاشمي، ثمرات تلخ جريان پُرمدعا اما کم‌خاصيت را آشکارا به کشور تحميل کرد.

نقطه کانوني موفقيت دولت سازندگي، هماهنگي و تفاهم عميق ميان آيت‌الله خامنه‌اي و آيت‌الله هاشمي بود. رفاقت ديرينه، مبارزات مشترک در دوران ستمشاهي و همکاري صميمانه در دهه نخست انقلاب، اين دو شخصيت محوري را به يکديگر نزديک کرده بود. آنان در کنار بنيانگذار انقلاب، شانه‌به‌شانه کشور را از بحران‌هاي بزرگ عبور دادند و با همفکري و همراهي، تهديدها را به فرصت‌هايي تاريخي براي تقويت و تثبيت انقلاب تبديل کردند.

امام پيش از رحلت، دست اين دو يار ديرين را در دست يکديگر گذاشتند و سفارش کردند که از هم جدا نشوند تا انقلاب آسيبي نبيند. گذر زمان نشان داد که درايت، همدلي، يگانگي و اعتماد متقابل ميان اين دو ستون نظام اسلامي، ضامن استحکام جمهوري اسلامي بود و هر جا فاصله و شکافي پديد آمد، جز هزينه و آسيب نتيجه‌اي نداشت.

بسياري از تصميم‌هاي کليدي، از جمله ترکيب کابينه، با مشورت مستقيم رهبر انقلاب انجام شد و اين همدلي، موتور پيش‌برنده کشور بود. هرجا اين يگانگي تضعيف شد ـ يا تضعيف گردانده شد ـ هزينه‌ها خود را نشان داد. اختلاف‌نظرها، در ذات سياست، امري طبيعي است، اما تبديل آن به منازعه علني، آن هم ازسوي حلقه‌هايي که خود را مفسر انحصاري ديدگاه رهبري معرفي مي‌کردند، ضربه‌اي مضاعف به دولت و اعتماد عمومي زد. ماجراي تجمل‌گرايي، تهاجم فرهنگي، اسلامي‌سازي دانشگاه‌ها و عدالت اجتماعي، نمونه‌هايي است که نشان مي‌دهد چگونه يک بحث درست، با شيوه‌اي نادرست، به ضد خود تبديل شد و نه‌تنها کمکي به آرمان‌ها نکرد، بلکه بخش بزرگي از جامعه را از انقلاب دور ساخت.

اوج اين روند، در سال 1384 آشکار شد. زماني که ريل سياست، به نام عدالت و با شعارهاي پوپوليستي، تغيير يافت. هاشمي بصيرت داشت و بارها نسبت به خطرات اين تغيير ريل هشدار داد، اما کسي گوش شنوا نداشت. او آن‌قدر نگران بود که حاضر شد دوباره وارد صحنه شود، اما جناح چپ خطر را درک نکرد و پشت او قرار نگرفت، تا جايي که تشتت‌آرا، پيروزي احمدي‌نژاد را در دور دوم انتخابات رقم زد.

از آن پس، جريان ضدعقلانيت توسعه، همچون بيماري مزمن در پيکره نظام ريشه دواند و کشور را به مسير خودنابودگري کشاند. روشن نيست اين وضعيت حاصل نفوذ دشمن صهيونيستي بوده يا نتيجه جهالت و ناآگاهي، اما هرچه بود، امروز بيش از هر زمان آشکار شده که آن سياستمدار دورانديش درست مي‌گفت و راه درستي را نشان مي‌داد. اوضاع به جايي رسيد که حتي تحمل حضور و نقش‌آفريني او در صحنه سياسي نيز ممکن نشد.

از زمستان سرد 1395 که پيکر بي‌جان آن عالم مجاهد را از آب بيرون کشيدند تا به امروز، کشور روي آرامش به خود نديده است. فقدان استوانه انقلاب اسلامي، صحابي صالح و صابر و صادق امام راحل (قدس‌سره) و امين امت، ضربه بزرگي بر نظام اسلامي بود. اکنون دلسوزان نظام، به درستي از خطر وجودي براي جمهوري اسلامي سخن مي‌گويند، اما مدعياني‌که کشور را به اين نقطه رسانده‌اند، همچنان بر مسير خود اصرار دارند.

امروز بازگشت به راه هاشمي به معناي بازگشت به يک فرد نيست، بلکه بازگشت به عقلانيتي است که کار، گفت‌وگو، توسعه و وحدت در عين تفاوت را مي‌طلبد. ما هزينه باورنکردني دور شدن از اين مسير را داده‌ايم و ادامه راه خطا، هزينه‌اي به‌مراتب سنگين‌تر خواهد داشت. امروز بيش از هر زمان، کشور نيازمند شجاعت اصلاح مسير است، پيش از آنکه به ته دره‌اي برسد که برخي با اصرار در آن پيش مي‌روند و بازگشتي برايش نيست.