خاطرات آزاده مهدي طحانيان
قسمت (78)
مدت کوتاهي بعد از رفتن سرهنگ محمودي، فرمانده جديد، سرگرد علي، به اردوگاه آمد. يک سرگرد پنجاه ساله بود. فرماندهان رده بالاي عراقي بيشتر آدمهاي سرحال و قبراقي بودند که سعي ميکردند هيبت و سرخوشي جواني شان را حفظ کنند، حتي موهايشان را رنگ ميکردند. نمونهاش خود صدام بود که گرچه چند بدل داشت، هميشه با انجام اعمال جراحي تلاش ميکرد جواني را در چهرهاش نشان دهد و با موهاي يکدست مشکي در جمع فرماندهان زيردستش حاضر ميشد. سرگرد علي هم در حد و اندازه خودش از اين قاعده مستثنا نبود. نقطه ضعف او اين بود که زبان فارسي بلد نبود. مدت کوتاهي بعد از آمدنش به اردوگاه، همه قاطع را جمع کرد و برايمان سخنراني کرد. همان حرفهاي تکراري را به ما يادآور شد: شماها اسير هستيد. يعني بايد تابع قوانين ارتش عراق باشيد. اگر خارج از مقررات ارتش عراق رفتاري انجام دهيد که قوانين ما را ناديده بگيرد، حق داريم طبق قوانين صليب سرخ، دادگاه صحرايي تشکيل دهيم و شما را اعدام کنيم! هيچ کس هم به ما خرده نخواهد گرفت!» غير از تهديدها و به رخ کشيدن اين مسئله به ما که اسير هستيم و بايد تابع قوانين ارتش عراق باشيم، روي صلوات فرستادن و به خصوص دعاي پاياني آن «و عجل فرجهم واهلک اعدائهم اجمعين» حساس بود. احساس ميکرد منظورمان از «اهلک اعدائهم اجمعين»، عراقيها هستند. او با عصبانيت و جديت تهديد ميکرد: «اينجا يک پادگان نظامي است. از اين به بعد اگر به گوشم برسد نماز جماعت يا دعاي دسته جمعي خوانده ايد، بدترين شکنجهها در انتظارتان خواهد بود.» به زبان عربي ميگفت: «من الان صلاه جماعيه ممنوع، جدا دعا ممنوع و عجل فرجهم ممنوع!» حسن ختام حرفهايش اين بود: «اجتماع اكثر من ثلاث نفرات ممنوع، اقول بتأکيد جدا مفهوم!» و دوباره تأکيد کرد: کسي حق ندارد و عجل فرجهم" بگويد و اگر اين کار را بکند، هر بلايي سرش آمد مقصر خودش خواهد بود.». يک روز صحبتهايش که به پايان رسيد، پرسيد: «کسي که با حرف هايم مشکلي ندارد؟ اگر سؤالي دارد بپرسد!» از جايم بلند شدم و گفتم: «اين چيزي که شما از ما ميخواهيد، مبني بر اينکه صلوات نفرستيم و "عجل فرجهم" نگوييم، از شعائر دين خدا و مذهب ماست حتي در قرآن، آيه داريم که خداوند فرموده است و من يعظم شعائرالله فانها من تقوى القلوب" يعني کساني که شعائر دين خدا را بزرگ ميشمارند اين کار از تقواي قلوبشان نشئت گرفته است.» گفتم فرستادن صلوات و گفتن "عجل فرجهم" از شعائر دين است و ما نميتوانيم از زندگي مان حذفش کنيم!» هنوز داشتم حرف ميزدم که ديدم مثل انبار باروت منفجر شد و از جا جست و به سربازان دستور داد مرا بگيرند. به عربي سر من داد کشيد: «پدر تو را در ميآورم، کاري ميکنم حرف زدن يادت برود و...) در اردوگاه رمادي جايي به عنوان بازداشتگاه نداشتيم. سربازها مرا از پلههاي قاطع خودمان بردند بالا و در طبقه دوم، در يک اتاق متروک که پنجره کوچکي داشت باز کردند و انداختند وسط اتاق. کف اتاق موزاييک بود و پر از گرد و غبار. نشستم يک گوشه و منتظر شدم ببينم ميخواهند چه کار ميکنند. ظاهرا بعد از حرف زدن من، سرگرد علي دوباره تهديد کرده بود. بعد از تمام شدن حرفهاي او، چهار سرباز آمدند سراغم؛ يکي دم در ايستاد و سه نفر ديگر آمدند داخل اتاق و تا توانستند کتکم زدند و سرانجام، بيجان و بيرمق مرا کف اتاق انداختند و رفتند.
ادامه دارد...