موسسه فرهنگی و مطبوعاتی روزنامه جمهوری اسلامی

شماره 13276
آیت‌الله هاشمی رفسنجانی برای مقام و منصب، اعتبار بود

 

متن سخنرانی مدیرمسئول روزنامه جمهوری اسلامی در شهرستان گلو‌گاه مازندران

 

بسم‌الله الرحمن الرحیم

قال ‌الله تبارک و تعالی فی‌ القرآن الکریم: «وَالَّذِينَ جَاهَدُواْ فِينَا لَنَهدِيَنَّهُم سُبُلَنَا وَ إِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحسِنِينَ.»

لازم است به شما برادران و خواهران عزیز اهل شهرستان گلوگاه عرض کنم بنده نیامده‌ام اینجا که منبر بروم. آمده‌ام با شما درددل کنم چون شما را اهل درد می‌دانم. با شما سابقه‌ حداقل چهل ساله دارم، به یاد دارم سفر شهید مظلوم آیت‌الله بهشتی به مازندران را که من آن سفر را برنامه‌ریزی می‌کردم و بنا بود ایشان از گرگان به ساری بروند و از ساری به چالوس برای چند سخنرانی و از آنجا به تهران. برنامه‌ای برای گلوگاه وجود نداشت. همین دوستان گلوگاهی که الآن و امروز این قبیل مجالس را ترتیب می‌دهند به من گفتند که از آقای بهشتی بخواهید به گلوگاه هم بیایند. من گفتم: این کار برای ایشان مشکل است چون باید به سخنرانی چالوس و ساری برسند و نمی‌توانند. این برادرها به من گفتند در وسط جاده دراز می‌کشیم، ماشین آقای بهشتی از روی ما رد شود و یا این که بیاید گلوگاه و ما ایشان را ببینیم و چند دقیقه‌ای برای ما صحبت کنند و آقای بهشتی قبول کردند و این خواسته انجام شد.

این یعنی عشق انقلابی به بزرگان انقلاب و کسانی که انقلاب مدیون و مرهون آن‌هاست. از آن زمان تا به حال همین روحیه در این برادران و شما عموم مردم گلوگاه وجود دارد و بیشتر هم شده است. عشق شما به آقای هاشمی رفسنجانی هم از همین جنس است، خالصانه برای خدا و در راه انقلاب و نظام جمهوری اسلامی و ملت سرفراز ایران. به همین دلیل با شما می‌شود درددل کرد. با شما می‌شود حرف‌هائی زد غیر از حرف‌هایی که در جاهای دیگر زده می‌شود.

مقدمتاً برای این که برسم به نکاتی در مورد آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، این نکته را عرض می‌کنم که انسان‌ها وقتی به مقام می‌رسند از یک نظر به دو دسته تقسیم می‌شوند. تقسیمات مختلفی وجود دارد، ولی یکی از این تقسیمات این است عده‌ای هستند که مقام و منصب آنها را بالا می‌برد، برای آنها زینت است و آنها کیف می‌کنند و افتخار می‌کنند که این مقام و منصب نصیب آنها شده است و حتی بعضی از آنها کارهای زیادی می‌کنند، پارتی‌بازی‌، این و آن را دیدن، پول خرج کردن، وعده دادن، برای اینکه به آن مقام و منصب برسند. این افراد وقتی به مقام و منصب می‌رسند و به مسئولیت می‌رسند به اندازه‌ی یک گردوی پوچ و توخالی که مغزی ندارد هم نمی‌ارزند. برای اینکه اگر کسی منصب و مقام را دوست داشته باشد، کار کردن برای مردم را دوست ندارد. اما کسانی هم هستند که به مقام و منصب اگر برسند به آن مقام و منصب زینت می‌بخشند. مقام و منصب به آنها زینت و اعتبار و ارزش نمی‌دهد. این افراد مقهور مقام و منصب نمی‌شوند، مقام و منصب مقهور آنها می‌شود. دسته اول وقتی بروند در اتاق ریاست، اگر کسی چشم دل داشته باشد و وارد آن اتاق شود، می‌بیند که صندلی بر او سوار است و او بر صندلی ننشسته است. این ظاهر است که او روی صندلی است، اما در واقع صندلی بر گُرده او سوار است. اما دسته دوم یعنی کسانی که به منصب و مقام اعتبار می‌بخشند و خود زینت مقام و منصب هستند این افراد بر میز و صندلی سوارند و میز و صندلی بر آنها سوار نیست. شهید مظلوم آیت‌الله بهشتی از این قبیل افراد بود. ایشان وقتی رئیس قوه قضائیه بود یک سفری کرد به استان اصفهان وقتی وارد نجف‌آباد شد، امام جمعه‌ آن زمان نجف‌آباد که مرد بزرگ و درس‌خوانده‌ای بود، خیرمقدم گفت و سخنرانی کرد گفت که اگر من می‌گویم آیت‌الله بهشتی رئیس دیوان عالی کشور، منظورم این نیست که رئیس دیوان عالی کشور برای شما اعتبار است شما به ریاست دیوان عالی کشور اعتبار دادید وقتی شما رئیس دیوان عالی کشور باشید این جا اعتبار پیدا می‌کند. حرف درستی بود. خیلی حرف صحیحی بود. کسی که آقای بهشتی را می‌شناخت می‌دانست هیچ چیز برای آقای بهشتی اعتبار‌آور نبود، او برای همه چیز اعتبارآور بود.

فرد دیگری که در این نظام و در این دوره می‌شناسم آیت‌الله هاشمی رفسنجانی است که چنین بود. از افرادی بود که هرگز هیچ یک از مناصبی که داشت برای او اعتبار محسوب نمی‌شد، بلکه او برای آن مناصب اعتبار بود و زینت‌بخش آن مناصب بود. عضو شورای انقلاب بود، به شورای انقلاب اعتبار داد، در وزارت کشور مدتی کار کرد به وزیر کشور و وزارت کشور اعتبار داد. رئیس مجلس شورای اسلامی در دوره‌ اول و دوم بود، به مجلس شورای اسلامی اعتبار داد. رئیس مجلس خبرگان بود، به مجلس خبرگان اعتبار داد. در دوره‌هایی هم معاون و قائم مقام رئیس مجلس خبرگان بود، آن زمانی که آیت‌الله مشکینی(ره) رئیس مجلس خبرگان بودند، ولی ما می‌دیدیم و می‌دانستیم که اداره‌کننده‌ی مجلس خبرگان آقای هاشمی رفسنجانی بود.آقای مشکینی مرد بزرگی بود، مرد مُلایی بود، مرد باتقوایی بود، مرد ساده‌زیستی بود، و ما به ایشان ارادت زیادی داشتیم اما مدیر مجلس خبرگان رهبری در همان دورانی که ایشان رئیس بودند، آقای هاشمی رفسنجانی بود. سِمَت ایشان معاون بود، ولی مدیر بودند. کمااینکه در مجلس خبرگان قانون اساسی مرحوم آیت‌الله منتظری رئیس مجلس بود، اما مدیر مجلس خبرگان قانون اساسی آیت‌الله بهشتی بود. این را همه می‌دانند. و اتفاقاً از همان جا بود که منافقین علیه ایشان اقدام به تبلیغات و سمپاشی کردند و آن کارهایی را کردند که بسیاری از مردم فریب آنها را خوردند و وقتی آقای بهشتی به شهادت رسید، بر سر  خودشان زدند و ابراز پشیمانی کردند، چون بزرگ بود، چون مدیر بود، چون شجاع بود، چون مدبر بود، منافقین حسادت کردند. شاید شما این را نمی‌دانید ولی من از خود آقای بهشتی شنیدم که آقای بهشتی می‌گفتند سران منافقین آمدند در منزل من با من صحبت کردند، گفتند که این آقای خمینی که الآن رهبر است، پیر شده به درد رهبری نمی‌خورد، شما هم خودتان و مدیریت شما و قیافه شما و همه چیز شما به رهبری می‌خورد، ما حاضریم به شما کمک کنیم او را کنار بگذارید و شما بشوید رهبر. این را خود آقای بهشتی به من گفتند که من به آنها گفتم: برو این دام بر مرغی دگر نه، که عنقا را بلند است آشیانه. این شعر را ایشان نخواندند ولی حرفی زدند که معنی آن همین بود. از امام تعریف کردند و گفتند من مرید امام هستم و من شاگرد امام هستم. امام مُراد ماست و رهبر این انقلاب است. امام محبوب این ملت است، امام حاکم بر قلب‌های مردم این کشور است، شما چطور چنین درخواستی از من دارید؟ کثیف‌ترین درخواست هست، و ردشان کردند و بعد از این بود که منافقین به فکر ترور آقای بهشتی افتادند. ما، در حزب جمهوری اسلامی همان زمان نقشه ترور آقای بهشتی را که از خانه تیمی آنها به دست آمد، کروکی منزل آقای بهشتی و طرحی که داشتند برای ترور ایشان را به دست آوردیم. قضای الهی این بود که یک جور دیگری هم عمل کردند و آقای بهشتی را در حزب جمهوری اسلامی در هفتم تیر 1360 به همراه 72 تن به شهادت رساندند که بنده در آنجا بودم، مجروح شدم اما رفیق نیمه‌راه بودم و توفیق همراهی با آقای بهشتی را نداشتم. آقای بهشتی زینت بود برای آن سمت‌ها، در مجلس خبرگان قانون اساسی، مدیریت با آقای بهشتی بود. فیلم مجلس خبرگان قانون اساسی را وقتی می‌گذراند می‌بینید که بسم‌الله الرحمن الرحیم را آقای منتظری می‌گفتند و جلسه را شروع می‌کردند و سپس جلسه را می‌سپردند به آقای بهشتی و ایشان جلسه را اداره می‌کردند. این مدیریت و این بی‌اعتنایی به این سِمَت یعنی این که این شخص زینت است و اعتبار است برای این سِمَت. آقای هاشمی رفسنجانی هم در مجلس شورای اسلامی، مجلس خبرگان و در ریاست جمهوری اینگونه بود.

آقای هاشمی وقتی رئیس‌جمهور شد چنان کار کرد که زینت‌بخش ریاست ‌جمهوری بود. بعد از تمام شدن ریاست ‌جمهوری آقای هاشمی، روزی خدمت مرحوم آیت‌الله فاضل لنکرانی بودم. من از شاگردان ایشان بودم در قبل از انقلاب، و خارج فقه و اصول را نزد ایشان خوانده بودم. روابط خوب و گرمی با ایشان داشتم و چون ایشان می‌دانست با آقای هاشمی مرتبط هستم گفت: من درباره‌ آقای هاشمی یک چیزی بگویم آقای مهاجری. گفتم بفرمایید. گفت آقای هاشمی رفسنجانی کسی است که درباره او باید این جمله را که قبلاً در مورد بعضی از مراجع نجف گفته شده بود بگوئیم که «قدانسی من قبله واتعب من بعده» یعنی او کاری کرده که قبلی‌ها را به فراموشی سپرده. از بس که کار درخشان و بزرگی کرد و بعدی‌های او هرکس رئیس‌جمهور بشود نمی‌توانند کاری کنند که سری در میان سرها داشته باشند. چون آقای هاشمی رفسنجانی کار فوق‌العاده کرد. «قد انسی من قبله واتعب من بعده». این هم یعنی این که آقای هاشمی رفسنجانی زینت بود برای ریاست جمهوری و ریاست جمهوری برای او چیزی نبود. اصلاً آقای هاشمی رفسنجانی جزء کسانی بود که این نظام و انقلاب را به اینجا رسانده بود و چیزهایی از قبیل ریاست مجلس و ریاست جمهوری و امثال اینها از اجزاء نظام بودند که او بوجود آورده بود و در به وجود آوردن آن شریک بود. بعد هم که رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام شد همینطور. رئیس مجلس خبرگان که شد حسودان حسادت کردند. بزرگی آقای هاشمی کاری کرد که آنها احساس تنگی جا کردند. دفعه بعد برنامه‌ریزی کردند که نشود و وقتی هم که در صدر لیست خبرگان قرار گرفت در سال 94 همین سال گذشته و بالاترین رأی خبرگان را در طول تاریخ خبرگان آورد، باز هم برنامه‌ریزی کردند که او رئیس نشود و کسی رئیس شود که در آخر لیست هست. مردم خنده‌شان گرفت. من اینها را برای این گفتم که به شما عرض کنم که این تعریف‌هائی هم که این روزها از آقای هاشمی رفسنجانی می‌کنند، آقای هاشمی نیازی به این تعریف‌ها ندارد، او بالاتر از این تعریف‌هاست. تلویزیون هم خود را بکُشد هرچه که می‌تواند بگوید، حالا یا خودش یا از قول این و آن، رادیو هم همینطور. روزی نامه‌هائی که تا دیروز فحش می‌دادند به آقای هاشمی رفسنجانی امروز مدح ایشان را بکنند، چیزی به آقای هاشمی اضافه نمی‌شود. او خیلی فراتر از این حرف‌هاست. احتیاجی هم به این حرف‌ها ندارد. بعضی‌ها را گفتم که می‌گویند: آقای هاشمی رفسنجانی مُدرس زمان است، بعضی‌ها گفتند امیرکبیر زمان است، بعضی‌ها گفتند تلفیقی از مُدرس و امیرکبیر است یعنی امیرکبیر و مدرس را کنار هم بگذارید تازه می‌شود آقای هاشمی. بنده می‌خواهم عرض کنم صد پله از این تلفیق هم بالاتر بود و دلیل دارم. من اهل تعریف و تمجید بیجا نیستم، من با خود آقای هاشمی رفسنجانی هم گاهی وقت‌ها که مطلبی داشتم و مطلب ایشان را قبول نداشتم، بحث می‌کردم و به ایشان می‌گفتم که آقا این درست نیست، تعارف نداشتم. ارادتم به ایشان هم سر جای خودش بود. بنابراین من اهل تملق و چاپلوسی نیستم، اگر هم باشم که الآن دیگر آقای هاشمی نیست! این چیزها به چه دردی می‌خورد؟ یک وقتی باشد که طرف در حضور خودش بگوید، یا یک جایی بگوید که طرف بشنود و یک بارک‌الله بگوید بگید و یا کاری برای آدم بکند بله، ولی الآن که دیگر نیست چه کاری برای من می‌کند؟ من چه طمعی باید داشته باشم؟ بنابراین از روی عقیده می‌گویم که مُدرس و امیرکبیر را هم که کنار هم بگذارید هاشمی رفسنجانی نمی‌شود. دلیل دارم. دلیل من این است که مُدرس در چارچوب رژیم شاهنشاهی مبارزه کرد خیلی هم زحمت کشید، امام هم از او خیلی تعریف کرد. این جمله بزرگ مدرس هم برای ما باقی ماند که «دیانت ما عین سیاست ماست و سیاست ما عین دیانت ماست» و ما از او خیلی بهره بردیم و خیلی استفاده کردیم و خود من از ارادتمندان مدرس هستم، هر وقت که مشهد می‌روم اگر فرصتی داشته باشم به کاشمر می‌روم. سه یا چهار ساعت راه است، می‌روم برای زیارت مدرس فقط. و خدا رحمت کند مرحوم آیت‌الله طبسی را که مقبره خوبی هم برای ایشان ساختند که روح آدم آنجا تازه می‌شود. ولی مدرس نتوانست کاری به پیش ببرد. رضاخان مدرس را تبعید کرد به خواف، نزدیک مرز افغانستان در میان اهل‌سنت، برای اینکه مدرس تنها شود و احساس غربت کند و دق کند و بمیرد. اهل سنت جمع شدند دور مدرس، او شد شمع محفل علمای اهل سنت خواف. خبر به رضاشاه رسید، رضاشاه از آنجا او را تبعید کرد به کاشمر و محصورش کرد و در دی‌ماه 1316 در یک روز ماه مبارک رمضان 2 نفر از شهربانی مشهد فرستاد قبل از افطار با دهان روزه مدرس را با چایی مسموم شهید کردند و آنجا در کنار شهر کاشمر هم دیده بودم آنجا را، بعد از انقلاب مرحوم آیت‌الله طبسی(ره) آنجا را آباد کرد و مقبره باشکوهی ساخت. این را هم درباره آقای طبسی بگویم که خیلی‌ها به او ظلم کردند و خیلی حرف‌ها زدند. آقای طبسی ده درصد حق‌التولیت آستان قدس رضوی حق‌شان بود، ده درصدش را خودشان به من گفتند، حدود یک ماه یا دو ماه قبل از فوت‌شان، من با ایشان بودم در آستان قدس رضوی، یک ساعت و نیم با هم صحبت کردیم، خودشان به من گفتند: حق‌التولیه سالانه من بالای 50 میلیارد تومان می‌شود. اما ایشان یک قران از این پول را برای خودش خرج نکرد، با این پول هویزه را ساخت، با این پول مقبره مدرس را ساخت، با این پول کتابخانه آستان قدس را ساخت، با این پول دانشگاه رضوی را ساخت، حتی خانه‌ پدری خودش را هم در مشهد وقف کرد و حسینیه ساخت و من در همان حسینیه در حضور خود ایشان در مورد شهدای ترور سخنرانی کردم. با این حال، این افراد در مورد آقای طبسی چه چیزها که نگفتند و این که جواب خدا را چه باید بدهند من نمی‌دانم.

این مطلب را عرض کردم برای اینکه بگویم که آیت‌الله هاشمی رفسنجانی خیلی بزرگتر از این حرف‌ها بود که بخواهیم او را با مُدرس یا با امیرکبیر مقایسه کنیم. آقای هاشمی آمد انقلاب کرد، یک پای انقلاب بود، کنار امام بود، موفق شد با امام و با شما مردم رژیم ستم‌شاهی را از بین ببرد، نظام جمهوری اسلامی را بنیان‌گذاری کند، قوانین این نظام، زمانی که آقای هاشمی وقتی رئیس مجلس بود تدوین شد، مجلس خبرگان را هدایت کرد، رئیس جمهوری کشور شد، در 8 سال مملکت را ساخت، این‌ها خیلی کارهای بزرگی هستند که دیگران موفق نشدند انجام بدهند.

امیرکبیر هم مرد بزرگی بود، خیلی خدمت کرد، دارالفنون ساخت، مملکت را آباد کرد و خیلی کارهای دیگر کرد، اما یک کار آقای هاشمی رفسنجانی را که ترمیم خرابی‌های جنگ بود اگر با همه کارهای امیرکبیر مقایسه بکنیم، باز کار آقای هاشمی رفسنجانی بالاتر بود به اضافه این که علاوه بر این آقای هاشمی رفسنجانی از نظر فکری و از نظر نگاه به مسائل سیاسی، از نظر انقلابی، از نظر علمی کارهای بزرگی کرد که ناشناخته است. من تنها یک گوشه‌ای را برای شما می‌گویم. تلفیق مدرس و امیرکبیر قابل مقایسه با آقای هاشمی رفسنجانی نیست و اگر می‌گویند تلفیق، تلفیق هم کم است و او از اینها خیلی بالاتر است.

حالا ما چقدر قدر آقای هاشمی رفسنجانی را دانستیم؟ این که گفتم یک اشاره بکنم اجازه بدهید همین جا بگویم. آقای هاشمی رفسنجانی مجتهد بود، شاگرد امام بود، با فقه خودش قوانین این مملکت را تدوین کرد. با فقه خودش حتی منابع قانون اساسی را به کمک آقای بهشتی و دیگران تدوین کرد. اینها همه تراوشات فقهی ذهن آقای هاشمی رفسنجانی است. این مربوط به فقه. خیلی‌ها نمی‌دانند که آقای هاشمی رفسنجانی تفسیر دارد تفسیر راهنما 21 جلد، فرهنگ قرآن 32 جلد. این را نمی‌دانند. آنهایی هم که می‌دانند، شاید خیلی از آنها نمی‌دانند آقای هاشمی رفسنجانی این تفسیر را در زندان نوشت، در زندان شاه. با محدودیت، بدون منبع، بدون مأخذ این‌ها را نوشت که بعد از انقلاب گذاشت در اختیار فضلای حوزه علمیه قم و آن‌ها تدوین کردند، چون ایشان وقت این کار را نداشت.

در مجلس بود، در جنگ بود، در جاهای دیگر بود، وقت نداشت برای این کارها، آن‌ها تدوین کردند و این 21 جلد و 32 جلد را منتشر کردند که الآن افتخار تفاسیر زمان ماست. و آن‌ها که این تفسیر را دیده‌اند می‌دانند که چقدر ابتکاری و ارزشمند و واقعاً راهنماست در آن بخش مربوط به علم کلام و معارف. شما خبر داشتید که آقای هاشمی رفسنجانی در زندان شاه کتاب نوشته است به اسم «مکتب‌ها و ارزش‌ها» که ماتریالیسم و کمونیسم را نقد کرد و بعد از انقلاب چاپ شد؟ و همین سال گذشته بنده همین کتاب را با پاورقی و تنظیم و مقدمه‌ای که خودم نوشتم و ایشان هم مقدمه‌ای جدید نوشتند دوباره چاپ کردیم. این را خبر داشتید؟ خیلی‌ها این را خبر ندارند. از هند یکی از دانشگاه‌های معتبر هند، رئیس آنجا آمد پیش من گفت: ما در آنجا از آقای بهشتی و مطهری مطالبی مربوط به کلام جدید داریم، اما علم کلام جدید را می‌خواهیم از آقای هاشمی رفسنجانی هم داشته باشیم. شما به ما کمک کنید. من یکی از کتاب‌های آقای هاشمی رفسنجانی را که در همین زمینه علم کلام بود دادم به آنها. این آقا رفت و من به آقای هاشمی گفتم. آقای هاشمی گفتند که یک چیز دیگری هم هست که شاید به درد آنها بیشتر بخورد. گفتم چی؟ گفتند: کتاب «مکتب‌ها و ارزش‌ها». یک نسخه از این کتاب باقی‌مانده بود در منزل، ایشان آوردند به من دادند، که این کارها را روی کتاب انجام دادیم و تجدید چاپ کردیم و فرستادم برای هند، دانشگاه علیگر هند – آن آقا وقتی این کتاب را دید تشکر فراوان کرد که آقا این زنده کرد ما را و علم کلام جدید ما تکمیل شد. این چیزها را در مورد آقای هاشمی نگفتند. شخصیت سیاسی آقای هاشمی در دنیا جوری مطرح بود که در اینجا مطرح نبود. بگویم به شما، درددلی که گفتم، یکی همین است. بگویم به شما مردم عزیز گلوگاه که در 8 سال ریاست جمهوری آن آقایی که می‌گفت قطعنامه‌ها کاغذپاره‌ای بیش نیست، آقای هاشمی رفسنجانی ممنوع‌الملاقات خارجی بود. به وزارت خارجه دستور داده بود کسانی که از خارج به ایران می‌آیند با آقای هاشمی حق ندارند ملاقات کنند. همه می‌خواستند با آقای هاشمی دیدار کنند، می‌شناختند آقای هاشمی را، الآن می‌بینید چه غوغایی در دنیا شده همه پیام دادند و اظهار تأسف کردند تمام سران دنیا.

آقای هاشمی را اینها از پدر و مادر خودشان بیشتر می‌شناختند. و لذا هر کدام که به اینجا می‌آمدند می‌گفتند ما می‌خواهیم با آقای هاشمی ملاقات کنیم، از همانجا پیغام می‌دادند که می‌خواهیم ملاقات کنیم. اینجا آن آقا دستور داده بود به وزارت خارجه که ممنوع‌الملاقات است و اجازه ندهید. حالا متاسفانه وزیر خارجه‌اش اهل همین منطقه بود، کسی که زیر پر و بال آقای هاشمی هم بزرگ شده بود، و هرچه داشت هم از آقای هاشمی بود، ولی دستور آن آقا را هم عملی کرده بود. خیلی وقاحت می‌خواهد یک کسی که اصلاً در ایجاد انقلاب سهیم است، در ایجاد نظام سهیم است، در رسیدن شما به این مناصب سهیم است، دیگران اصرار می‌کنند که می‌خواهیم او را ببینیم و شما نمی‌گذارید. آقای رئیس‌جمهور الجزایر آمده بود اینجا گفته بود می‌خواهم با آقای هاشمی دیدار کنم، اینها گفته بودند که آقای هاشمی نیست، دروغ به او گفته بودند. بعد از یک طریق با دفتر آقای هاشمی خارج از کانال وزارت خارجه تماس گرفته بودند. آقای هاشمی گفته بودند بیا. وقتی خواسته بود پیش آقای هاشمی برود، گفتند که آقای هاشمی نیست و الآن پیغام داده که من نیستم و شما نیایید. باز دوباره تماس گرفته بود و گفته بودند بیا! با یک ساعت تاخیر بعد از آنکه معطلش کردند بالاخره آمد پیش آقای هاشمی و این قضیه را هم گفت که آقای هاشمی گفته بود «عیبی ندارد.»

من با آقای هاشمی مسافرت کرده‌ام. در سفرهای خارجی خیلی با ایشان بوده‌ام. یکی از این سفرهای خارجی سفر عمره بود. زمان امیرعبدالله، پادشاه قبلی عربستان. وقتی به دفتر امیرعبدالله رفتیم برای دیدن او، اول حرفی که زد این بود که این وَلَد کیست که شما او را رئیس‌جمهور کرده‌اید؟ و رئیس‌جمهور شما شده است؟ یعنی آدمی که قد و قواره او به رئیس‌جمهوری نمی‌خورد، چرا این را رئیس‌جمهورش کردید؟ این کسی بود که با تمام وجود علیه آقای هاشمی کار کرده بود و هرچه می‌توانست علیه آقای هاشمی حرف زده بود، هر بلایی که می‌توانست سر آقای هاشمی درآورده بود، آقای هاشمی خوب بود که چه کار کند؟ من بودم، این حضور من، این شهود من، من شهادت می‌دهم آنچه را که دیدم، آنچه را که شنیدم، برادران و خواهران، آقای هاشمی رفسنجانی گفتند: ما قانون اساسی داریم. در کشور رهبر داریم و آنها کار خودشان را می‌کنند. یعنی اجازه نداد به یک بیگانه که در مورد کشور ما این‌گونه صحبت بکند، اجازه نداد اصلاً این بحث ادامه پیدا بکند.

شاه عبدالله، در همان سفر به آقای هاشمی رفسنجانی گفت: من از طرف عربستان و شما از طرف ایران با هم بنشینیم، هر وقت و هر مطلبی پیش آمد بین دو کشور حل بکنیم تا بین ما مشکل وجود نداشته باشد. آقای هاشمی هم ما همراهان را جمع کردند در آن اتاق خودشان بعد از این دیدار و گفتند: این آقای پادشاه عربستان یک چنین حرفی زده است حالا ما چه کنیم؟ بعد از مشورت‌ها، البته آقای هاشمی در جواب به آن آقا گفته بود که من حرفی ندارم ولی خوب، این را باید در تهران مطرح کنیم و آنجا تصمیم بگیرند. گفته بودند: باشد شما تصمیم بگیرید. اگر این کار صورت می‌گرفت بین ایران و عربستان مشکلی بوجود نمی‌آمد و خیلی به نفع بود و نفع آن هم را هم برای شما می‌گویم. قرار بر این شد که ایشان در تهران صحبت بکنند، یک هفته بعد از برگشتن ما به تهران من پرسیدم که آقا چه شد؟ گفتند: من مطرح کردم ولی گفتند کشور دولت دارد و این کارها مربوط به دولت است. یعنی به شما ربطی ندارد و بروید دنبال کارتان! بعد آقای هاشمی به من گفتند حالا جواب آن همه خسران را که ممکن است در اثر این ماجرا پیش بیاید چه کسی باید بدهد؟ آن که گفتم به شما می‌گویم این است که من با آیت‌الله سیستانی در نجف دیدار کردم، با پسر ایشان هم دیدار داشتم، پسر ایشان هم یک مرد مجتهد و خوش‌فکری هست. آقای سیدمحمدرضا سیستانی. آن دیدارم با آقای سیستانی را به صورت کتاب منتشر کردم و البته دیدارهای دیگری هم بود، در یکی از این دیدارها ایشان گفتند و آقازاده ایشان هم جداگانه به من گفتند که بگویید به مسئولین که اگر ایران و عربستان با هم‌دیگر رفاقت داشته باشند، تیره نباشد روابط آنها، مطمئن باشید که ما در عراق، شیعیان در خلیج فارس، در پاکستان، در ایران، و در هر جای دنیا راحت و در امان خواهند بود. ولی اگر با عربستان دعوا داشته باشیم فشارش به همة ما وارد خواهد شد و همه ضرر خواهیم کرد. حرف درستی هم بود. البته بنده نمی‌خواهم بگویم که اگر عربستان بلا سر ما بیاورد، ما تسلیم او باشیم، خیر! ولی کاری نکنیم که به اینجا برسد. اگر به ما اهانت کنند، اگر در منا آن کار را انجام بدهند – که البته این مال دارودسته جدید حکومت عربستان است – قطعاً ما باید در مقابل آنها بایستیم و اجازه ندهیم اهانت کنند به ما. این سر جای خودش محفوظ است، ما جزء انقلابیون کشور هستیم و جزء آدم‌های تسلیم‌پذیر نیستیم. در مقابل هر کس که بخواهد به کشور ما نگاه چپ کند، ما باید مقابله کنیم و بایستیم و تودهنی بزنیم. این سر جای خودش محفوظ است. اما تنش‌زایی چرا؟ چرا چنین کنیم؟ همین آقا رئیس‌جمهور خودمان الآن آقای روحانی، خوب ایشان رفیق من هست. هم‌سن هستیم و با هم درس خواندیم. در یک مدرسه در قم بودیم و هم‌دوره بودیم. ایشان به بنده گفتند همین یکی دو ماه پیش بود، یک جلسه‌ای داشتیم دو به دو و به مدت یک ساعت و نیم. تمام که شد ایستادیم تا خداحافظی کنیم، دست به هم که دادیم، گفت: آقای مهاجری من و شما یک پیوندی با هم داریم خیلی ممتاز و آن این است که ما دو تا مُراد مشترک داریم. یکی آقای بهشتی بود که از دنیا رفت و شهید شد و دیگری آقای هاشمی رفسنجانی است. او کیست؟ ایشان رئیس‌جمهور این کشور است. رئیس‌جمهوری هم هست که خدمات بزرگی همین الآن تا به اینجا برای ما کرده. برخلاف حرف‌هایی که می‌زنند و ظاهراً قرار هست که مظلوم سوم هم آقای روحانی باشد. برخلاف حرف‌هایی که می‌زنند و برخلاف تبلیغاتی که می‌کنند، برخلاف دروغ‌هایی که می‌گویند، برخلاف حرف‌هایی که علیه برجام می‌زنند، و علیه اقتصاد می‌زنند، این آقا کارهای بزرگی برای این کشور کرده است. این آدم به عنوان نفر دوم رسمی کشور به من می‌گوید که آقای هاشمی رفسنجانی مُراد مشترک من و شماست. یعنی آقای هاشمی مُراد اوست. دیدید بعد از رحلت آقای هاشمی رفسنجانی چه کرد و چه چیزهایی نوشت و چه بیانیه‌ای داد. آن تعبیراتی که همین جا خوانده شد درباره آقای هاشمی از قلم آقای روحانی رئیس ‌جمهور محترم، دقیق و بجا بود. و از منشاء قلبی او با علم و اطلاع از کارهایی که آقای هاشمی کرده ناشی شده بود. این را هم بگویم که همین آقای روحانی حدود 9 ماه بعد از رئیس‌جمهور شدنشان به من گفت: باز هم دو به دو بودیم در دفتر کار ایشان، گفت: آقای مهاجری من قبل از این که رئیس ‌جمهور شوم می‌دانستم که این 8 سال ریاست جمهوری قبلی (احمدی‌نژاد) بلا به سر کشور آورده، اما نمی‌دانستم که چقدر؟ گفتم: چقدر؟ گفت: وقتی الآن بعد از این 9 ماه من اوضاع را بررسی کردم و آمارها را گرفتم، اطلاعات گرفتم و مسلط شدم بر اوضاع، به این نتیجه رسیدم که 3 برابر 8 سال جنگ تحمیلی و لطمه‌ای که 8 سال جنگ تحمیلی به این کشور زده، 3 برابر این لطمه این 8 سال ریاست‌جمهوری این آقا به این کشور لطمه زده است. آقای روحانی اطلاعات جنگ و اطلاعات کشور را خوب دارد. او گفت: آن 8 سال ریاست جمهوری، 3 برابر 8 سال جنگ تحمیلی به این مملکت لطمه وارد کرد. همین آدم‌ها در مورد آقای هاشمی رفسنجانی چه کردند؟ چه گفتند؟ چه تهمت‌ها زدند و چه دروغ‌ها گفتند و آقای هاشمی رفسنجانی هم در برابر همه این ظلم‌ها تحمل کردند. الآن یک چیز دیگری مهم است. این‌ها درددل است و باید درددل بکنیم و این‌ها را هم بگوئیم و آگاه باشیم. آنچه الآن مهم است، این است که ما در نوبتیم. چند تای دیگر هم در نوبت داریم. کسانی که همین الآن به آنها ظلم می‌شود و در آینده هم خواهد شد. برای چه یک انسانی که به این مملکت خدمت کرده، از بیت پاکی هم هست باید ممنوع‌التصویر و ممنوع‌الخبر باشد. مگر چه کرده است؟

برای چه بعضی‌ها باید از آزادی محروم باشند؟ مگر چه کرده‌اند؟ چرا باید در این کشور مردم نتوانند سهم خودشان را از رسانه‌ها بگیرند؟ از رسانه ملی بگیرند و حرف آنها زده بشود؟

وقتی نمی‌گذارید، مردم حرفشان را در تشییع‌ جنازه می‌زنند. یک عده‌ای آمده بودند و شعارهای انحرافی می‌دادند، اینها درست نقطه مقابل جواب می‌دادند. من حالا آن‌ها را نمی‌گویم ولی بودم و دیدم که چه گفتند. یک فردی بعد از این ماجرا آمد پیش من و گفت: چرا این چیزها را گفتند؟ گفتم: این معلول است، بروید به دنبال علت آن باشید. گفت: علت آن چیست؟ گفتم: علت آن اینست که نمی‌گذارند مردم حرف خود را بزنند، نمی‌گذارند آدم‌های درست‌کار، انقلابی و حسابی مطرح بشوند در جامعه. وقتی اینطور بشود همین است مسئله. والله به نفع نظام و مملکت و رهبر و انقلاب و ملت و کشور است که حرف‌ها زده بشود. به نفع همه است که مطرح بشوند آدم‌ها. به نفع همه است که هرچه درباره این و آن داریم بگوئیم و مردم قضاوت بکنند. چرا یک طرفه می‌روید؟ چرا اجازه نمی‌دهید مردم حرف خودشان را بزنند؟ چرا حتی اجازه نمی‌دهید مردم مراسم برای شهدای خودشان برگزار بکنند؟ چرا شما باید برگزار کنید؟ الآن این مراسم مردمی است. امروز در ساری که من صحبت می‌کردم مردمی بود. دیروز در بوشهر که بنده صحبت کردم مردمی بود. بنده صحبت کردم. ببینید چه جمعیتی با عشق، با علاقه، با جان و دل حاضر می‌شوند. این به نفع مملکت هست. این به نفع نظام است. تقویت نظام و انقلاب و رهبری است. چرا باید این آدم محروم باشد از مطرح شدن؟ می‌دانید نتیجه این محروم بودن چیست؟ اینست که وقتی خبر فوتش پخش می‌شود یک ایران یک جا به پا می‌خیزد. یک ایران یک جا گریه می‌کند. یک ایران یک جا برایش مجالس ترحیم می‌گذارند. نه فقط ایران، بلکه دنیا تکان می‌خورد. و البته نتیجه کارهای آقای هاشمی رفسنجانی همین بود و آیه‌ای که اول صحبتم خواندم این است که «وَالَّذِينَ جَاهَدُواْ فِينَا لَنَهدِيَنَّهُم سُبُلَنَا وَ إِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحسِنِينَ». کسی که در راه خدا جهاد کند، خدا هم راه را نشان می‌دهد و خدا با اوست. چون نیکوکار و درستکار است. دیدید خدا چگونه با آقای هاشمی رفسنجانی هست؟ دیدید چه جوری تودهنی زد به مخالفین؟ دیدید چگونه فضای کشور را باز کرد؟ این کار خدا بود خدا وعده داده و فرموده: «إِنَّ اللهَ يُدَافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا». کسانی که به خدا ایمان داشته باشند و برای خدا کار بکنند خدا از آنان دفاع می‌کند.

این خیلی حرف بزرگ و وعده بزرگی است. ولی خدا به این وعده عمل کرد. این که دیگر تحلیل نیست، این که دیگر از این حرف‌های وعده‌ای نیست. این چیزی است که شما در این روزها دیدید. از شب دوشنبه و از روز دوشنبه، روز سه‌شنبه تا امروز پنج‌شنبه – دیدید چه اتفاقاتی در این کشور افتاد. من روز دوشنبه، صبح زود رفتم جماران و تا نزدیکی‌های ظهر آنجا بودم. در حسینیه جماران، جای شما خالی بود. ببینید چه غوغایی بود! چه کسانی می‌آمدند و چه خبر بود! و چه گریه‌ای می‌کردند برای آقای هاشمی! گریه‌ای که خیلی‌ها برای پدر و مادر خود نمی‌کنند. برای چه کسی؟ برای کسی که این همه مدت نمی‌گذاشتند مطرح باشد. و من در همین جا باید تشکر کنم از مردم مازندران. افتخار خود من هم اینست که مازندرانی هستم. افتخار من است که این مردم پیوند عمیق‌تری نسبت به مردم دیگر استان‌ها با آقای هاشمی رفسنجانی دارند. و به شما بگویم که آقای هاشمی رفسنجانی هم به مردم این استان خیلی علاقه داشتند. علاقه‌ای ویژه. این کارهایی که این روزها برای آقای هاشمی صورت می‌گیرد کارهای خیلی جالبی است شام می‌دهند. مردم خرج می‌کنند، این کارها را برای امام حسین(ع) می‌کنند و برای آقای هاشمی هم انجام می‌دهند. چرا؟ برای اینکه وَالَّذِينَ جَاهَدُواْ فِينَا لَنَهدِيَنَّهُم سُبُلَنَا وَ إِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحسِنِينَ تحقق این کلام الهی است.

آقای هاشمی با تمام وجود برای خدا کار کرد، برای من و شما کار کرد و برای خودش کاری نکرد. از خودش گذشت. پارسال در یکی از مقاطع خیلی سخت و تند که بمباران شدید تبلیغاتی علیه آقای هاشمی بود، من رفتم و گفتم: آقا این روزها خیلی سخت است و خیلی به شما فشار وارد می‌شود، وضع حالتان چطور است؟ خندید و گفت: مزه‌اش به همین است. تا این چیزها نباشد که زندگی مزه ندارد! چند سال پیش در مجلس قبلی یک بساطی یک نماینده راه انداخت و عده‌ای هم به دنبالش بیرون خیلی کار کردند و چند ماه کار کردند که اسنادی جور کنند علیه آقای هاشمی رفسنجانی، نتوانستند و دروغ‌هایی درست کردند، فلان جا برای آقای هاشمی، فلان جا برده و فلان جا چه کرده، از این حرف‌ها. برای چند نفر بود و برای آقای هاشمی بیشتر. خوب بعد از مدتی شکایتی شد و رسیدگی شد و این‌ها همه محکوم شدند و معلوم شد که دروغ می‌گویند و حرف بیخود هست، بعد که دیدند فایده‌ای ندارد و به جایی نمی‌رسد یکی از آن گنده‌ترهایشان تصمیم گرفت بیاید و از آقای هاشمی عذرخواهی بکند. بی‌خبر آمد دفتر آقای هاشمی. با یک نفری آمد که می‌توانست بیاید به دفتر و او را هم با خود آورد. آن آقا رفت داخل و به آقای هاشمی گفت: آقای فلانی (من اجازه بدهید که اسم نبرم معروف هست) آمده اینجا و می‌خواهد بیاید داخل. آقای هاشمی قبول کرد و آن آقا آمد داخل و آقای هاشمی را بغل کرد و بوسید و گفت: آقا مرا ببخشید، آقای هاشمی خندید و گفت: عیبی ندارد، من بخشیدم. به همین راحتی. این بزرگی انسان است، این برای خدا کار کردن هست. این وَالَّذِينَ جَاهَدُواْ فِينَا است و خدا هم به ایشان پاداش داد.

من گاهی وقت‌ها فکر می‌کردم چه جوری آقای هاشمی قرار است از این دنیا برود؟ یک دفعه، بی‌خبر، بدون این که بتوانند کسانی بروند و حرفی با ایشان بزنند و حلالیت بطلبند و کاری بکنند. یک دفعه خبر شدیم آقای هاشمی از دنیا رفت. این موج بزرگی که به وجود آمده در ایران و منطقه و دنیا برای این نوع از دنیا رفتن است. خبر ناگهانی هولناک، تکان‌دهنده، همه تکان خوردند. همه گریه کردند. دنیا متحیر شد، دهن‌ها بازماند، ولی آقای هاشمی راحت از دنیا رفت. این پاداش هست. ما خیلی چیزها را نمی‌بینیم، و درباره آن‌ها فکر نمی‌کنم، این یکی از آنها است. مگر پاداش دادن الهی باید چه شکلی باشد؟ از این بهتر و قشنگ‌تر؟ مرگ از این زیباتر که بعد از آن همه فشار وقتی از دنیا می‌روند از دنیا رفتنش به اندازه تمام عمرش مردم را بیدار کند؟ به اندازه تمام عمرش دیوارهای بی‌اعتمادی آن‌هایی که بی‌اعتمادی می‌خواستند به وجود بیاورند را تخریب کند و از بین ببرد؟ سیل به راه بیاندازد که همه خس و خاشاک را به کنار بزند؟ شما فکر می‌کنید این‌هایی که آمدند تلویزیون (مخالفان را می‌گویم) آقای ناطق و آقای طباطبایی را نمی‌گویم آن مخالفان را می‌گویم که این‌ها برای خدا آمدند و این حرف‌ها را زدند؟ این جور نیست! همین رادیو و تلویزیونی که الآن تعریف و تمجید می‌کند، آیا اینها بطور طبیعی این کار را می‌کنند؟ نه، این‌ها می‌خواهند خودشان را از زیر سؤال خارج بکنند. این‌ها دارند برای خودشان کار می‌کنند. و چه بسا که تا چند روز دیگر تمام بشود و دفتر را ببندند، دوباره آقای هاشمی همان آقای هاشمی خواهد بود که باید سانسور بشود. البته فایده ندارد و بقیه را هم که سانسور بکنند در آینده، نتیجه همین خواهد بود. به همین دلیل من نصیحت می‌کنم و خواهش می‌کنم از برادران و خواهرانی که هنوز هم متوجه نشده‌اند خیلی‌ها متوجه شدند ولی هنوز بعضی‌ها متوجه نشده‌اند، من خودم بعضی‌ها را در همین تشییع، دیدیم که شعارهایی می‌دادند که نشان‌دهنده این است که هنوز هم قلب‌شان مُهر خورده است این مُهر هنوز برداشته نشده است. «لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا». من از آنها خواهش می‌کنم تلاش بکنید واقعیت‌ها را بفهمید و از این به بعد که آقای هاشمی رفت از میان ما، از این به بعد نسبت به دیگران این وضع را نداشته باشید، وحدت را حفظ بکیند، دست به دست هم دهیم که این مملکت را آباد کنیم و کارهای باقیمانده را انجام دهیم.

مردم آمدند، همین جلسه را ببینید، مسجد پر است. همه هم با قلب خود آمده‌اید. با رودربایستی نیامدید، همه با میل و با عشق خود آمدید در مراسم تشییع آقای هاشمی رفسنجانی هم با عشق به آقای هاشمی آمدند آن همه. همه با قلب و پای خود آمدند. دعوتی نبود، امری نبود، دستوری نبود، فرمایشی نبود، بخشنامه‌ای نبود. مردمی بود و قلبی بود و عشق. این مردم با این جمعیت و با این عشق و علاقه چون آقای هاشمی بر قلب‌ها حکومت می‌کرد، آمدند و این گرامیداشت را به پا کردند و این همه تکریم کردند و آن تشییع جنازه از آقای هاشمی رفسنجانی که شاگرد مکتب امام حسین(ع) بود، در تهران خیلی وقت‌ها مراسم عاشورا و روضه برگزار می‌شد و روضه‌خوانی روضه می‌خواند، آقای هاشمی اشک از چشمانش جاری می‌شد وقتی نام امام حسین(ع) را می‌شنید. برای این آقای هاشمی با این قلب رقیق و سلیم، با این ارادت به خاندان اهل بیت که یک سرباز بود برای اهل بیت، شما مردم این همه فداکاری کردید و این همه جمع شدید، ولی برای آقای او امام حسین(ع) چنین وضعیتی پیش نیامد، برای همین است که همیشه می‌گوییم: «لَا یَوْمَ‏ کَیَوْمِکَ یَا اَباعَبْدِاللهِ» شنیده‌اید که همه گفته‌اند، در روضه‌ها برای شما گفته‌اند که بدن مقدس امام حسین(ع) سه روز و سه شب روی خاک گرم کربلا بلاغسل ولاکفن. وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ. وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُون.

 

*آيت‌الله هاشمي رفسنجاني از افرادي بود که هيچيک از مناصبي که داشت براي او اعتبار محسوب نمي‌شد بلکه او به آن مناصب اعتبار مي‌داد

*آقاي هاشمي مجتهد بود، شاگرد امام بود، با فقه خودش قوانين اين مملکت را تدوين کرد، حتي منابع قانون اساسي را به کمک آقاي بهشتي و ديگران تدوين کرد، اينها همه تراوشات فقهي ذهن آقاي هاشمي رفسنجاني است

*خيلي‌ها نمي‌دانند آقاي هاشمي رفسنجاني تفسير دارد، تفسير راهنما 21 جلد، فرهنگ قرآن 32 جلد، آقاي هاشمي اين تفسير را در زندان شاه نوشت، با محدوديت، بدون منابع و بدون مأخذ اينها را نوشت

*آيت‌الله هاشمي رفسنجاني با تمام وجود براي خدا کار کرد و براي خودش کاري نکرد، از خودش گذشت، لذا در مراسم تشييع و بزرگداشت او مردم آمدند، همه با قلب خود آمدند، دعوتي نبود، دستوري نبود، فرمايشي نبود، بخشنامه‌اي نبود، مردمي بود و قلبي بود و با عشق